اسلامی که من می شناسم . 1

موضوع کلّی: برتری طلبی دین اسلام، از شعار تا واقعیّت                      

موضوعات جانبی: دین، دین و عقل، تکفیر، نجاست انسان، نسبیّت دین، دین اسلام، تقریب مذاهب، تقریب ادیان این   نوشته، حاصل ضبط وپیاده سازی محفل پرسش و پاسخی است از محضر  استاد احمدی جلفایی، در محضر جمعی از دانشجویان دورۀ کارشناسی ارشد الهیّات در کرمان، که به همّت«خانم زهرا اژدری» و« آقای هادی احمدی» ضبط و تنظیم شده است.

پرسش اوّل

اگر همۀ ادیان آسمان و پیامبران الهی، از سوی خداوند آمده اند؛ پس چرا باید یکی از آن ها از همه برتر باشد؟! آیا این مطلب جز از روحیّۀ برتری جویی که در طبیعت اوّلیّۀ همۀ انسان ها نهفته شده، نشأت نمی گیرد؟ همان گونه که ما می بینیم هر یک از ادیان دیگر نیز در طول تاریخ، چنین ادّعا هایی داشته و دارند؟

جواب استاد

بد نیست بدانیم: «دین» در لغت عرب، از مادّۀ« دَیَن» گرفته شده، که به معنای«جزا دادن» و «کیفر رساندن» و مانند آن می باشد.

[معنای دین]

نام دین را به این علّت از«دَیَن» گرفته اند که چون «دین» به معنای اصطلاحی آن، در واقع، منظومه ای است از تعالیم و آموزه ها و احکام گوناگون که اگر کسی به آن احکام عمل کند، با سیستم جزای پروردگار، مواجه می شود و مستوجب جزا می گردد. به همین دلیل، نام مجموعه ای از تعالیم و احکام و مقرّرات گوناگون را در ارتباط با هر یک از آیین های آسمانی، «دین» گویند.

بنابر این، از یک نگاه کلّی: «دین» به مجموعۀ منظمی از تعالیم، قوانین، احکام و آموزه هایی اطلاق می شود که متّکی بر جهان بینی و ایدئولوژی معیّنی، و یا یکسری منابع مشخّص، تنظیم می شود؛ و پیروان آن دین، ملزم به اطاعت و پیروی و مراعات آن هستند. این تعریف، هم ادیان آسمانی و هم غیر آسمانی را شامل می شود.

امّا در ادبیّات مرسوم در میان ادیان آسمانی،«دین» به مجموعه ای از احکام و آموزه ها گفته می شود که از سوی خالق متعال به وسیلۀ پیغمبران و فرستادگان، نازل شده است.

با این تعریف، می توان گفت: به تعداد پیغمبرانی که از جانب خدا فرستاده شده اند،«دین» وجود دارد. یعنی اگر صد و بیست و چهار هزار و اندی پیامبر آمده، به همین تعداد نیز دین وجود داشته است؛ امّا چون بسیاری از پیغمبران، این گونه نبوده که در یک فاصلۀ زمانی بسیار دور از هم فرستاده شده باشند و هر کدام از آن ها آیین جدیدی را نسبت به پیامبر پیشین آورده باشند، ادیان، به این تعداد نمی باشند. به ویژه آن که در مواردی، در طول تاریخ، در یک زمان واحد، پیغمبر های متعدّدی در موقعیت های مختلف، پیغمبری می کردند و آیین آن ها نیز بر یک منوال بوده است. هر چند که گاهی اوقات به قول قرآن، آن ها(ذو درجات) بودند؛ یعنی درجات آن ها باهم برابر نبوده و گاه نیز ممکن بود هم رتبه باشند. در کل، به نظر می رسد: بعضی از پیغمبران، نقش محوری نسبت به سایر پیغمبران هم دورۀ خود داشتند، همان گونه که در طول دوره های مختلف نیز برخی پیامبران از لحاظ رتبه، بر دیگران، برتری دارند.

[دیندار کیست؟]

اما این که دیندار به چه کسی گویند؟

در یک تعریف کلّی، دیندار کسی است که: دین را در رفتار و کردار و نیّات خود داشته باشد. یعنی کسی که دین را بفهمد و به آن عمل کند، به او دیندار گویند.

ولی اینکه در بسیاری از روایت های ما، یک سری اعمال خاصّی را به عنوان معادل های دینداری مطرح کرده اند؛ مثلا می گویند: دیندار کسی است که این رفتار مشخّص را داشته باشد؛ اینها همه  به معنای محصور کردن دین در آن مورد خاص نیست. مثلاً اگر در روایتی آمده: دیندار کسی است که متواضع باشد؛ یا گاهی چندین خصلت را باهم بیان می کند؛ همۀ اینها از باب ذکر مهمترین نشانه ها و علایم دینداری است، نه این که دین، برابر و مساوی همان مورد به ویژه باشد.

بنابراین، معنای مطلق دیندار، یعنی: کسی که دین را داشته باشد و آن را در رفتار، گفتار و کردار خود، پیاده سازد. از این رو، در برخی روایات اهل بیت:،«دین» را به یک ساختمانی تشبیه نموده اند که علایم و ویژگی های آن و همچنین نشانه های مختلف و اجزاء و ارکان آن، کاملاً به هم مرتبط و پیوسته هستند. مثلاً یک ویژگی را به عنوان ستون آن ساختمان، ویژگی دیگر را به عنوان سقف، یا برخی را حدود دین و مانند آن، عنوان ساخته اند، که از این گونه تشبیه ها می توان به درجۀ اهمیّت هر یک از نشانه های دین و دینداری پی برد.

در اسلامی که من می شناسم: مهمترین ستون دین، «عقل» است، همان گونه که در روایات ما نیز به طور مکرّر آمده است:«لا دینَ لِمَن لا عَقلَ له»، یعنی: کسی که عقل نداشته باشد، دین هم ندارد.

و این، وجود یک پیوستگی بسیار شدیدی را در میان«دین» و «عقل» اثبات می کند. اوّلاً در دین ما استواری همۀ احکام و آموزه های آن، چنان بر عنصر عقل، مورد تأکید قرار گرفته، که پیامبر گرامی اسلام (ص) می فرماید: «کُلُّ ما حَکَمَ بِهِ العَقل حَکَمَ بِهِ الشَّرع» ؛ یعنی: هر چه که عقل به آن حکم کند، شرع به همان حکم می کند.

آری این نکته از مشخّصه های بسیار مهمّ در دین آسمانی اسلام است که در هیچ دین دیگری چنین مراعات نشده است؛ و شاید یکی از وجوه برتری این دین بر سایر ادیان نیز همین مسئله باشد.

خوب، این یک مقدّمه بود برای شناخت مفهوم دین، امّا این که سؤال شد:

اگر همۀ ادیان، از سوی خداوند آمده؛ چرا دین اسلام، از سایر ادیان دیگر، برتر است؟

[مفهوم حقیقی اسلام]

در جواب این پرسش، بنده باز باید یک نکتۀ بنیادین دیگری را مطرح کنم و آن این که: منظور ما از« اسلام» در این گونه مباحث، اسلام به معنای حقیقی و ناب است که در آموزه های اساسی و واقعی آن می توان یافت. یعنی: اسلام به معنای حقیقی، منهای آن تعصّبات و مسائلی که از ناحیۀبینش ها و مداخلات انسانی در طول تاریخ، بر آن تحمیل شده است؛ و نه قرائت ها و برداشت های نادرستی که به اسلام، نسبت داده می شود.

 اگر چنین معنای ویژه ای را از اسلام، داشته باشیم؛ یعنی اسلام بدون در نظر گرفتن افکار مسلمانان و عملکرد آنان؛ در چنین صورتی، بنده از این نظریّه حمایت می کنم که: دین اسلام، از همۀ ادیان و تئوری های نظری دیگر، جامع تر، دقیق تر، متعادل تر و درک کننده تر است.

 و به نظر بنده، دلایلی در این خصوص وجود دارد که این دلایل، تنها برای کسانی که اهل مطالعۀ تطبیقی میان ادیان مختلف باشند- یعنی بتوانند اسلام واقعی را خوب بفهمند و آن را با ادیان دیگر و آموزه های آنها و متون برجای ماندۀ مورد توجّه در میان پیروانشان، خوب تطبیق و مقایسه کنند- قابل هضم است.

امّا این وجوه برتری کدام اند؟ و برتری در این جا به چه معناست؟ و حکمت نسبی بودن ادیان و تفاوت آن ها در رتبۀ جامعیّت و تکامل، چه گزاره هایی می باشند؟

 [نظریّات تطبیقی موجود دربارۀ ادیان]

ابتدا بایستی به صورت فشرده و روشن، این نکته را تذکّر دهیم که: ما در این خصوص، نه اعتقاد به نظریّۀ «انحصار گرایی» یا«طرد گرایی دینی» داریم، که جز دین اسلام، همۀ ادیان دیگر را باطل می داند و نه نظریّۀ«توازی انگارانه» یا «شبیه انگارانه»، که بین ادیان هیچ تفاوت رتبی، قائل نیست؛ نه نظریّۀ «ادغام گرایی» یا «تکمیل گرایی»، که مطابق آن حتّی دین اسلام نیز به خودی خود کامل نیست و نیاز به برخی آموزه های بر حقّ ادیان پیشین دارد؛ و نه نظریّه هایی مثل«نظریّۀ توازی انگاری»، که هر چند بخشی از ماهیّت این نظریّه بر حقّ است که ادیان را دارای یک هدف و مقصد واحد می داند؛ امّا اگر این توازی انگاری، رتبیّت را زیر سؤال ببرد، قابل دفاع نیست. یا گاهی نیز در این میان، با شمار«جهانی شدن» ادیان، اعتقاد به وجود خوبی و بدی و نقص و ضعف و کمال، در همۀ ادیان از سوی برخی ها اعلام شده، که ما این را نیز به صورت مطلق قبول نداریم.

 به نظر ما اسلام و قرآن هر چند طرفدار«تقریب ادیان» بوده و وجوه مشترک و قابل اتفّاق ادیان را محترم دانسته است؛ امّا اوّلاً همۀ ادیان را در صورت عدم تحریف، بر حق می داند؛ و ثانیاً ادیان برخی وجوه، نسبت به همدیگر، برتری و پیشرفته بودن دارند که با توجّه به یک سری واقعیّت های طبیعی نسبت به زمان و مکان و مانند آن قابل دفاع است.

[تقریب مذاهب و تقریب ادیان]

این یک نظر جدّی است که بنده با استناد به آیات قرآنی و روایات معتبر و سیرۀ معصومان و علمای آگاه در طول تاریخ اسلام، از آن حمایت می کنم؛ و آن را به قرآن نیز نسبت می دهم. و به عبارتی دیگر: اگر چه ما با استناد به آیات قرآن کریم و اخبار معتبر و براهین عقلی و منطقی ، اثبات خواهیم کرد که: دین اسلام ، کاملترین و پیشرفته ترین ادیان است که حقایق ادیان گذشته را در برداشته و آموزه های تکمیلی و به روز و جدید، با ورژنی کامل و پیشرفته و متناسب با دورۀ های آخرالزمان را ارائه داده است؛ امّا با این وجود، اسلام نه تنها طرفدار«تقریب مذاهب اسلامی»  است؛ بلکه طرفدار«تقریب ادیان» نیز است.

تقریب مذاهب و ادیان، نه به معنای عقب نشینی بدون برهان و منطق از دین یا مذهب خود، یا از دست دادن هویت دینیئ است؛ بلکه تقریب، بیشتر در عرصۀ عمل است؛ یعنی اتحّاد بر سر اصول مشترک مذاهب و ادیان و حفظ حرمت ادیان و مذاهب دیگر به خاطر آن اصول مشترک و سعی در همیاری و هم اتّکایی در تقویت آن اصول و بالأخره پرهیز از هرگونه خصومت و فتنه و توطئه و درگیری و جنگ در چترتوحید و ایمان به معاد؛ که این مسأله، هیچ منافاتی نیز با تبلیغ هر یک از ادیان و بحث و گفتگوی مسالمت آمیز نیز ندارد.

[قرآن برتری دین اسلام]

به نظر ما، این که برخی نویسندگان، می خواهند این مفهوم برتری و تکامل یافتگی دین اسلام، یا بالاتر از آن حتیّ«دیدگاه انحصار طلبی» - یعنی تنها حقّانیّت دین اسلام و بطلان سایر ادیان- را از برخی آیات قرآن کریم در بیاورند، از جمله از آیۀ 19 از سورۀ آل عمران که می فرماید:(إِنَّ الدّینَ عِندَ للّهِ الاِسلَامُ)، این درست نبوده و یک استدلال علمی نیست بلکه ناشی از فهم سطحی آنان از این آیه یا نظایر آن است؛ زیرا این آیه به این معنا نیست که بخواهد بگوید: دین اسلام، از همۀ ادیان دیگر، برتر است؛ بلکه این آیه، یک مفهوم دیگری را می خواهد بیان کند.

به عبارتی دیگر: درست است که ما اعتقاد داریم دین اسلام، به دلایلی که خواهیم گفت، نسبت به ادیان دیگر؛ برتر و کامل تر است. ولی از این آیه، این مطلب بر نمی آید؛ بلکه منظور از«اسلام» در این آیۀ شریفه و همان گونه در آیۀ(من یتبغ غیر الاسلام دیناً خلق یقبل منه) [آل عمران(3):85] و نیز برخی آیات دیگر قرآن کریم، معنای لغوی کلمۀ«اسلام» به معنای طاعت و انقیاد و تسلیم شدن در برابر حق و فرامین حق است. همان گونه که بسیاری از مفسّران قدیم و جدید شیعه و اهل سنّت نیز- همچون: طبرسی، بیضاوی، بغوی، طبری، فخر رازی، علّامه طباطبایی و دیگران ـ به آن نظر داده اند، چنان که به گفتۀ علّامه طباطبایی آیات پیشین این آیه و سیاق این دسته آیات همگی گواه این مطلب است[نک: مجمع البیان 2/214؛ تفسیر البیضاوی 2/9؛ تفسیر البغوی 221/1؛ التفسیر الکبیر7/171؛ جامع البیان3/141؛ المیزان3/120 و...]. بلکه به نظر ما، وجود کلمۀ«إنّما» که در اصل، جهت ایجاد حصر به کار می رود، با غیر این معنا سازگاری ندارد؛ چرا که شکّی نیست در این که سایر دین ها هم، دین خداوند هستند و همگی در راستای هدایت بشریّت نازل شده اند. بنابر این، مراد از دین در این جا «اطاعت» و «فرمانبرداری» بوده و مراد از«اسلام» نیز معنای تسلیم شدن و انقیاد و مانند آن است. این آیه، در واقع می خواهد بگوید: دین به معنای واقعی و یا اطاعت خداوند به معنای واقعی و حقیقی، همان تسلیم شدن در برابر حق؛ یعنی تسلیم شدن در برابر فرامین حضرت حق است، که این مضمون، ماهیّت مشترک همۀ ادیانی آسمان است؛ یعنی: اساس و پایه و رکن همۀ ادیان، تسلیم شدن در برابر پروردگار و فرامین او است.

بنابر این، این که بگوییم: این آیه، تنها دین اسلام را دین می داند و سایر ادیان را از دایرۀ دین ها خارج می سازد، یک فهم اشتباه از آیه است.

از جهتی باید بدانیم که: معمولاً ادّعای برتری طلبی دینی یا نظریّات «انحصار طلبی»،«گرایش طلبی» و«طرد گرایی»، در میان پیروان همۀ ادیان دیگر نیز- چه در گذشته و چه حال- بوده است؛ و این، به صورت یک امر طبیعی- که ریشۀ در تعصّبات انسانی دارد- در سطح جهان، همواره مطرح بوده است. بلکه در بیشتر اوقات ، این گرایش بی منطق، موجب بروز فتنه ها و جنگ های بسیاری میان پیروان ادیان و مذاهب شده، یا به عواقبی چون: تکفیر، تنجیس، حکم به قتل و یک سری عقاید خرافی و بی اساس انجامیده است.

از دیر باز، پیروان ادیان مختلف، ادّعای برتری طلبی داشتند و دین های دیگر را باطل دانسته و پیروان آن ها را کافر و گاه نجس و ممنوع العباده، معرفی می کردند. در خود قرآن کریم نیز به نمونه هایی از همین برتری طلبی ها و رفتار های تکفیری و طرد گرایانۀ برخی ادیان و علمای آن ها اشاره شده است، همچون رفتار مسیح نسبت به یهود، یا یهود نسبت به مسیح، یا نصاری نسبت

به مسیح و مانند آن، که قرآن کریم، برخی سخنان بی پایه و اساس و استدلالهای پوچ آن ها را نیز نقل کرده و خطّ بطلانی بر روی آنها کشیده است. از آن جمله می توان به آیۀ 94 و 111-113 بقره و 24 سورۀ آل عمران و آیۀ 6 سورۀ جمعه و مانند آن اشاره کرد. بنابراین، بنده مناسب می دانم در این جا قبل از ورود به پاسخ اصلی این پرسش شما، ابتدا مقدّمه ای در این خصوص- یعنی«تاریخچۀ بنیش برتری طلبی دینی» یا«گرایش انحصار طلبی و طرد گرایی» در ادیان- بیان کرده و همچنین به تاریخچه ای از بینش های تکفیری و تنجیسی و مانند آن، بپردازم.

[تاریخچه ای از بینش های تکفیری در جهان]

مطابق تحقیقات به عمل آمده، پیشینۀ این بینش در سطح جهان، در منابع تاریخی و دینی، به همان ادیان نصاری و مسیح و یهود قدیم برمی گردد؛ و این رویکرد، در طول دوره های گوناگون تا زمان جاهلیّت منتهی به دین اسلام، در میان جوامع گوناگون و به ویژه در شبه جزیرۀ عربستان و اطراف آن، گزارش گردیده است[نک: المفهوم، ج2، صفحه 18 و 19].

به ویژه در میان خود مسیحیان و یهودیان، این انحراف تا قرون معاصر، به ویژه با شدّت تمام در دوره های قرون وسطی، موجب پیدایش فتنه ها، قتل ها و جنایت های بسیار فجیعی شده است. به گونه ای که حتّی در داخل مسیحیّت، فرقه های مختلف پروتستان و کاتولیک، در پی تکفیر همدیگر، به جنایت ها و فتنه های شرم آوری دست زده اند. امروزه کتاب ها، اسناد و تصاویر بر جای مانده از خشونت های قرون وسطایی مسیحیان و یهودیان، در منابع و کتابخانه ها و موزه های کشور های اروپایی، آن چنان خشونت و جنایتی را از این دوره ها به نمایش می گذارند که انسان گاهی نسبت به کسانی که«دین را افیون ملّت ها دانسته اند» حق می دهد که با دیدن آن همه جنایتِ مبتنی بر اساس قرائت های انحرافی دینی و تعصّبات مذهبی، به چنین نتایجی رسیده باشند؛ غافل از آن که این خشونت ها و جنایت ها، نتیجۀ ذاتی ادیان نیست؛ بلکه نتیجۀ کج انگاری از ادیان است ؛ بلکه پیام کلّی همۀ ادیان آسمانی، چیز جز صلح و صفا و آرامش و مهربانی و مدارا نیست.

چه تعداد دانشمندان بزرگ و معروفی چون گالیله، داروین و مانند آن ها که رهبران جامد و افراطی و تکفیری کلیسا آن ها را کشته اند. به گونه ای که گفته می شود: از سال 1481 م تا 1499 م- یعنی در طول 18 سال- که به تشکیل دادگاه های تفتیش عقاید از سوی کلیسا نیز شد، بیش از پنج میلیون دانشمند، به جرم اندیشیدن، اعدام شدند! حدود 10220 نفر، زنده سوزانده شدند! حدود 6860 نفر، شقّه شقّه شدند! حدود 97023 نفر زیر شکنجه های کشیش ها و پاپ ها و متولّیان دین مسیح، به جرم کفر و خروج از دین، مردند! آنان در این دوره، تلاش بسیاری را در جهت کشف راه های شکنجۀ جدید به کار گرفته و سرمایه های بزرگی را خرج کردند، به گونه ای که ابزار آلات شکنجۀ گوناگون در آن دوره ها، امروزه در موزه های اروپایی، به صراحت، حکایت از عمق این فاجعه ها دارد. ابزاری چون: گاو برنجی، پرچه اسپانیایی(مخصوص پوست کندن انسان ها)، صندلی اسپانیایی، له کننده سر، گلابی غمگین، راک، لوله تمساح، گهواره (یا صندلی یهودا)، الاغ اسپانیایی، سلّاخی گر، چرخ کاترین، چهار میخ، چکمۀ آهنی، پنجۀ گربه، گاروت و مانند آن.

البتّه نباید از این حقیقت نیز پرده پوشی کرد که: نظیر این جنایت ها در محدودۀ دین اسلام و تاریخ مسلمانان نیز، در پی پیدایش دیدگاه های افراطی و تکفیری، بوده است؛ واین جنایت ها همه در رابطه با مذاهب گوناگون اسلام و مسلمانان و در مقابله با پیروان ادیان دیگر، وقایعی شرمگین به یادگار نهاده است.

آری، در طول دوره های مختلف اسلامی، عالم نمایان و حاکمان کج اندیش و تکفیری- چه از سوی اهل سنّت و چه شیعیان- با دادن نظرات تکفیری و افراطی و طرد گرایانه ، یا با مباح دانستن خون و مال مخالفان خود، زمینه های تحقّق جنایات و ستم های فراوانی را فراهم آورده اند.

این زمینه، کافی است تا کسی کتاب«النقض» عبد الجلیل رازی قزوینی، از متکلّمان سدۀ سوم و چهار قمری را یکبار به دقّت مطالعه کند، تا ببیند علما و حاکمان شیعه و اهل سنّت، در هر کجا که مسند قدرت را به دست گرفته اند، چه جنایت هایی بر علیه مذهب مقابل و پیروان آن ها انجام داده و چه نظرات تکفیری تندی بر علیه همدیگر، صادر نموده اند! یا متون ضعیف حدیثی شیعه و اهل سنّت را بخواند و ببیند چه احادیث تکفیری و خشونت بار فراوانی در راستای این افکار، ساخته و پرداخته شده و به معصومان: نسبت داده اند!

یا اگر کتاب های فقهی هر دو مذهب را مطالعه کنید، با برخی فتوا های تکفیری و تنجیسی و طرد گرایانۀ بسیار وحشتناکی رو به رو می شوید که واقعاً این ها علاوه بر آن که آبروی هر یک از مذاهب را خدشه دار کرده و آنان را به جان هم انداخته، زمینه های نفوذ دشمنان اسلام در سرنوشت مسلمانان را نیز فراهم آورد است.

تحقیقات نشان می دهد: نخستین حرکت های تکفیری در تاریخ اسلام، به زمان خلفای اسلامی در صدر اسلام بر می گردد.

از خود مورّخان اهل سنّت، نقل شده است که: در زمان ابوبکر، در زمان جنگ های«ردّه»، دستگاه حکومت وقت، مخالفان خود را«کافر» معرفی نمود و حکم به کشتن آن ها داد[نک: الفتوح، ج1، ص15؛ تاریخ طبری، ج3، ص250].

نیز نقل کرده اند:«ابوبکر» کسانی را که زکات نمی پرداختند، به«کفر» نسبت داد[نک: اُسد الغابة، ج4، ص31؛ الردّه، ص167].

«خوارج» نیز از دسته های دیگر اسلامی بودند که«تکفیر مخالفان خود» را به اوج رساندند؛ آنان ارتکاب گناه کبیره را موجب خروج از اسلام و مساوی کفر، عنوان می کردند[نک: الملل والنحل، ج1، ص122 و 128 و 135؛ مقالات الإسلامّیین، ج1، ص84؛ شرح نهج البلاغه، ج8، ص113؛ بحار الأنوار، ج33، ص373]. هر چند که خود خوارج نیز از سوی دیگران و بسیاری از اهل سنّت، تکفیر شدند [نک: الملل والنحل، ج1، ص122]. مطابق شواهد موجود، پس از قتل عثمان خلیفۀ سوم اسلامی، پدیدۀ تکفیر در میان مسلمانان، شدّت گرفت[نک: تقریب المعارف، ص292].

گروه شیعه نیز از نخستین دوره های شکل گیری، علی رغم مذاق و خواست امامان خود، منکران امامت را تکفیر و تنجیس نموده و در این راستا، احادیث بسیاری را جعل کردند [نک: مستند الشیعه، ج6، ص271؛ معتمد الشیعه، ص80؛ بحارالأنوار، سه جلد مطاعن الطرائف، ج1، ص292].

البتّه در میان روایات معتبر معصومان(ع) روایاتی نیز داریم که به تکفیر غالیان فرق مختلف اسلامی پرداخته اند[نک: وسائل الشیعه، ج 28، ص348؛ بحار الأنوار، ج25، ص265].

نیز بسیاری از فرقه های دیگر اسلامی، به تکفیر فرقه های مقابل خود، پرداخته اند. به عنوان مثال:« اشاعره» که به تکفیر دیگران، تصریح نموده اند [نک: الأیمان و الکفر، ص58؛ رسائل و مقالات، ج1، ص221]؛ یا« قدریّه» به تکفیر معتقدان به خلق قرآن و واجب القتل بودن آنان، حکم داده اند[نک: کتاب القدر، ص180 و 221؛ شرح اصول اعتقاد اهل السنّة، ج1، ص172]؛ یا حنبلی ها به تکفیر مخالفان خود در عقاید کلامی پرداخته اند[نک: حوار مع الشیخ صالح الدرویش، ج1، ص108-111؛ الإبانه، ص20؛ الملل و النحل، ج1، ص316؛ و ج2، ص257 و 258]؛یا معتزله و اشاعره مشبّهه را تکفیر کرده اند[الطرائف، ج1، ص355]؛ یا تکفیر شیعه توسّط وهّابیّت[نک: الصواعق الالهیّه، ص38]؛ وتکفیر تارکان نماز توسّط وهّابیّت[نک: خطر الوهّابي، ص197]؛ و مانند آن در طول تاریخ، از نمونه های دیگر است، که همگی نشان می دهد: تکفیر و تنجیس، در طول تاریخ، به عنوان یک سلاح کوبنده در میان فرق مختلف اسلامی و نحله ها و حکومت های مختلف منسوب به اسلام، پیوسته مورد استفاده قرار گرفته است[نک: الفرق بین الفرق، ص115؛ اعتقاد فرق المسلمین و المشرکین، ص39-60].

به گونه ای که این پدیده، گاه از صرف رویایی میان فرق اسلامی و نحله های اعتقادی بیرون رفته و در برخی حکومت ها، احزاب و افراد گوناگون، در تضعیف و یا تخریب گروه یا فرد مقابل خود نیز از این حربه، بهره برده اند؛ و در طول تاریخ، در عرصۀ سیاست، این پدیده، موجبات فتنه ها و قتل ها و غارت های فراوانی را در نقاط جغرافیایی گوناگون جهان اسلام، فراهم آورده است.

معاویه به «عبد الملک بن حجّاج» سپرد تا هر که به کفر مخالفان بنی مروان معتقد باشد،«فخلّ سبیلَه»؛ او را رها سازد و بقیّه را بکشد[نک: التکفیر و ضوابطه، ص79]؛ خالد بن ولید، مردم«بنی جذیمه» را تکفیر و متّهم به ارتداد نمود و خون آن ها را حلال شمرد[همان]؛ حاکمان بنی امیّه از این حربه، در نابودی مخالفان خود، فراوان بهره برده اند؛ حتّی یزید و عمّال او جهت تخریب خاندان اهل بیت : و کشتن امام حسین 7 و یاران او، همۀ آن ها را تکفیر نموده و از دین خارج دانستند؛ و بدین وسیله، برخی مردم جاهل را فرنقیند. امروزه« ابوالأعلی مودودی پاکستانی» از سران فرقه های تکفیریّه است که مخالفان خود را تکفیر و تنجیس نموده و سزاوار قتل می داند؛ «سیّد قطب مصری» (م1387ق) نیز بر همین اندیشه بود و فتنه های بسیاری را به پا کرد[نک: التکفیر و ضوابطه، ص38-45]؛ یا گروه«اخوان المسلمین» در مصر از این قماش اند[نک: دائرة المعارف جهان نوین اسلام، ج2، ص241]؛ همچنین گروه هایی مثل«جند اللّه»، «طلائع الجهاد»، «حزب التحریر الاسلامی» در مصر، یا «علی محمّد شیرازی باب» و نیز« بهاء» و یاران آن ها، همگی غیر از پیروان آیین خود را متّهم به کفر و نجس نموده و معتقدند که آنان حقّ زیستن در روی زمین را ندارند ، بلکه جناب بهاء، همۀ مخالفان خود را حرام زاده، اعلام نموده است [نک: بیان فارسی، ص198؛ بدیع، ص213].

امروزه نیز وهّابیان اهل سنّت، شیعه را کافر و خون آنان را حلال می شمرند؛ که« ابن تیمیّه» از پایه گزاران افکار تکفیری اهل سنّت، برخی اصول و قواعد این فکر را پایه ریخت [نک: المملکة العربیّة السعودیّه في مائة عام، ج7، ص539]. پس از او نیز«محمّد بن عبدالوهّاب» با بنیان گزاری رسمی« سلفی گری جدید» و با همکاری رژیم آل سعود، به این جریان شدّت داد و حکم به قتل مخالفان خودشان داد[ نک: خطر الوهّابی، ص54-58 و 79]. به اعتقاد آنان، هر که به زیارت قبور رود، مشرک است و باید کشته شود[نک: زیارة القبور، ص30 و 31]. نیز همین گونه است اعتقاد به عصمت امامان:یا شفاعت، یا فضائل امامان و مانند آن،که موجب تکفیر در نزد آنان می گردد[نک: همان، ص61-62].

پدیدۀ تکفیر، امروزه شکل های وحشتناک تری نیز به خود گرفته است؛ به گونه ای که در بسیاری از ممالک اسلامی ـ حتّی خود ایران نیزـ گاه تکفیر افراد یا حزب ها یا گروه هایی از امّت، به دلیل گرایش به یک فکر سیاسی خاص یا یک شخصیّت سیاسی یا حزبی خاص و گاه حتّی به دلایل برخورداری از سلایق ویژه، جریان دارد.

روشن است که: پدیده تکفیر در طول تاریخ اسلام، علاوه بر تأثیر پذیری جدّی از احساسات و عواطف افراطی مذهبی، مهمترین تأثیر را از اهداف و اغراض سودجویانۀ سیاست مداران و قدرت طلبان گرفته است.

امروزه نیز گروه های تکفیری وحشتناکی در دنیای اسلام، همچون: داعش، القاعده، طالبان، و مانند آن ها، جز توسّط یک سری قدرت ها و افراد قدرت طلب و طمّاع و عقده ای، مدیریت نمی شوند؛ و این، از بزرگترین مصیبت های دنیای اسلام در جهان کنونی است.

به ویژه آن که: ما مذهب بر حقّ شیعه را نیز از این پدیدۀ شوم، پاک و مصون نمی دانیم و بلکه معتقدیم: چه در متون منسوب به معصومان :و چه متون فقهی و تفسیری و مانند آن، از سوی شیعه نیز در طول تاریخ اسلام، شاهد نظریّه پردازی ها و عملکرد های تکفیری و افراطی شدید بوده و هستیم. حال بماند که گاه در دوره های مختلف تاریخی، در محدودۀ خود مذهب نیز گروه ها و نحله های مختلف، دست به تکفیر و تنجیس مخالفان خود زده و موجبات پیدایش فتنه ها، جنگ ها و درگیری های خونین شدید را فراهم آورده اند.

گرایش های غالیانه به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) و ساخت روایات دروغین بسیار در این زمینه، جعل روایت های دروغین بسیار در زمینۀ طعن و تکفیر مخالفان شیعه، بزرگ نمایی محبّت اهل بیت (ع) تا مرز اباحی گری و زیر سؤال بردن اصالت ایمان و عمل صالح، جعل روایت های بی اساس بسیار در فضایل و کرامات اهل بیت (ع) که قطعاً خود آنان به این دروغ ها راضی نبوده اند، جعل مقتل ها و ماجراهای دروغین بسیار در عرصه های مدیحه گویی و مصیبت سرایی امامان (ع)، جعل روایت های دروغین بسیار در تأویل نابجای قرآن کریم و تحریف معنایی آن-  که گاه با ظاهر قرآن و سیاق و سایر اصول مسلم دینی، معارضت دارند - ، رویکرد افراطی و غیر منطقی در تشخیص روایات درست از نادرست، پردازش های دروغین و غیر منطقی به روایات زهد و دنیا گریزی افراطی و رهبانی با اتکّا به جعل روایت در این خصوص، که با عرضۀ آن ها بر آیات قرآن کریم بطلانشان بدیهی به نظر می رسد؛ و صد ها پدیده دیگر، که متأسّفانه از مصیبت های اصلی مذهب شیعه به شمار می رود و بایستی ژرف اندیشان مذهب در این خصوص، نیک بیندیشند.

[برتری طلبی دین اسلام و واقعیّت ها]

حال برمی گردیم به این سوال اصلی شما که: چرا اسلام، خود را برتر از سایر ادیان، دانسته است؟ بنده، در طول این بخش که مطرح خواهم کرد، این حقیقت را اثبات خواهم کرد که: ادّعای برتری طلبی دین اسلام، از جمله ادّعاهای بی اساس و بی منطق نیست و مفهوم بسیار خاصّ و منطقی دارد؛ به نظر بنده، دین مبین اسلام، وجوه برتری منطقی نسبت به سایر ادیان دارد؛ امّا، این نه به معنای وجود تفاوت ماهوی میان ادیان در غرض و مقصد و ارزشمندی ذاتی برخی ادیان است؛ بلکه این برتری، تابعی منطقی از گزینه های زمان و مکان و ظرفیّت های فردی و اجتماعی دنیای رو به ترقّی است، که از یک نگاه، جریانی کاکلاً طبیعی است.

همان گونه که به نظرما مذهب تشیّع، از حیث اعتقاد به برخی اصول و واقعیّت های اساسی، همچون: امامت، عصمت، شفاعت، توسّل و مانند آنان، تنها مذهب بر حقّ است؛ امّا این نه این معناست که ما عقاید و متون افراطی و تکفیری برخی اندیشه های جامد و سنّتی شیعه را بپذیریم که جز بر یک سری اخبار جعلی و دروغین و یا توهّمات و تعصّبات مذهبی استوار نیستند و سایر مذاهب را به صورت مطلق، باطل یا کافر یا نجس تلقّی می کنند.

به عبارتی دیگر: معنای برتری بودن یک دین آسمانی نسبت به دین آسمانی دیگر، به معنای کنار زدن مفاهیم درست ادیان دیگر، یا باطل ساختن آن ها نیست؛ چرا که همۀ ادیان، از طرف خداوند آمده اند و در بسیاری از اصول، با هم مشترک هستند. بلکه به نظر بنده، اگر بخواهیم از این حقیقت، تعبیر دقیق تری بکنیم، ارتباط هر دینی با دین های گذشته و نوع نسبت آن ها مفهومی چون مفهوم«به روز شدن» یا «آبدیت شدن»، یا «پیشرفته تر شدن» می باشد. البته این، شامل عقاید انحراف آمیز برخی ادیان نمی گردد که حاصل تحریف پیروان آن ادیان می باشد و ارتباطی به اصل آن دین یا پیغمبرشان ندارد.

بنابر این، حقیقت اصلی همۀ دین ها ، یک چیز است؛ و به قول قرآن کریم (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسلام) [آل عمران، 19]؛ یعنی روح همۀ ادیان و رسالت همۀ آن ها تسلیم شدن در برابر حضرت حق است؛ و همۀ آن ها از طرف خداوند هستند؛ ولی چون در شرایط مختلف زمانی و مکانی و در دوره های مختلف، در راستای هدف واحد، نازل شده اند؛ و به عبارتی دیگر: شرایط و ظرفیّت ها و گزاره های اجتماعی مرتبط با ملّت ها در دوره های مختلف، مختلف است، خداوند در هر زمانی و مکانی، یک دین خاصّی را ارسال کرده است؛ و روی این حساب، تفاوت دین ها درست ریشه در حکمت و عدالت خداوند و درک کامل شرایط مختلف امّت ها دارد.

توضیح بیشتر آن که: در طول تاریخ، علما و محقّقان، اتّفاق نظر دارند که: بشر در روی زمین، همواره از لحاظ بلوغ فکری و عقلی و نیز شرایط اجتماعی، رو به رشد بوده است؛ بنابر این، فلسفۀ این که ادیان در طول تاریخ عوض شده و ظاهر آن ها و قوانینشان و احکامشان در دوره های مختلف تغییر کرده و معمولاً به طرف رشد و گستردگی و فراگیری محتوایی، پیش رفته است، نیز همین مسئله است؛ این که اوّلاً شرایط اجتماعی زندگی بشر به مرور زمان متفاوت شده و رو به رشد بوده است. و ثانیاً رشد فکری و بلوغ عقلی و ظرفیّت عقلانی مردم و جوامع در طول دوره های تاریخی بشر، همواره در مناطق و زمان های مختلف، متفاوت بوده و به طور کلّی در طول زمان، رو به رشد بوده است.

و به همان خاطر، از عدالت خدا نیز همین انتظار می رود که متناسب با هر زمانی و مکانی و دوره ای قوانین و مقرّرات و قوانین پیشرفته تری را برای هدایت و تکامل فردی و اجتماعی بشر بفرستد. این در مَثَل به این می ماند که شما در عرصۀ نرم افزار، امروزه برنامه های مختلف نرم افزاری را مشاهده می کنید، مثلاً انواع ویندوز ها، آنتی ویروس ها و مانند آن؛ خوب در همۀ این ها اگر شما خوب دقّت کنید، اینگونه نیست که یک برنامه از اوّل پیدایش این عرصۀ ساخته شود و آن برنامه ها برای همۀ سیستم ها در هر دوره ای و شرایطی صدق بکند. اوّلاً به تناسب سیستم های مختلف و کاربران متفاوت، متفاوت است؛ و دوماً، معمولاً چون شرایط رشد این دانش ها متفاوت است، و مثلاً هر از گاهی ویروسهای جدیدی پیدا می شود، سازندگان آنتی ویروس ها نیز به تناسب آن، آنتی ویروسهای مختلفی را در دوره های مختلف می سازند، یا در همۀ عرصه ها برنامه های جدیدی را متناسب با شرایط رشد جدید، تولید می کنند و یا برنامه های خود را آبدیت می کنند و به روزتر می شوند.

و این به این معنا نیست که برنامه های قبلی، نادرست یا باطل یا ناقص بوده اند، یا نباید ساخته می شدند؛ بلکه هر کدام از آن ها متناسب با شرایط خودشان، در میان کاربران، سودمند و کارا بوده است؛ ولی الآن که رشد کرده، و نیاز های جدیدی مطرح شده، یا این صنعت وارد عرصۀ جدیدی شده، عقل و منطق کاربر حکم می کند که همیشه برنامۀ خود را در این عرصه، به روز رسانی کند.

ادیان نیز همینجور هستند؛ یعنی ادیان، به مرور زمان، آبدیت و به روز شده اند، متناسب با شرایط زندگی انسان در دوره های مختلف. چون به مرور زمان، مسائل مطرح شده در میان بشر متفاوت بوده و بشر نیز وارد شرایط جدید فکری و اجتماعی شده  است. به عنوان مثال، در ابعاد اجتماعی، فشردگی جمعیّت و ازدیاد جمعیّت، شهرسازی های گوناگون، یا به مرور زمان آمیختگی بیشتر مردم با یکدیگر، پیشرفته بودن امکانات زندگی، مناطق نویافت و شناخته شدۀ جدید، مسائل اجتماعی جدید در زندگی مردم در ابعاد مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و مانند اینها شرایط جدیدی را به وجود آورده است که از خداوند عادل، انتظاری جز این نیست که در این شرایط جدید و به هم پیوسته، قوانین آسمانی خود را متناسب با هر محور و شرایطی، به روز رسانی کند؛ و در هر دوره ای، پیغمبران جدید و آموزه های جدید و قوانین جدید و جامع تر بفرستد.

حالا در این میان، ممکن است عدّه ای سوال کنند: خوب خداوند متعال، از همان آغاز، یک دین پیشرفته ای را می فرستاد تا در همۀ شرایط و همۀ دوره ها برای همۀ جوامع بشری پاسخگو باشد؛ چرا این کار را نکرد؟

در جواب می گوییم: بحث، بحث ظرفیّت فکری و شرایط است؛ وقتی پذیرفتیم که بنا بر دلایلی، ظرفیّت ها در حال رشد است، یعنی هر چه به گذشته برگردیم، این شرایط محدود تر بوده است؛ بنابر این، اگر دین پیشرفتۀ امروزی را مثلاً برای مردمان صد هزار سال پیش می فرستاد، شاید خود این مسئله، به نوعی کوتاهی و بی منطقی محسوب می شد؛ چون بسیاری از قوانین و احکام متناسب با شرایط امروزی، قابل درک برای انسان های نخستین نبود. به عنوان مثال، اگر جامعه را به یک کلاس تشبیه کنیم، یک کلاسی که مثلاً در سطح دوم ابتدایی است، شما بیا امتحان جبر پایۀ دوم دبیرستان را از آن ها بگیر، یا همۀ اون احکام و مقرّراتی را که برای دانش آموزان دبیرستان وضع می کنند- حتّی در مقرّرات رفت و آمد و انضباط و مانند آن- برای ابتدایی هم وضع کنند و شرایط سنّی و سطح درکها و عقلها و نوع بافتها را مراعات نکنند؛ خوب این خود، خلاف عدالت یک مدیر است؛ و انتظار عاقلان و متخصّصان فن، غیر از این است.

ملاحظه کنید: وقتی یک دانش آموزی برای اوّلین بار، پا به مدرسه می گذارد، معمولاً خردمندان جامعه، درک می کنند که حتّی قبل از مدرسه، باید مدّتی او به دوره های آمادگی برود، که معلّمها در آن جا خیلی با ملاطفت - مثل مادر- با او رفتار کنند، تا  بتواند آمادگی ورود به دوره های بعدی را داشته باشد. حال اگر از همان اول، یک دانش آموز بیاید و حتّی سطح درس او هم، ابتدایی باشد، ولی شرایط ادارۀ مدرسه، مثل ادارۀدانشگاه باشد، یا مثل ادارۀ دبیرستان باشد، خوب این دانش آموز نمی تواند دوام بیاورد؛ چون متناسب با ظرفیّت تحمّل او نیست.

دینهایی که با هم تفاوت دارند نیز درست مثل این است؛ چون امّت ها در طول تاریخ، تفاوت های این چنینی داشته اند.

[شبهه ای در اتّحاد ماهیّت ادیان]

سؤال

شما که می گویید: ماهیت و روح همۀ دین ها یکی بوده است؛ خوب الآن مثلاً از نظر اعتقادی، در دین مسیح می گویند: حضرت مسیح، پسر خداست؛ آیا این مسئله، دلیل بر متفاوت بودن ماهوی ادیان نیست؟

جواب

بله، سؤال خوب و بسیار به جایی است؛ توجّه کنید: ما وقتی می گوییم: همۀدین ها ماهیّتشان یک چیز است؛ منظورمان دین های واقعی تحریف نشده است؛ یعنی دینی که برای عیسی نازل شده و در زمان حضرت عیسی بوده، نه دینی که بعداً پیروان آن ادیان، به پای آن دین بسته اند؛ و نه آن مسائلی که تنها منسوب به دین حضرت عیسی می باشند. روشن است که بیشتر این عقاید، جزء عقاید تحریف شدۀاین ادیان است؛ همان گونه که قرآن کریم نیز بارها به این مسأله، تصریح نموده است.

اتّفاقاً یکی از خصوصیّات برتری دین اسلام همین مسأله است که: بر خلاف ادیان و کتاب های آسمانی پیشین- که تحریفاتی در آن ها صورت پذیرفته- دین ما و قرآن ما، از این آفت، مصون است؛ و به عنوان نمونه، در قرآن، ما هیچ مسأله ای معارض با اولوهیّت پروردگار، یا منافات با قدرت مطلقۀ پروردگار و ویژگی های کمالیّۀ او نداریم. و خرد انسانی نیز تحریف بودن این مسائل را به خوبی می تواند دریابد؛ این که شما اعتقاد به تثلیث (یعنی وجود سه خدا در جهان) داشته باشید، یا اعتقاد به خدابودنِ عیسی( که یک بشر است) داشته باشید، اگر دین را هم کنار بگذاریم، عقل و خرد و برهان، بطلان و تحریف بودنِ آن ها را می تواند دریابد؛ و به ویژه، ایمان و خرد موحّدان و خدا پرستان، همگی در می یابند که این باور، با روح توحید خداوند یکتا و صفات کمالیّۀ او، منافات دارند.

ولی در کتابهای واقعی و تحریف نشدۀآن ها که اهل بیت و معصوم: آن ها را برای ما گزارش کرده اند، از آن باور های غلط، خبری نبوده است؛ بلکه همۀ مطالبی که در کتابهای آسمانی واقعی آنها آمده، اگر چه دربردارندگیشون نسبت به دین اسلام کم تر بوده و میزان توجّهشان به بعضی از مسائلی که امروزه مطرح هست نبوده است؛ ولی هیچ مطلبی در کتابهای راستین آنها نبوده که بر خلاف باور های دین اسلام باشد، مگر یکسری مسائلی که بر می گردد به تعبّدیّات؛ یعنی مسائلی از جنس عبادت و شیوه های پرستش که جزء مختصّات هر دینی به شمار می روند و ربطی به عقل و برهان ندارد و فلسفۀ آن ها نیزصرفاً آزمایش هر کدام از امّت هاست، مثل این که نماز چند رکعت است؟ خوب قطعاً نمازی که در دین حضرت عیسی گفته شده، با دین اسلام متفاوت است. ولی همۀ این ها از نوع تعبّدیّات است.

[دوگونه بودن آموزه های هر کدام از ادیان]

 بد نیست بدانیم: خداوند متعال، آموزه های مختلف هر یک از ادیان را بر دو قسم قرار داده است: یک قسم آن، امور تعبّدیّات هستند که به تعبیر بنده می توان از آن ها با عنوان« امور آزمایشی صرف»، یا « امور فرمایشی محض» و مانند آن، یاد کرد؛ اموری که بر عقل و برهان استوار نیستند و در هر یک از ادیان متفاوت بوده و از نوع امور نمایشی و ظاهری و شکلی در پرستش هستند؛ و به همان دلیل نیز چرا گفتن دربارۀ آنها جایی ندارد. چون این دسته از دستورات دینی، اموری هستند که عقل نمی تواند دربارۀ آن ها داوری کند؛ بلکه عقلانی بودن پیروی از این دستورات، تنها به آزمایشی بودن آن ها است؛ و فلسفۀ آزمایشِ بودنِ همان اطاعت و تسلیم است.

در این گونه امور دینی، وقتی انسان با عقلش پذیرفت که: مثلاً این شخص، پیغمبر خدا است؛ و این کتاب، کتاب اوست؛ پس باید این دستورات او را بدون چون و چرا پذیرفت، مثلاً اموری مثل نماز و جزئیّات آن یا طهارت یا روزه و مانند آن. این که چرا باید نماز خواند، این یک بحث عقلی نیست. یا این که چرا باید این جور نماز بخوانی.

آری، عقل از پذیرش این فرامین، پشتیبانی می کند؛ ولی از این جهت که چنین اموری جهت آزمایش انسان هستند؛ بنابر این، مطیع بودن دربارۀ آن ها، به عنوان بخشی از هر دین، خلاف منطق نیست؛ و اینکه این فرامین، از سوی پیغمبر خدا هستند، باید اطاعت کرد؛ البتّه پس از آن که به طریق عقلی، اثبات و احراز شد که واقعاً حکم خدا و حکم پیغمبر خدا: هستند؛ و از نوع ساختگی نیستند.

امّا دستۀ دوم، امور غیر تعبّدی دین هستند که بر عقل و برهان و منطق و یا وجدان و فطرت بشری استوار هستند؛ و بدون نقل معتبر نیز انسان می تواند دربارۀ راستی و یا ناراستی آن ها و یا منطقی بودن آن ها اظهار نظر کند؛ و انتظار عقل از دین حق نیز جز این نیست؛ مثل امور مربوط به اصول دین و اعتقادات ، اخلاقیّات، حقوق و مانند آن.

آری، راستی آزمایی این مسائل، در اصل بر عهدۀ عقل و منطق و فطرت و طباع سالم بشری است. به عنوان مثال، اگر در متن دینی نیز بیاید که دروغ، خوب است، معلوم می گردد که آن مسأله در آن دین، تحریف شده است؛ و الّا دین، بر خلاف فطرت بشری و عقل سالم، حرف نمی زند. یا اگر در متن دینی بیاید که خداوند، یگانه نیست، خوب، این، خلاف عقل و منطق و برهان است و رد می شود و نشان از ساختگی بودن این مسئله به نام دین دارد.

[ادلّه بحث فلسفۀ برتری دین اسلام]

به هر حال، به نظر ما، ادیان از لحاظ به روز بودن و تکامل یافتگی و دقّت و انسجام و سطح محتوا می توانند با هم تفاوت داشته باشند؛ وقتی می گوییم:«سطح محتوا»، یعنی این که: ماهیّت و غرض و سنخیّت ادیان یکی است، ولی متناسب شرایطی که مطرح شد، سطح محتوا و کمال و انسجام و گستردگی آن می تواند متفاوت باشد. بنابر این، عوض شدن ادیان و پیشرفته تر شدن آن ها در طول دوره های تاریخی مختلف، یک سیر طبیعی و منطقی است که این مسأله، با درک معنای درست آن، نه تنها اشکالی ندارد، بلکه به عنوان یک انتظار از خالق حکیم و عادل، مطرح است.

بنابر این، این که  دین اسلام، خود را نسبت به ادیان گذشته پیشرفته تر و برتر می داند، از این باب است، نه از باب ادّعا های بی اساس و دروغین و غیر منطقی که ادیان دیگر ادّعا می کنند؛ آری، ادّعای برتری طلبی دین اسلام، یک ادّعای بی انصافانه و به دور از منطق نیست؛ دین اسلام، هیچگاه نمی گوید: دینهای قبلی، باطل بوده اند، یا از طرف خدا نیستند، یا هر که نادانسته بر آن ادیان باقی بماند، دینی ندارد و مانند آن؛ این مضامین، در هیچ آیه و یا روایت معتبری، نیامده است؛ اگر بعضی از حرف های ضعیف از این قبیل، در برخی نوشته ها و گفته ها، یا احادیث ضعیف، نسبت به دین اسلام زده می شود، این ها سندیّت ندارند ساخته و پرداختۀ گروهها و افراد افراطی و تکفیری هستند که در میان همۀ مکاتب و فرقه ها از این افراد هستند. ما در هیچ روایت معتبری نیز نداریم که بگوید: دین های قبل از اسلام، از اساس، باطل بوده اند. بلکه دین اسلام، تنها اشاره به تحریف شدن برخی دین ها توسّط عالمنشان دارد و برخی عقاید باطل و ساختگی ادیان توسّط پیروان آن ها را در دوره های بعدی، تذکر می دهد؛ نه این که دین مسیح یا یهود یا مانند آن ها را از اساس باطل بداند.

در قرآن کریم، بارها به حرمت و احترام ادیان دیگر، پیامبران دیگر و کتابهای راستین پیش از قرآن، تصریح شده است؛ که می فرماید:

(نَزَّلَ عَلَیکَ الکِتَابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا یَدَیهِ وَأنزَلَ التَّورَاۀَ وَالإِنجِیلَ)[آل عمران، 3]؛یعنی: این کتاب را در حالی که مؤیّد آنچه[ از کتابهای آسمانی] پیش از خود می باشد، به حق بر تو نازل کرد؛ و نیز تورات و انجیل را او نازل کرد.

[منطق اسلام در دعوت به خود]

امّا از طرفی دیگر قرآن، به همۀ پیروان ادیان دیگر، به صراحت می گوید: با این که همۀ پیامبران شما بر حق بودند و کتاب های اصلی آن ها که توسّط عالمان گمراهتان تحریف نشده بود، بر حق و نور بودند؛ امّا مطابق دین خودتان و آیاتی که در کتاب های اصلی شما آمده، همۀ شما موظّف هستید که هر گاه دینی پیشرفته تر از دین خودتان آمد، به آن ایمان بیاورید؛ و اگر ایمان نیاورید و به علّت تعصّبهای دینی و تعصّبهای قومی دین بر حق جدید را نپذیرید، گویا از دین و پیامبر و کتاب خود سر پیچی کرده اید؛ چون آن ها نیز شما را به دین های حقّ بعدی فرا خوانده اند.

این، یک اصل متّکی بر عقل و منطق است؛ چرا که اگر در کتاب قرآن ما نیز وعده داده می شد که دین دیگری می آید پیشرفته تر از دین ما، یا اگر در کتاب ما هم چنین چیزی شبیه آنچه در تورات و انجیل آمده می آمد، مسلمان ها نیز موظّف بودند که به دین جدید ایمان بیاورند و اگر ایمان نمی آوردند کافر می شدند. و اگر ما الآن مطرح می کنیم که: یک مسیحی، یا یک یهودی، اگر دانسته و از روی عقل، ایمان نیاورد، یعنی این که بداند در کتابهای گذشته دعوت شدند به اینکه به دین اسلام ایمان بیاورند، یا از نظر فکری، اغنای فکری برایشان حاصل شود که این دین جدید، دین بر حقّ است، ولی ایمان نیاورند، در واقع، کفر ورزیده اند، به این دلیل است که: اینان در واقع، به دین خودشان کفر ورزیده اند؛ چون دین خودشان یکی از آیین تحریف نشده اش این بوده که به دین پیشرفتۀ بعدی ایمان بیاورند.

امّا در کتاب آسمانی قرآن، تصریح شده که: این دین اسلام، آخرینِ ادیان است؛ و بعد از آن، هیچ پیامبر یا دین دیگری نخواهد آمد؛ و این دین، همان دین آسمانی پیشرفته است که به قیامت، ختم می شود.

خوب، اگر قرآن، این ادّعا را نمی کرد و در کتاب قرآن نیز یک آیه ای آمد و ما را مثل مسیح و یهود، به دین بعدی، فرا می خواند، ما نیز در آن زمان موظّف بودیم که وقتی آن دین آمد و برای ما ثابت شد، به آن ایمان بیاوریم؛ و اگر ایمان نیاوریم، سرپیچی کرده ایم.

 نگوییم: خوب ممکن است برای بسیاری از پیروان ادیان دیگر، امروزه حقّانیّت دین اسلام ثابت نشده است؟

چرا که اتّفاقاً ما این سخن را می پذیریم؛ و اگر برای کسی اغنای فکری حاصل نشود نیاید، معذور خواهد بود که بر دین خودش باشد.

[وجه دوّم برتری دین اسلام بر سایر ادیان]

امّا ویژگی دوم که موجب گردیده دین اسلام در مقایسه با سایر ادیان، برتر و تکامل یافته باشد، یک ویژگی محتوایی است. به این معنا که: محتوا، آموزه ها و احکام دین اسلام، نیز یک سری مشخّصاتی دارد که در ادیان دیگر دیده نمی شود، یا آن که بسیار کم رنگ تر دیده می شود و این مشخّصات، نشان می دهد که دین اسلام، از ادیان دیگر، برتر و کاملتر است.

این ویژگی، خود در دو بُعد مختلف، قابل بحث است. بُعد نخست، برخورداری احکام و آموزه های مختلف این شریعت، از نظم و انسجامی ویژه ، که به نظر می رسد حدّ أقلّ در متون بر جای مانده از ادیان پیشین، تا این اندازه وجود ندارد. این ویژگی را باید به همراه بُعد دوم این مسئله توضیح داد که عبارت است از گستردگی توجّه دین اسلام نسبت به مسائل گوناگون بشری؛ چرا که هر چه یک مجموعه ای پیچیده تر و مبسوط تر و همه جانبه تر باشد، نظم و انسجام و هماهنگی بین قوانین مختلف آن، ارزش و اهمیّت بیشتری خواهد داشت.

در توضیح این دو مطلب، باید گفت: چه متونی که امروزه از ادیان دیگر بر جای مانده و چه متونی که از طرق معتبر از پیشینۀ تاریخی آن ها قابل کشف است، به خوبی فهمیده می شود که: متون، کتاب ها و احکام وضع شده در دین های سابق، از این گستردگی توجّه و نظر به مسائل گوناگون زندگی دنیوی و اخروی بشر، برخوردار نبوده اند. به گونه ای که در بیشتر آن ها گاه تنها برخی مسائل کلّی اعتقادی و اخلاقی، مورد بحث قرار گرفته و بسیاری از مسائل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، بین المللی و مانند آن ـ که به تناسب پیشرفت زمان و تمدّن ها در متون دین اسلام دیده می شود ـ در آن ها مطرح نیست.

البتّه باز به حکم مراعات انصاف مطلب، تأکید می کنم که: این مسئله، نشانگر کوتاهی خداوند یا پیامبران آن ادیان، در امرتشریع نبوده است؛ بلکه شرایط زندگی آن دوره ها بیش از آن را اقتضا نمی کرد؛ و به همان خاطر، دین اسلام که متناسب با دوره های پیشرفتۀ بشری نازل شده، این ویژگی در آن، بیشتر دیده می شود. و این مسئله، به همراه برخورداری آیین اسلام از یک نظم و انسجام ویژه و همسو بودن احکام و آموزه های آن با رشد دنیوی و اخروی بشر به صورت توأمان بر خلاف ـ برخی ادیان، که توجّه اساسی آن ها بیشتر به مسائل اخروی است ـ  تکامل یافتگی این دین مبین را به خوبی اثبات می کند. به عبارتی دیگر: در دین اسلام، مجموعۀ احکام، قوانین، آموزه ها و انواع گوناگون هر کدام، همچون رشتۀ به هم بافته ای است که با نظم و انسجام خاصّی چیده شده و همگی یک رشتۀ هدفمند و یک مسیر تعالی منظم را ترسیم نموده اند که سر مقصد آن، اوج تکامل دنیوی و اخروی و یا جسمی و روحی انسان است.

در مسائل اخروی، همان اهداف، تبیین شده که در مسائل دنیایی بشر نیز به عنوان مقدّمۀ همان مسیر کمال، به آن ها توجّه گردیده است؛ در مسائل عبادی، به مسائل اجتماعی گوناگون نیز توجّه کافی شده، در احکام اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، همچنان از اهداف تعالی و کمال و عزّتمندی و معنویّت گرایی، غفلت نشده و مانند آن. واقعاً اگر کسی اهل مطالعۀ دقیق درمتن شریعت ها باشد، این حقایق را به خوبی درک می کند.

بنابر این، همۀ آموزه های شریعت اسلامی، همچون رشته ها و حلقه هایی بافته شده و غیر قابل تفکیک از هم هستند که اگر چه در عرض هم و به موازات هم وضع شده اند؛ امّا همگی در راستای یک هدف، که رشد و تعالی دنیا و آخرت بشر باشد انسان را یاری می کنند.

البتّه ما هرگز نمی گوییم: همۀ مطالب مورد نیاز بشر در متن دین اسلام و متون مقدّس آن، آمده است؛ نه، بلکه این یک حرف عوامانه ای است که عدّه ای مطرح می کنند؛ چرا که هیچ دینی و هیچ کتابی نمی تواند همۀ جزئیّات مسائل مورد نیاز بشر را در بر داشته باشد؛ و در این صورت، بایستی هزاران جلد کتاب، نوشته می شد.

اصولاً در قوانین کشور های مختلف دنیا نیز قانون نویسان، هیچ گاه ده جلد کتاب قانون نمی نویسند؛ بلکه با زیرکی و دقّت، سعی می کنند یک جلد کتاب مختصر بنویسند که به عنوان اصولی کلّی، بتواند راه و مسیر لازم را برای همۀ قوا و نهاد ها در راستای رشد جامعه، ترسیم کند؛ و کاربران و متولیّان، بتوانند جزئیّات مختلف را بر آن کلّیّات تطبیق دهند و به راحتی قانون مورد نیاز خود را کشف کنند.

قرآن ما هم چنین است، یا روایات معتبر ما هم چنین است. آموزه های کلّی اسلام، به گونه ای در ابعاد مختلف ـ چه در حوزه های فردی و چه حوزه های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ـ به صورت همسو و منظّم ترسیم شده اند، که اگر در آن ها درست تفکّر شود و درست تفسیر شود، در همۀ ابعاد زندگی انسان می توان جزئیّات را نیز به درستی کشف کرد و راه رشد جامعه و فرد را بر آن استوار و هموار نمود. خوب این ویژگی، در دین اسلام در مقایسه با ادیان گذشته، خیلی پیشرفته تر و تکامل یافته تر است.

البته بماند که این مقایسه، در ارتباط با دین های گذشته، به فرض تحریف نشدنِ آن هاست؛ وگرنه در متون آسمانی که الآن هست، مسیر های انحرافی مهمّی نیز راه، یافته است؛ مثلاً برخی از آن ها ترویج گر چند خدایی یا عقاید شرک آمیز دیگر چون فرزند خدا بودن و مانند آن شده اند؛ یا در برخی احکام و آموزه هایشان، نظریه هایی چون: دنیا گریزی افراطی یا رهبانیّت، انزوا، عزلت، تضعیف ارکان خانواده و مانند آن نیز مورد ترویج قرار می گیرد. ولی در دین اسلام، انواع آموزه ها به گونه ای تنظیم شده که به نظر می رسد اگر خوب قرائت شوند، هر گونه فضیلتی که می توان در جوامع انسانی یا در سطوح فردی، به دنبال آن بود، دین اسلام در راستای اهداف و قوانین کلی خود، رشد دهندۀ آن است.

اگر خانواده در کشور های گوناگون پیشرفتۀ دنیا، امروزه به عنوان یک اصل شناخته شده و مسایلی چون: رشد خانواده، رشد بافتهای خانواده، ارکان خانواده، در سطح دنیا- چه کشور های ماتریالیسم، چه دین محور، چه اسلامی و چه غیر اسلامی- به عنوان ویژگی های رشد جامعه تلقّی می شود، در اسلام برای پیش برد این پارامتر ها، هزاران آموزۀ بسیار مفید و شاید ده ها جلد، مطلب سودمند داریم.

یا اگر توسعۀ سیاسی، یکی از ابعاد مهم رشد و توسعۀ همه جانبه بوده و به عنوان نشانۀ توسعه یافتگی جوامع مطرح است، در بسیاری از آموزه های دینی ما، ملاکها و قوانین صحیح سیاستمداری و ادارۀ جامعه و مطالب مرتبط با آن، درست همسو با رشد و تعالی و کمال انسان در دنیا و آخرت، تبیین شده اند. همچنین اگر اقتصاد یکی از ارکان مهم توسعۀ جوامع تلقّی شود، در مورد رشد اقتصادی، ما نزدیک دو یا سه جلد پانصد، ششصد صفحه ای، مطلب از آیات و روایات اسلامی داریم.

البتّه این که چرا جوامع اسلامی، با همۀ این آموزه های دینی ـ که همسو با رشد و ترقّی هستند ـ  چرا میزان پیشرفتگی آنان در سطح جهان، اندک است، خوب عوامل خارجی دیگری در این میان دخیل است که اهل انصاف می توانند درک کنند؛ عواملی چون: کج فهمی های دینی، افراط  و تفریط های نابجا، سوء استفاده های  دشمنان دینی، عدم پیروی درست پیروان دین از آموزه ها و مانند آن، که شاید بتوان به گفتۀ شاعر محترم چنین در یک بیت چنین خلاصه کرد که:

اسلام به ذات خود ندارد عیبی            هر عیب که هست از مسلمانی ماست

از این فراتر، ما معتقدیم: اگر بینش ما نسبت به اسلام و ارزیابی متون منتسب به آن و نیز قرائت منطقی از محتوای احکام و آموزه ها درست باشد، اسلام، همۀ آموزه های خود را به صورت جهانی مطرح کرده است، بنابر این انواع آموزه های دین اسلام، قابل عرضه بر همۀ دنیا است و همۀ خردمندان دنیا آن ها را می پذیرند، مگر برخی مسائل تعبّدی دین که اختصاص به ایمان آورندگان این دین دارد و صرف آزمایش آنان است و گفتیم که: با عقل و برهان، نمی توان آن ها را ارزیابی نمود.

پرسش

یعنی با این توضیحات، شما هم می پذیرید که تنها دین حق در شرایط کنونی، اسلام است؛ و هر کس آن را نپذیرد، کافر است؟

آیا شما برخی احکام طرد آمیز و تهاجمی و تکفیری دین اسلام و مسلمانان را می پذیرید؟ این که مسلمانان، غیر خودشان را- چه از اهل کتاب باشند یا بی دین- کافر و نجس می دانند و گاه فتوا به حلال بودن خون و ناموس آنان می دهند، یا معتقدند: اعمال خوب غیر مسلمانان، هیچ فایده ای ندارد و مانند آن؛ آیا شما این ها را می پذیرید؟

یا بدتر از آن، گاهی شبیه باورها در میان پیروان هر یک از مذاهب اسلامی نیز نسبت به مذاهب دیگر، مطرح است؛ و ما در طول تاریخ شاهدیم که چه فتواهای خشونت آمیزی دربارۀ همدیگر داده اند، و یا در برخی اوقات ، جنگ های بسیار وحشتناکی میان شیعه و سنّی و سایر مذاهب و فرقه ها رخ داده است؟ آیا اسلام، این مسائل را بر می تابد؟

جواب

به نظر من، این یک سؤال بسیار به جایی است؛ امّا اگر از آغاز مقدمۀ بحث من توجّه کنید، می توانید متوجّه شوید که جهت گیری من و فهم من در این رابطه، کاملاً متفاوت با آنچه گفتید است؛ و من از دین، خلاف این بینش های افراطی و متعصّبانه را می فهمم؛ و اسلامی که من می شناسم، با این توهّمات، کاملاً متفاوت است.

آری، ما نیز در مقدمۀ این بحث خود، تاریخچه ای از تکفیر و خشونت های مستند به دین و مذهب را گزارش دادیم؛ ولی  بنده اعتقاد دارم: بستن چنین نظرات و عملکرد های وحشیانه و به دور از منطق و خِرد به پای اسلام، چیزی جز تهمت و بهتان و کج فهمی دینی نیست؛ و بلکه متن قرآن کریم و روح آیات آن و روایات معتبر معصومان و حُکم خرد و وجدان بیدار، کاملاً با این دیدگاه ها و رفتار ها، مخالف هستند.

در این زمینه، اگر بخواهیم بحث و پاسخ خود را تنها بر اساس آیات قرآن کریم استوار کنیم و یک سری روایت های معتبر و صحیحِ سندی و متنی و به ویژه سیرۀ معتبر معصومان دین: را ملاک قرار دهیم، بنده به جرأت می توانم بگویم که: همۀ این ها، حاصل کج انگاری و بد فهمی دین است، که البتّه گاه از هواهای نفسانی و شهوات و غرایز سرکش برخی مسلمان نما ها نیز یاری گرفته و چهرۀ اسلام را تخریب نموده است.

 [نظر قرآن دربارۀ تکفیر]

امّا از منظر قرآن کریم، می توان گفت:

 اوّلاً: قرآن کریم، تنها کسانی را کافر به معنای واقعی می پندارد که به خدا و روز معاد، اصلاً ایمان نداشته باشند.

این مسأله با توجّه به آیاتی که بعد از این خواهیم آورد، به خوبی روشن خواهد شد.

بنابر این، هرگونه تکفیر و چسباندن انگ کفر، غیر از این مورد، به افراد یا ملّت های دیگر، نارواست. و این که در برخی روایات اسلامی، موارد دیگری نیز به کفر نسبت داده شده، یا « کفر» در آن ها به معنای لغوی است یا آن که روایت، معتبر نیست؛ معنای لغوی یعنی به معنای« ناسپاسی» یا « تخلّف و سرپیچی از حکم الهی در آن مورد خاص».

یا اگر در روایتی از معصوم آمده است که: مرتکب فلان عمل، کافر است؛ به اعتقاد ما می خواهد بگوید: نسبت به همان عمل، کافر شده است؛ یعنی منکر شده و از خواص و پاداش آن، به کلّی محروم خواهد بود. یعنی: به نماز کافر شده، یا به روزه، یا ولایت، یا مانند آن. و الّا کفر واقعی در برابر اسلام، آن است که کسی به خدا و روز قیامت به عنوان اصل مشترک همۀ ادیان ، ایمانی نداشته باشد.

آری، گاهی« کفر مقطعی» در برخی روایات، مدّ نظراست؛ که این می تواند راجع به یک دین خاصّی باشد؛ یعنی ممکن است شخصی در دایرۀ شریعت خود، مؤمن است و به خدا و روز قیامت ایمان دارد، ولی به دین اسلام، مثلاً کافر است؛ یعنی آن را نمی تواند بپذیرد. خوب این کفر، با آن کفری که خداوند ترسیم نموده که بهشت برایش حرام می گردد و اعمالش بر باد است، زمین تا آسمان، فرق می کند.

تازه دربارۀ همان کافران نیز به نظر بنده، چنین نیست که خوبی های همۀ آن ها فراموش شود؛ بلکه مراد از کفری که چنین عذاب هایی به آنان قطعی شده، کافرانی هستند که از روی عمد و پس از تحقّق اقناع فکری، باز کافر شوند؛ و الّا اگر کسی با همۀ ادلّه و براهین که ارائه می شوند، باز عقلش نتواند حقّانیّت دین ، توحید و مانند آن را بپذیرد، در ردۀ آن کافران عمدی، نخواهد بود.

امّا جز دربارۀ منکران خدا و روز قیامت - که کافران واقعی، آنان هستند- به ویژه دربارۀ اهل کتاب های آسمانی، مثل مسیح و یهود و زرتشت و غیره، بنده با توجّه به آیاتی که خواهم آورد، ادّعا می کنم که: نسبت به کفر به آنان دادن ـ  به معنای واقعی کفرـ نه تنها درست نیست؛ بلکه نوعی اتّهام و بهتان نسبت به آنان است، چون آنان، به خدا و روز قیامت، ایمان دارند. آری، مگر آن که بگوییم: مراد، این است که: آنان، نسبت به دین اسلام، کافر هستند؛ یعنی آن را نمی پذیرند و از آن سرپیچی می کنند؛ که آن هم خود دو گونه است؛ ممکن است از روی عمد باشد، که در آن صورت، عذاب الهی برای آنان؛ شدید است؛ چون آنان، در کتاب های خود دیده یا از راه عقل ـ که پیامبر درونشان است ـ حقّانیّت چیزی را می دانند؛ امّا باز انکار می کنند.

امّا گاه این مسئله، غیر عمدی است؛ طرف تا چشم باز کرده، پدران و نیاکان خود و علمای مورد علاقۀ عشیرۀ خود را مسیحی دیده، حالا یا حقیقت به گوشش نرسیده، یا ادلّه برای او اقناع فکری نیاورده و بر دین خود باقی مانده است، که در این صورت، علاوه بر ظاهر آیات قرآن کریم، عقل و خرد انسانی و انتظار او از عدالت پروردگار بر این است که آنان را در ردیف کافران قرار ندهد و کردار شایستۀ آن ها را محترم شمارد و عذر آنان را در این خصوص بپذیرد.

این، دربارۀاهل کتاب بود؛ دربارۀتهمت کفر و شرک به مسلمانان از فرقه های مقابل، که  کاملاً متفاوت است؛ بلکه متّهم ساختن آنان به کفر، خود در اسلام متّهم بوده و شایستۀ عذاب و نکوهش است.

و واقعاً این عین بی انصافی است به مسلمانی که به خدا و روز معاد و پیامبر و احکام گوناگون اسلام، ایمان دارد؛ ولی چون بر مذهب یک طرف نیست، یا یک حکمی را از لحاظ فکری و ادلّه نتوانسته بپذیرد، او را کافر تلقّی کنیم و ظلم و جفا را در حقّ او روا بدانیم. و بستن چنین نظراتی به اسلام یا مذهب شیعۀ راستین و به ویژه سیرۀ معصومان، ستمی فاحش تر از هر ستم دیگر در حقّ آنان است.

بنابر این، قرآنی که من می شناسم؛ اوّلاً تنها کسانی را که از روی عمد، به وجود خداوند و یگانگی او و حقانیّت روز جزا ایمان ندارند، کافر می داند؛ یا کسانی که دانسته و از روی عمد و با علم به پیامبری یک پیامبر، او را نمی پذیرند و با او به مبارزه برمی خیزند. آری چنین کسانی، آن کافران هستند که بهشت برای آنان حرام اعلام شده و اعمال شایستۀ آنان نیز سودی به حالشان نخواهد داشت.

 امّا جز این دسته کافران، دیگران از کافران غیر عمدی و یا نابرخوردار از اقناع فکری لازم ـ و به ویژه اهل کتاب ـ کافر به آن معنا نیستند؛ و قرآن کریم، اعمال شایستۀ همۀ آن ها را در روی زمین محترم می شمارد و جزا و پاداش متناسب با آن را به آن ها در روز قیامت، خواهد داد.

بلی، اگر کسانی از اهل کتاب، با آن که در کتاب مقدّس خودشان، امر به اطاعت از پیامبر بعدی را دیدند و حجّت آن را احراز کرده، یا ادلّۀ عقل برای او تمام شد؛ ولی باز از روی لجاجت یا تعصّب، ایمان نیاورند، چنین کسانی در واقع، با خدا مبارزه کرده و از احکام دین خود نیز سرپیچی کرده و کارشان به کفر کشیده است. این هم تنها مخصوص غیر مسلمانان نیست؛ بلکه اگر مسلمانی نیز به یکی از اصول اعتقادی عمداً و از روی علم، پشت پا بزند، کارش به کفر می کشد.

بنابر این، در مجموع، قائدۀ قرآن کریم، این است که: اگر یک شخصی دانسته و از روی عمد و با آن که عقل او- که پیغمبر درونی اوست و حجّت خدا بر بندگان است- به خدا یا کتاب خدا یا پیامبری از پیامبران خدا پشت کند، در واقع، کفر ورزیده است. چون مهم در پذیرش حجّت هر چیزی اقناع فکری و عقلی است؛ و اصولاً در مقابل همۀ ادیان دیگر نیز که روی زمین یک یک آمده اند، انسان موظّف بوده آن ها را با عقل و منطق بپذیرد و ایمان بیاورد.

ما الآن در دین خودمان هم پذیرش اصول دین را متّکی بر عقل می دانیم و می گوییم: تقلید در آنها حرام است و شخص باید با عقلانیّت خودش به آنها ایمان بیاورد. وقتی پیغمبر ما هم آمد، کسانی که نتوانستند پیغمبر را بپذیرند و عقلشان نپذیرفت، یا اغنای فکری حاصل نشد، این ها کارشان از کافرانی که عمداً کفر می ورزیدند، جدا بوده است. یا ممکن بود اصلاً پیام اسلام و برهان آن، به گوش خیلی از آن ها نرسیده بود. به ویژه اشخاصی که در دوره های کنونی، بر یک دینی از ادیان الهی غیر از اسلام هستند، اگر ایمان نیاوردن آنان به اسلام، از روی عمد و علم نباشد، معذورهستند؛ زیرا همانگونه که ما در کشور و مذهب خودمان، تا چشم باز می کنیم می بینیم در پیرامون خود، در مساجدمان، از براهین اسلام و حقّانیّت اسلام می گویند ؛ لذا اینها را می شنویم و ایمان می آوریم، خوب فرزندان اهل کتاب نیز در زمان حاضر در چنین وضعیّتی هستند و ممکن است تنها صدای تبلیغ بزرگان خود را بشنوند و اصلاً در اسلام مطالعه نکنند، یا براهین آن را نشنوند؛ در کتاب های تحریف شدۀ خود نیز که دعوتی نمی بینند؛ بنابر این، از عدالت الهی به دور است که معاملۀ کافران و منکران عمدی را با این ها بکند و آن ها را از پاداش اعمال و کردار شایستۀ شان، محروم سازد، یا بهشت را برای آنان حرام کند.

از این رو ما در آموزه های دینی خودمان نیز، مقوله ای به نام« مستضعفین» داریم؛ و آنان کسانی هستند که رشد فکری یا غنای فکری لازم و مناسب را پیدا نکرده اند؛ یا ندارند لذا خداوند، آنان را با آن که به اسلام و پیامبر اسلام و دین او ایمان نیاورند، قاطی کافران نمی کند؛ و در روز قیامت، متناسب با فطرتشان، آنان را معاف می دارد؛ و به کردارشان از روی فطرت و پیروی آنان از حکم فطرت، نظر می کند؛ و متناسب با فطرت یا خردشان، در هر محدوده ای از اعمال شایسته که انجام دهند، خداوند به آنان پاداش خواهد داد.

ولی اینگونه نیست که آنان نیز حکم آن دسته از کافرانی را داشته باشند که از روی عمد ـ و با این که همۀ ادلّه و براهین برایشان تمام شده بود ـ ولی باز کفر ورزیدند.

روی این حساب، قرآن، قاعدۀ کلّی خود را در این زمینه، در دو جا، به صراحت، اعلام داشته است؛ می فرماید:

(إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصاري‏ وَ الصَّابِئينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ).

این آیه، هم در سورۀ بقره، آیۀ 62 و هم در سورۀ مائده آیۀ 69 آمده است؛ و مضمون آن، این است که: همۀ متدیّننی که نسبت به یک دین یا نسبت به اصل توحید و خدا پرستی و روز قیامت ایمان دارند، اگر این دو ویژگی« ایمان به خدا» و« ایمان به روز معاد» را داشته باشند، و عمل شایسته نیز انجام دهند، باکی از حساب و کتاب روز جزا نخواهند داشت.

البتّه روشن است که: با توجّه به آیات صریح دیگر قرآن، این حکم، شامل کسانی از اهل کتاب که دانسته و از روی عمد و علم، به پیامبر بعدی، از جمله پیامبر اسلام( ص) ایمان نیاورده اند، نمی شود چون آنان در حقیقت، حکم کتاب خودشان را زیر پا می نهند.

بنابر این قرآن، همۀ مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان، نصاری و صابئین را در این آیه مطرح می کند و می گوید: هر کس از آنان، به خدا و روز آخر ایمان بیاورد و عمل شایسته هم انجام بدهد، شایسته است.

 و در ادامه می گوید: چنین کسانی، هیچ خوفی نداشته باشند و هیچ غمی هم نداشته باشند؛ چرا؟ چون این ها که عمداً نسبت به دین اسلام، کفر نورزیده اند؛ و اگر بر دین خود باقی مانده اند، حجّت برایشان تمام نشده است.

حجّت از چه طریق، تمام می شود؟ از دو طریق؛ یکی عقل، و دیگری نقل معتبر و علم آور. عقل، همان اقناع فکری است که گفتیم؛ و نقل علم آور، آن است که در کتاب تحریف نشدۀ خود آن را ببینند و علم به صحّت آن داشته باشند.

و ما اعتقاد داریم: در روایات معصومان(ع) نیز اگر خوب کارشناسی شوند، در نوع سالم و معتبر از آن ها، جز این، چیزی نگفته اند. بله، اگر در بعضی روایات ضعیف، یا مرسل و بدور از اعتبار، به گونه ای دیگر حرف زده شده، خوب این ها اوّلاً خلاف قرآن است و دوماً این اخبار ضعیفند و طبق ملاکهای ارزیابی، ما این روایات را قبول نداریم.

بلکه اگر در میان این روایات، روایات صحیح السند هم پیدا شود ـ که سندش صحیح باشد ـ باز خود اهل بیت عصمت و طهارت(ع): به ما سپرده اند که: همۀ روایت های را بر خود قرآن عرضه کنید و اگر خلاف قرآن بود، کنار بگذارید.

 یعنی: به فرض اگر روایت صحیحی هم پیدا شود، اگر چه از نظر سند، مشکل ندارد؛ ولی ممکن است سند صحیح هم در طول تاریخ جعل شده باشد؛ و به همان خاطر، بسیاری از ژرف اندیشان عرصۀ مطالعات اسلامی، بر این باورند که: روایت باید هم از نظر سند و هم از نظر متن، مورد ارزیابی اعتبار سنجی قرار بگیرد. و به همان خاطر، روایت هایی که متن آن ها خلاف قواعد ارزیابی متنی باشد، این روایات، از درجۀ اعتبار ساقط می شوند.

[منظور از اسلام در قرآن]

سؤال

 شما فرمودید: اهل کتاب، اگر چه اسلام نیاورند، اگر از روی عمد و انکار نباشد، کردار آنان در محکمۀ عدل الهی ارزیابی شده و متناسب با آن پاداش می گیرند؛ پس این آیه چه می شود که در قرآن به صراحت می فرماید:

( ألا إنّ الدین عنداللّه الإسلام) [آل عمران، آیۀ 19]؟ یا فرمود: (و من یتتبغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو في الآخره من الخاسرین) [آل عمران، آیۀ 85] ؟

در این آیات، به صراحت می فرماید: تنها دین در نزد خداوند، اسلام است؛ و هر کس غیر از اسلام، دینی را برگزیند، از او پذیرفته نیست و در قیامت از زیانکاران است؟

جواب: خوب ما که جواب این پرسش را در مقدّمه بحث دادیم و خلاصۀ آن این که:

اوّلاً: منظور از« اسلام» در این آیات شریفه،« دین اسلام» نیست؛ بلکه معنا و مفهوم لغوی آن مراد است، که به معنای تسلیم حق شدن و سر فرود آوردن برای معبود می باشد. و گفتیم که: این مسئله، بیان گر ماهیّت مشترک همۀ ادیان آسمانی واقعی می باشد در واقع، قرآن می خواهد بفرماید که: این مهمترین ویژگی یک دین آسمانی است؛ و هر دینی که به عنوان یک دین ادّعا شود و این ویژگی تسلیم حق بودن را در خود نداشته باشد و یا آموزه هایی معارض با آن داشته باشد، اصلاً دین نیست، یا تحریف شده است و مانند آن.

دوّماً: اگر چه این معنا را هم از واژۀ« اسلام» نپذیریم، باز با آنچه ما گفتیم، منافات ندارد؛ چون مراد از این آیات نیز کسانی هستند که عمداً و از روی علم و آگاهی به این که این دین بر حقّ است و باید به آن ایمان بیاورند، باز اگر از روی علم و دانسته، ایمان نیاورند، خوب در واقع، هیچ دینی ندارند؛ و هر چه به عنوان دین برای خود گرفته اند، با چنین تخلّف عامدانه ای از دستور حضرت حق- که در کتاب های تحریف نشدۀ خودشان نیز آمده است- از آنان پذیرفته نیست.

اصلاً وقتی این قاعدۀ کلّی را فهمیدیم، هر آن چه در قرآن کریم دربارۀ کافران، همچون خلود در جهنّم، حبط شدن اعمالشان و مانند آن بیاید، به همین معنا خواهد بود؛ یعنی کفر عمدی و از روی علم و آگاهی و پس از اتمام حجّت، یا تحقّق اقناع فکری.

به عنوان نمونه، در 36 مورد از آیات قرآن کریم، بحث از ماندگاری همیشگی کافران در آتش دوزخ به میان آمده است؛ امّا جالب آن است که: در بیش از پنج مورد آن، نشانه هایی برای کافرانِ آن چنانی ذکر شده که خود این نشانه ها قرینه هستند برای این که مراد از کافران در این آیات شریفه، کافران از روی عمد و آگاهی و پس از اتمام حجّت هستند، که در واقع، از سر آگاهی عمد، با خدا به دشمنی و جنگ و مبارزه اقدام نموده اند. تنها این ها هستند که برای همیشه در جهنّم به صورت ابدی، باقی می مانند؛ چرا که آنان، هم از پیغمبر درونی خودشان که عقل باشد و هم از پیغمبر خارجی، عامدانه و گستاخانه تخلّف کرده اند. به عنوان نمونه، وجود عبارت هایی در این آیات شریفه به شکل زیر، از همین نشانه ها هستند:(فمن جاء موعظة من ربّه...) [ بقره: 275]، (یتولّون الذین کفروا...) [مائده: 80]، (من یحُادِدِ اللّه و رسوله...) [توبه: 63]،(ذلک جزاء أعداء اللّه...) [فصّلت: 28] و...

یا در بیش از 16 مورد از آیات قرآن کریم، بحث از« حبط اعمال» یعنی نابودی کردار شایستۀ گروهی از انسان های کافر بحث شده است و با ملاحظۀ سیاق همۀ این آیات شریفه و به ویژه شأن نزول برخی از آن ها ـ همچون آیۀ 22 از سورۀ آل عمران ـ به خوبی می توان فهمید که: مراد از آن ها کافران یا گناهکاران عمدی و گستاخ هستند که با علم و آگاهی به حقیقت، از سر دشمنی با خدا، دست به فساد می زدند، همچون: کشتن پیامبران خداوند و مانند آن. یا مراد، کارهای به ظاهر خوب دسیسه آمیز آن ها ست که باطن و نیّت اغراض مورد نظر در آن کار ها شوم است؛ مثلاً فرض کنید کسی اسلحه تولید می کند، اصل کار که بد نیست؛ ولی اگر از همان آغاز تولید، قصد فروش آن به ستمکاران یا تقویت دشمنان را داشته باشد، خوب این کردار به ظاهرشایسته، شوم است.

[نجاست انسان]

سؤال

این که چه انسان هایی، همان کافرانی هستند که به صورت ابدی در جهنّم خواهند بود و اعمال شایستۀ آنان، پوچ خواهد بود، یک طرف؛ امّا آیا این کافران و بلکه مطابق دیدگاه سنّتی موجود، همۀ کافران، نجس هستند، همچون نجاست های ظاهری دیگر که در فقه اسلامی، مورد بحث قرار گرفته است؟ و این که وقتی برخی از علمای شیعه، اهل کتاب را نجس دانسته اند، این درست است؟ یا حتّی در برخی دیدگاه های افراطی شیعه، ما می بینیم مخالفان شیعه و اهل سنّت نیز کافر و نجس و مهدورالدم عنوان شده اند و روایت هایی نیز در برخی منابع روایی در تأیید این نظر، دیده شده است؛ آیا به نظر، شما این گونه دیدگاه ها درست و منطقی هستند؟!

جواب

ببینید آن چه در فقه سنّتی آمده است، حکم، به نجاست کافران، یا مشرکان به معنای فقهی آن است؛ یعنی کسانی که اصلاً خدا و روز قیامت را قبول ندارند،حکم قذارت و نجاست، همچون سایر نجاست های فقهی را دارند.

  امّا از قدیم، هستند کسانی از علمای شیعه و اهل سنّت که همین کافران و یا مشرکان را نیز نجس فقهی نداشته اند و دلایل خاصّ خود را دارند. از آن جمله می توان به مباحث آیت اللّه خویی، علّامه صادق تهرانی، آیت اللّه صالحی نجف آبادی، علّامه محمّد تقی جعفری، آیت اللّه شیخ ابراهیم جنّاتی، آیت اللّه غروی و دیگران، در این زمینه رجوع کرد. مثلاً مرحوم آیت الله خویی، در دروس فقه شیعه[ ج3، ص78] مراد از نجاست کافران را پلیدی باطن آن ها می داند، نه نجاست بدن و ظاهر آن ها.

امّا دربارۀ نجاست اهل کتاب- مثل: یهود، نصاری، صائبی، زرتشتی ها، بودایی ها و دیگران- هر چند که قابل توجّهی از علمای قدیم و جدید، همچنان به نجاست ظاهری و فقهی آنان نیز فتوا داده اند؛ امّا بیشتر فقها و به ویژه فقهای ژرف اندیش، چنین حکمی نداده اند. به عنوان نمونه: شیخ طبرسی( صاحب مجمع البیان)، شهید ثانی، شیخ بهایی، آیت اللّه خامنه ای، آیت اللّه وحید خراسانی، آیت اللّه شهید صدر، آیت اللّه موسوی اردبیلی، آیت اللّه سیستانی، آیت اللّه شیخ جواد تبریزی، آیت اللّه مکارم شیرازی و... . و دیگران، اهل کتاب را پاک و حتّی ذبیحۀ آنان را حلال دانسته اند.

امّا مثلاً آیت اللّه بهجت و جمعی دیگر، به حکم احتیاط واجب یا غیر آن، کافر کتابی را نجس دانسته اند.

امّا دربارۀ کفر یا نجاست برخی فرقه های مسلمانان، جز برخی اخباریان شیعه یا فقهای غیر معروف و ضعیف و شاذّ، به آن حکم نداده اند؛ بیشتر این نظریه های افراطی را گروهی از اخباریون شیعه، یا علمای نیمه اخباری دوره های میانی تاریخ شیعه - همچون برخی علمای بحرین، مانند عدنان بحرانی و دیگران- ارائه داده اند. بلی، ما در راستای این نظرات افراطی، روایاتی دروغین در برخی منابع ضعیفی یا با سند های ضعیف و متّهم نیز داریم که به امامان شیعه :نسبت داده شده است؛ امّا اوّلاً این نظریّه های فقهی،  صاحبانشان به مانند این افراط ها و غلو ها متّهم هستند و مورد پذیرش قاطبۀ شیعه و علمای واقعی نیستند. و دوّماً روایات مورد استناد آن ها ضعیف بوده، و در نزد علمای ژرف اندیش، ضعف و جعلی بودن آن ها اثبات شده است. و سوماً ما آیات و روایات معتبر بسیاری از سوی معصومان :داریم که درست بر خلاف جهت این نظریه های  افراطی هستند و بلکه این گونه نظرات تکفیری را باطل دانسته و از آن نهی فرموده اند. در این خصوص ما در پایان بحث خود نیز مباحثی را ایراد خواهیم کرد.

[قرآن و نجاست انسان]

سؤال

اصلاً بفرمایید: آیا در قرآن کریم، چنین نظری مورد تأیید قرار گرفته است؟ آیا آیه ای داریم که در این مورد، اظهار نظر کرده باشد، یا به نجاست گروهی از انسان ها حکم داده باشد؟ بالأخره آیا این نظریه های سنّتی و افراطی، مؤیّدی از قرآن نیز دارند یا نه؟

جواب

نه تنها مؤیدی از قرآن نیست؛ بلکه ما معتقدیم: مؤیّد معتبری از روایات نیز نیست؛ و بلکه خلاف، آن در روایات معتبر ما هست، یا کاملاً و خلاف این مطالب، در سیرۀ معصومان دین (ع) دیده می شود.

 از همۀ این ها فراتر، این نظریّه ها خلاف روح قرآن کریم و مذاق دین و عقل و سیرۀ عاقلان است؛ بلکه من می توانم با استناد به آیات قرآن کریم و اخبار معتبر معصومان و سیرۀ قطعی آنان، به خوبی ثابت کنم که: اسلامی که من می شناسم، نه تنها این نظریّه های افراطی را نمی پذیرد؛ و نه تنها ـ به گفتۀ طرفداران« تقریب مذاهب اسلامی» ـ طرفدار تقریب و اتّحاد و همدلی همۀ مسلمانان؛ است بلکه به نظر ما ، اسلام، طرفدار یک طرح گسترده تر و منطقی تر به نام« تقریب ادیان آسمانی» است که با وحدت و همدلی و پایبندی به مشترکات دینی و انسانی و همزیستی مسالمت آمیز در کنار همدیگر، امکان پذیر است.

آنچه از قرآن کریم می تواند در تأیید این نظریّه های افراطی یا سنّتی، مورد استفاده قرارگرفته، تنها یک آیه است که برخی از بحث کنندگان، با کج فهمی که از این آیه داشته اند، به آن استناد کرده اند. این آیه، آیۀ 28 از سورۀ مبارکۀ توبه است که در آن می فرماید:( یَا أیُّهَا الّذِینَ آمَنُوا إِنّمَا المُشرِکُونَ نَجَسٌ فَلَا یَقرَبُوا المَسجِدَ الحَرَامَ بَعدَ عَامِهِم هَذَا وَإِن خِفتُم عَیلَةً فَسَوفَ یُغنِیکُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ إِن شَاءَ إِنّ اللّهَ عَلیمٌ حَکیمٌ) [توبه(9): 28].

یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید! بدانید که مشرکان، نجس و پلیدند؛ بنابراین، آنان، پس از این سال، نباید قدم به مسجد الحرام بگذارند؛ و اگر(در اثر دور شدن تجارت و ثروت آنها از شما) از فقر می ترسید، (بدانید که:) اگر خداوند بخواهد، شما را از فضل خود، بی نیاز خواهد کرد؛ و بی تردید، خداوند، دانا و حکیم است.

خوب، ظاهر این آیه را هم می توان به همان گونه که دیدگاه سنّتی آن را دیده، دید و خواند و مورد استناد قرار داد؛ و هم می توان به گونۀ منطقی غیر از آن دیدگاه سنّتی، به آن نگریست. چند قرینه و شاهد مهم در این آیۀ شریفه و سیاق آن نهفته شده که نشان می دهد معنای این آیه، چیز دیگری است؛ و آیۀ شریفه، مفهوم دیگری را می خواهد بیان کند، همان گونه که مفسّران ژرف اندیش بسیاری نیز همین بینش درست و عمیق را پذیرفته اند. این شواهد، عبارت اند از:

  1. در این آیۀ شریفه، تنها مشرکان را مطرح کرده است؛ بنابراین، بحث دربارۀ اهل کتاب و پیروان سایر ادیان، نیست؛ و به طور قطعی آیه، شامل آن ها نمی شود؛ همان گونه که غالب مفسّران شیعه و اهل سنّت نیز از دیرباز این را پذیرفته اند.
  2. واژۀ« نَجَس» به فتح جیم قرائت شده، نه به کسر جیم به صورت« نَجِس». می فرماید:( إِنَّمَا المُشرِکُونَ نَجَسٌ)، نه« نَجِسٌ».

با آن که هر دو لفظ به معنای نجاست، به کار رفته است؛ امّا « نَجَس» به صورت فتح جیم، استعمالش در نجاست ظاهری و قذارت فقهی، شیوع ندارد؛ و معمولاً برای این معنا« نَجِس» را به کار برده اند، که به کسر جیم است.

به ویژه آنکه: بسیاری از لغت پژوهان ـ از جمله راغب اصفهانی در المفردات[ ص791] ـ تصریح می کند که: «نجس، گاهی به معنای پلیدی باطنی به کار می رود؛ و سپس در ذکر شاهد مثال آن، همین آیه را ذکر می کند.

 به نظر این جانب، همان گونه که لغت پژوهان و مفسّران نیز اشاره کرده اند، این واژۀ« نَجَس» مصدر است؛ و به همان خاطر نیز به صورت مفرد ، برای ویژگی گروه مشرکان، آمده است؛ و الّا به تناسب« مشرکون» باید جمع بسته می شد؛ و این مصدریّت، دلالت بر این دارد که: حکم نجاست، هر چه که باشد، به ذات آنان بر نمی گردد؛ بلکه می خواهد بگوید: راه دادن مشرکان به خانۀ خدا، به آلودگی کشاندن افکار مسلمانان و مؤمنان، با شبهات آنان است.

شیخ بهایی; در مشرق الشمسین[ ص418] به این حقیقت اشاره کرده و گفته است: «مصدر بودن این واژه، یعنی این که مشرکان، دارای نجاست هستند، نه آن که نجس هستند، یعنی خبر از ذی جثّه کرده، نه خود جثّه». و در پایان، او نتیجه می گیرد که: در کلام، یک نوع مجاز عقلی نهفته است. کلام «شوکانی» از مفسّران به نام اهل سنّت در فتح القدیر[ج2، ص398] نیز تا حدودی در همین راستاست، هر چند که نتیجه اش متفاوت است.

  1. اصلاً واژه« نَجِس» یا«نَجَس» در قرآن کریم، تنها به همین منظور، به کار رفته است؛ یعنی در خصوص پلیدی انسان یا پلیدی افکار او.

و ما اگر بعضی از واژه های قرآنی را بخواهیم درست بفهمیم، باید مواضع کاربرد این ها را در قرآن پیگیری کنیم و از خود قرآن بفهمیم که مرادش از این لفظ چه بوده است. به ویژه، وقتی می خواهیم معنای یک واژه ای را که چند معنا می تواند بدهد بدانیم، باید در به موارد کاربرد آن در جاهای دیگر قرآن کریم به صورت تطبیقی، حتّی با واژه های معارض یا مترادفش دقّت کنیم. همچنین باید شأن نزول آیات، روایات و اخبار پیرامونی و مسائلی مانند آن، دقّت کنیم. نیز سیاق آیه را باید خوب ببینیم. والّا تفسیر ما خلاف واقع خواهد بود.

  1. اگر واژۀ«نجس» در قرآن کریم به معنای نجاست شرعی ظاهری به کار رفته بود، انتظار می رفت در آیاتی که خداوند متعال، از نجس بودن شرعی برخی مقوله ها در قرآن بحث فرموده و یکسری نجاسات ظاهری را برشمرده، از این واژه استفاده کند، مثل: گوشت خوک، میته یا برخی نجاسات دیگر؛ در چندین آیه، خداوند، این ها را ذکر کرده؛ ولی در هیچ کدام نگفته، این ها «نجس» هستند. بنابر این، این واژه، در ادبیات قرآنی، به معنای نجاست ظاهری و شرعی به کار نرفته است؛ بلکه در ادبیّات قرآنی، برای این منظور، عمدتاً از واژۀ«حرام» استفاده شده است[ بقره/ 173؛ مائده/ 3؛ نحل/ 115] . به ویژه آن که در میان این موارد، در خصوص «مشرک یا کافر» در موارد دیگر قرآن، که انتظار می رفت ذکر گردد، این واژه ذکر نشده است.

5.شاهد دیگر آن است که: قرآن کریم در این آیۀ کریمه، فقط مشرکان را نام برده و گفته این ها نجس هستند و آن ها را به خانه خدا راه ندهید؛ چرا بدتر از اینها و بالاتر از اینها که کافران باشند را نگفته است؟ به نظر بنده، اگر نجاست ظاهری، مراد قرآن بود؛ کافران را نیز می گفت. امّا تنها مشرکان را گفته؛ و معلوم می شود که چون خطر آلودگی فکری از سوی این گروه، بیشتر بوده است، آن ها را گفته است؛ در صورتی که اگر مراد از آن، نجاست ظاهری بود، انتظار می رفت که در این آیه، کافران، مشرکان، بت پرستان، همۀ این ها را شریک کند؛ مشرک اگر نجس است، کافر هم باید نجس باشد؛ ولی از تعلیل آیه و حکمت خوابیده در آن، این تفسیر برداشت می شود که: مراد در این جا، آن دسته ای از دشمنان دین و حقیقت است که اینها ایمان به خدا نیز دارند، ولی مشرکند، کافر کامل نیستند که مسلمانان فریب آن ها را نخورند؛ چون می دانند که کافرند به کلّی. چون خطر مشرک از لحاظ ایجاد انحراف و ایجاد فریب، در میان عوام مردم، بیشتر از کافر است. نمی گوید: کافران را به خانۀ خدا راه ندید، چون آن ها اصلاً یا نمی آیند و یا اگر بیایند، مردم، فریب آنان را نمی خورند.

  [طرفداران نظریّه پاکی جسم کافران و مشرکان]

 صاحب کشّاف نیز در بیان معنای این آیه، همین حقیقت را گفته و آن را به عنوان احتمال قوی تر در تفسیر آیه، مطرح ساخته است[ ج1، ص75].

جالب آن که« استر آبادی» در آیات الأحکام (قرن11) گفته است: ظاهر آیه، اصل است، مگر آن که دلیلی بر عدول از آن باشد؛ و آن دلیل، اتّفاق فقهای مذاهب چهار گانه است که از ظاهر قرآن در این آیه، عدول کرده اند[ ج1، ص76].

و علاء الدین بغدادی( قرن 8) نیز در لباب التأویل[ 2/348] ادّعای اتّفاق فقها بر نجاست باطن و آلودگی فکری مشرکان و کافران، بر خلاف ظاهر بدوی قرآن نموده است.

فخر رازی در التفسیر الکبیر [ ج16، ص22] هر چند که به نقل صاحب کشّاف از ابن عبّاس، نجاست را همان نجاست ظاهری معنا کرده و نیز از«حسن» نقل کرده که: هر کس با مشرکی دست دهد، باید وضو بگیرد؛ امّا وقتی نظر فقهای اهل سنّت را تا دورۀ خودش نقل می کند، می گوید: آنان بر طهارت و پاکی ظاهری بدن های مشرکان، اتّفاق نظر دارند. البتّه هر چند که خود او این نظر را نمی پذیرد و اعتقاد به اصالت ظاهر این آیه دارد.

سپس فخر رازی ادّعای برخی محقّقان را که گفته اند: علما اجماع بر نجاست ظاهری مشرکان دارند، رد می کند- همان گونه صاحب مجمع البیان نیز این ادّعای اجماع را رد می کند- و می گوید که: هیچ اجماعی در این خصوص نیست. و می گوید:« قاضی» در اثبات طهارت و پاکی ظاهری مشرکان و کافران، به این روایت استناد کرده، که مطابق آن، رسول اسلام(ص) در ظرف های متعلّق به مشرکان و کافران، آب نوشیده است. و نیز گفته است: اگر جسم آنان نیز نجس بود، بعد از اسلام، پاک نمی گردید. و سپس خود فخر رازی، به نقل از عده ای، هر دو دلیل او را رد نموده است.

این نقل از فخر رازی، هر چند مخالفت او را با پاکی مشرکان، ثابت می کند؛ امّا در دل، آن نقل هایی آمده که نشان می دهد علما و فقها از دیرباز بر سر تفسیر این آیه اختلاف داشته اند و حداقل بیشتر علمای اهل سنّت نیز تا زمان او، اعتقاد به پاکی ظاهری و بدن های مشرکان و کافران داشته اند.

همان گونه که برخی از مفسّران نیز این واژه را به نجاست معنوی، آلودگی فکری، پلیدی باطن و مانند آن تفسیر کرده و آن را به معنای نجاست و قذارت ظاهری ندانسته اند. از آن جمله: ابن عربی در تفسیر خود[ ج3، ص1284]، جصّاص در احکام القرآن[ ج4، ص278]، شیخ بهایی در مشرق الشمسین[ ص418]، علّامۀ طباطبایی ; در المیزان [ 9/229] این معنا را تقویت کرده و آن را برگزیده اند.

همچنین این گرایش در تفسیر های جدیدی همچون: في ظلال القرآن[ ج3، ص1618]، محاسن التأویل[ ج5، ص374]، بدایع الکلام[ ص52]، البلاغ في تفسیر القرآن[ ص191]، عرائس البیان[ ج2، ص11] و مانند آن ها دیده می شود.

چرا که مسلمانان، آن قدر بی اعتقاد نیستند که کافری بیاید و اینها را بفریبد؛ کافر می گوید: اصلاً خدا نیست، معاد نیست؛ و مسلمانها فریب این ها را نمی خورند؛ بلکه مسلمانهای ساده دل و زود باور، فریب مشرک را می خورند؛ چون او خدا را نیز می پذیرد، یا معاد را باور دارد، ولی برای خدا شریک هایی هم قائل است. فقط این ها می توانند ایجاد انحراف فکری کنند و به این خاطر خداوند متعال می گوید: این ها را به خانۀ خدا راه ندید؛ چرا؟ چون آنها می آیند و عوام مردم را با سخنان و ایجاد شبهه افکنی، می فریبند و اسلام را تضعیف می کنند.

این هم، یک قرینه ای است که به اعتقاد بنده، نشان می دهد منظور از« نَجَس» در این آیۀ، شریفه، آلودگی باطنی و انحراف فکری است. یعنی می گوید: مشرکان شبهه افکن را در خانۀ خدا راه ندید، تا با انواع القائات و شبهه افکنی هایشان، مسلمانان را فریب ندهند، مسلمانهای زودباور و مسلمانهای کم تحمّل را نسبت به دین سرد نکنند. البتّه هر چند که طرفداران ظاهر آیه، برای رفع این معضل، گفته اند: آیه، مشرکان را گفته؛ امّا شامل کافران نیز می گردد. امّا روشن است که خود این ادّعا خلاف ظاهر قرآن تلقّی می شود.

  1. شاهد دیگر آن است که: اگر مراد از نجاست مشرکان، نجاست بدن های آن هاست؛ چرا این مسأله را قرآن کریم یا روایات معتبر، تنها دربارۀ خانه خدا گفته باشند؟ و چرا در سایر ابعاد زندگی، این مسأله، مطرح نباشد؟

اگر آن گونه بود که تصوّر کرده اند، جا داشت شریعت اسلامی و حتّی آیات دیگری از قرآن، این مسأله را به طور مطلق در همۀ ابعاد و به ویژه در جاهایی که به بحث از نجاسات ظاهری پرداخته اند، به صراحت بیان کنند!

  1. شاهد دیگر که شاهد قبلی را نیز تقویت می کند، این است که: اصلاً فقهای اسلام ـ چه شیعه و چه اهل سنّت ـ در نظرات فقهی خود، به صورت غالبی، ورود نجاست به خانۀ خدا را حرام ندانسته اند، مگر در مورد حَدَث اکبرـ مثل جنابت و حیض ـ که آن هم گفته اند در آن جا نماند و اجازۀ ماندن ندارند: و این فتوا معارض با ظاهر این آیه است. و به عبارتی دیگر: اگر این ها ذاتاً نجس بودند و قرآن به خاطر نجاست ظاهری آنان، مانع از ورودشان به خانۀ خدا شده، باید فقها به اتّفاق ـ نجاست های ظاهری را نیز ممنوع الورود می ساختند [ نک: العروة الوثقی، ص285؛ تحریر الوسیله، ج1، ص380؛ رسالۀ نه مرجع، ص71-73].
  2. امّا شاهد مهم دیگر، سیرۀ معصومان:است. اوّلاً دربارۀ اهل کتاب که اصلاً خود معصومان:به خوبی با آنان مراوده و همزیستی داشته اند به گونه ای که هیچ کجا در رفتار آنان با اهل کتاب، مطلبی گزارش نشده که حکایت گر نجس بودن آنان داشته باشد؛ و بلکه در بسیاری از ماجراهای تاریخی، با طبیبان، فروشندگان، تاجران مانند آن از اهل کتاب، مراوده ای همچون مراوده با خود مسلمانان از آنان گزارش گردیده است.

و این مسأله به اعتقاد ما دربارۀ کافران نیز صادق است؛ در هیچ خبری گزارش نشده که آنان در مواجهه و تعامل با کافری، رفتاری از خود نشان دهند که حکایت از نجاست ظاهری آنان داشته باشد.

[سایر مستندات اصل عدم نجاست انسان]

بنابراین این آیه، دلالت بر آلودگی فکری و خباثت باطن مشرکان دارد؛ و جز این آیه، هیچ آیه ای در قرآن که حکایت از نجاست بدنی و ظاهری مشرکان و یا کافران داشته باشد، نداریم؛ همان گونه که در روایات و سیرۀ معتبر معصومان: نیز نداریم. از این رو، به اعتقاد ما در فرهنگ قرآن و معصومان(ع)، هیچ انسانی، از نظر فیزیکی، نجس نیست؛ بلکه آن کافرانی که از روی عمد نیز کافرند، از لحاظ روحی و فکری نجس هستند، نه از لحاظ فیزیکی.

چرا که هر انسانی در دنیا، به ویژه در شرایط پیشرفتۀ ارتباطات، مجبور به تعامل با انواع افکار و گرایش های فکری است و با انسانهای مختلف در دنیا مجبور است که تعامل داشته باشد، مراوده داشته باشد؛ و اصلاً این حکم، مردم را به تکلّف می اندازد و همان عُسر و حَرَج منفی در اسلام پیش می آید که عموم فقها این قاعده را می پذیرند؛ ضمن آن اعتقاد به نجاست انسان به هر نوعی که باشد، موجب افتراق، دشمنی، خصومت و توسعۀ دامنۀ جنگ و نزاع در میان مردم می گردد.

آری، به اعتقاد بنده، یک نکتۀ دیگری که می شود در این جا مطرح کرد و این مسئله نیز نشان می دهد که: این برداشت از اسلام، درست نیست، اندیشیدن در آثار و عواقب این نظریّۀ ظاهری و جامدانه است. چرا که همۀ ما مسلمانان اعتقاد داریم: یکی از اصول بسیار مهمّ اسلام، دعوت کل مردم دنیا به صلح و سازش و همزیستی مسالمت آمیز همۀ مردم دنیا، به ویژه دینداران در کنار غیر دینداران است؛ به گونه ای که آیات قرآن کریم، همگی در همین راستا تنظیم شده اند.

چرا که به نظر می رسد: بنا نیست خداوند متعال در این دنیا، دین خودش را با جنگ و خونریزی و کشتار پیش ببرد، همان گونه که در سیرۀ انبیاء و ائمّه نیز این مسئله دیده نشده ؛ بلکه در سیرۀ رسول اکرم(ص) و جانشین آن حضرت، تا زمانی که کافران شمشیر بر نداشتند و تهاجم نکردند، یا کارشکنی ننموده اند، هیچ جنگی را شروع نکرده اند؛ و حتّی کافرانی که در داخل حکومت اسلامی زندگی می کردند، اسلام، این ها را با مقرّراتی ویژه پذیرفته و حقوقشان را محترم شمرده و آنان را از تعدّی مسلمانان مصون داشته است؛ و به همان خاطر، این یک اصل مسلّم در دین ما است.

آری،آنان معتقد بودند: باید حقّانیّت دین اسلام را به صورت برهان و منطقی برای مردم بازگو کرد؛ آنهایی که می پذیرند، ایمان بیاورند و آنهایی که نمی پذیرند ایمان نیاورند؛ امّا پیامبر اسلام(ع) برای گسترش اسلام، هیچ گاه جنگی را شروع نکرد، مثلاً این که به یک روستایی که کافرند و به دین ایمان نیاوردند، یا از اهل کتاب هستند، حمله کنند و آنان را بکشند. بله، اگر کارشکنی می کردند، جزیه نمی دادند که همان مالیات آنان بود، یا به تعهّداتی که بسته بودند عمل نمی کردند. تهدید می شدند، یا عدّه ای دست به شمشیر می بردند و بر علیه مسلمانان جنگ می کردند و فتنه به پا می کردند، بنابراین محاکمه می شدند؛ چنانکه اگر مسلمانان هم چنین کار هایی را می کردند، محاکمه می شدند. خود این مسئله با هزار و یک دلیل قابل اثبات است؛ أمّا متأسّفانه برخی گویندگان و نویسندگان کم سواد و افراطی، گاه سخنانی دانسته یا ندانسته، مخالف با این سیرۀ رسول اکرم 9 و سایر معصومان دین:به زبان می آورند که به نظر من، آبروی دین و اصل عصمت را زیر سؤال می برند!

بنابراین، ما باید این اصل را به عنوان یکی از ویژگی های بسیار زیبای اسلامی، بال و پر بدهیم.امّا خلاف این اصل و عقاید افراطی مذکور، چهرۀ اسلام را خراب می کند و از اسلام یک چهرۀ وحشتناکی برای جهانیان نشان می دهد، که موجب می شود راه ورود به اسلام، برای کسانی که حقیقت اسلام برایشان روشن شده، بسته شود؛ چون این گونه نظرات، دین اسلام را یک دین وحشی و افراطی نشان می دهد و مسلمانان را به گونه ای بر می تابد که غیر خودشان را نجس دانسته و اگر قدرت دست آنان بیفتد همه جا را چپاول می کشاند و همه را می کشند و به بردگی می کشند.

امروزه در پی پیدایش برخی گروه های اسلامی و جنگ طلب اسلامی ، این مسئله بیشتر ثابت شده است؛  قرائتی از اسلام در سطح دنیا به خورد مسلمانها داده می شود که اسلام هراسی عجیبی در دنیا به راه می اندازد؛ دشمنان اسلام نیز از این فرصت استفاده کرده و میلیارد ها پول هزینه  کنند تا با القای اسلام هراسی در دل جهانیان، آنان را بر علیه اسلام بسیج کنند.

[اسلام هراسی بدترین جفای نادانان به اسلام]

ببینید، بنده در این جا از همۀ مخاطبان، پرسش می کنم:

چرا در برخی کشور های استعمارگر و ستمکاری مثل آمریکا، انگلیس و مانند آن ـ حالا بگوییم حکومت هایشان فاسد و ظالم هستند ـ  چرا مردمان آن ها با برخی جنایت های بین المللی حاکمان خود، به صورت جدّی مخالفت نمی کنند و یا گاه حمایت هم می کنند؛ مگر آنان انسان نیستند و دل ندارند، رحم ندارند؟

به نظر بنده، جواب این پرسش، به همین بحث ما برمی گردد؛ چون آنان شست وشوی مغزی شده اند، و این دولت ها با انواع تبلیغات خود، در ذهن مردمشان به نوعی از سوی اسلام، رعب و وحشت ایجاد کرده اند؛ و مهمترین ابزار این اسلام هراسی، همین بهانه هایی است که برخی مسلمانان افراطی به دست آنان داده اند. این گونه نیست که همۀ مردم اروپا و همۀ مجالس و پارلمانهای آن ها، ذاتاً از اسلام یا مسلمانان یا شعار های آنان، بدشان بیاید، بلکه آن ها تحت تأثیر تبلیغات موجود بر علیه اسلام و مسلمانان قرار می گیرند؛ و این تبلیغات را مسائلی خاص ایجاد می کند و به وجود می آورند که عمدۀآن ها دو مسئله است:

 یک) وجود برخی نظریّه های افراطی و خشن و تکفیری در متن برخی فرقه های اسلامی و متون ایدئولوژی آنان.

دو) استناد به عملکرد برخی مسلمانها در جهان خارج، در قالب فرقه هایی همچون: داعش، القاعده، طالبان و مانند آن ها.

آری، داعشی پیدا می شود و می گوید: من همۀ دنیا را خواهم کشت غیر از خودمان، یا یک دسته شیعه هایی پیدا می شوند که می گویند: غیر از ما همه کافرند و نجس. و افکاری مانند آن.

 دشمنان اسلام نیز در تخریب چهرۀ اسلام، از همین مسائل کمک می گیرند، به گونه ای که گاه در راستای افکار پلید خود، حتّی افراد یا گروه هایی را منتسب به اسلام، با همین افکار و انگیزه ها تولید می کنند، یا حمایت های مالی و نظامی از آنان می کنند؛ و بدین وسیله برای مردمان کشور های خود اثبات می کنند که: اسلام؛ یک دین خطرناکی است؛ و اگر این دین، توسعه پیدا کند، یا قدرت یابد، هیچ کدام از ما در امان نیستیم.

آری، این گونه امتیاز دادن به دشمنان اسلام ـ که به اعتقاد بنده، از همان دوران پیدایش اسلام، از سوی برخی گمراهان، نادانان و شیّادان منتسب به اسلام بوده و است ـ بوده، بدترین و بالاترین خیانت به اسلام و مسلمانان است.

[اسلام واقعی، طرفدار همزیستی مسالمت آمیز همۀ انسان ها]

امّا اگر کسی به دیدۀ انصاف، در آیات قرآن کریم و روایات معتبر اسلامی بنگرد؛ و به ویژه، در سیرۀ امامان معصوم(ع) دقّت کافی نماید، به خوبی به این نتیجه می رسد که: اسلام، این نیست؛ و اصلاً این گونه نظرات یا عملکرد ها را قبول ندارد؛ و بلکه آن ها را حرام می داند. آری، اسلامی که من می شناسم؛ دینی است سرتاسر محبّت و رحمت و عطوفت، با شعار همدلی اعضای بنی بشر و همزیستی مسالمت آمیز همۀ ادیان آسمانی و به ویژه اتّحاد و تقویت همۀ مذاهب اسلامی.

اسلامی که من می شناسم، دین مدارای به تمام معناست؛ و تا مورد تعرّض قرار نگیرد، دست به شمشیر نمی برد و این دین عدالت محور، هرگز دست به تکفیر جفا کارانه نمی گشاید.

البتّه مدارا و سازش در اسلام، نه به آن معناست که کسی یا گروهی، تسلیم فرد یا گروه دیگر شود، یا خودباخته شده و اصول خود را کنار بگذارد؛ بلکه مراد از همزیستی مسالمت آمیز، مراعات اصول انسانی  و پرهیز از تکفیر و خشونت و جدال و وحشی گری و احترام به یکدیگر و اتحّاد بر سر مشترکات دینی است.

[اسلام، طرفدار تقریب ادیان]

با این توضیح، بنده نه تنها اعتقاد دارم، اسلام، حمایت گر اندیشۀ« تقریب مذاهب» است ـ که بزرگان بسیاری از شیعه و اهل سنّت، آن را تشریح کرده و مورد حمایت قرار داده اند ـ  بلکه بنده معتقدم، اسلامی که من می شناسم و به ویژه قرآنی که من می شناسم، طرفدار جدّی نظریّۀ« تقریب ادیان آسمانی» است.

 بدین معنا که: هر دینی، آیین و اندیشه های خود را به صورت مسالمت آمیز و به دور از تکفیر و دشمنی بیان کند و ترویج دهد؛ و گرایش به هر کدام از ادیان، تنها به عقل و منطق و برهان و اختیار و آزادی مکلّفان و دینداران، موکول گردد؛ ولی خشونت و خصومت و تکفیری، در کار نباشد.

مطابق این معنا، دیگر هیچ انسانی به علّت گرایش به هیچ دینی کشته نمی شود و مورد تعرّض یا حمله قرار نمی گیرد؛ هیچ یک از ادیان، حق ندارند به یکدیگر تعدّی کنند، حق ندارند به خاطر برتری جستن در مقام مجادله، دشمنی و کشت و کشتار راه بیندازند، یا حقوق اولی همدیگر را نادیده بگیرند.

خوب، تحقّق این هدف اسلامی، لازمه اش چیست؟

 لازمه اش این است که: این عقاید افراطی و تکفیری، از ناحیۀ هیچ کدام از ادیان یا مذاهب، صورت نگیرد؛ درست مثل خود امامان معصوم: در مکتب اسلام، که با سران یهودیان و نصرانیان می نشستند و ساعتها بحث و گفتگو می کردند؛ ولی با زبان خوش و محترمانه، که گاهی اوقات، حتّی برخی عقاید آنها را تأیید می کردند؛ ولی ملاک هایشان در رفتار و تعامل با آنان، عبارت بوده از: احترام و ادب انسانی، مدارا، اخلاق، و پرهیز از تکفیر و خشونت ؛ و این گونه رفتار انسانی آن ها بود که ما شاهدیم طبق گزارش های گوناگون تاریخی، در بسیاری اوقات، باعث می شد بسیاری از این سران اهل کتاب، به دین اسلام ایمان آورند.

[معنای تقریب ادیان]

منظور از «وحدت» در ادیان یا مذاهب، به معنای یکی شدن عقاید و باور ها نیست؛ بلکه «وحدت» به معنای هم زیستی مسالمت آمیز است، با حفظ اصالت و اصول ادیان گوناگون. به عبارتی دیگر: وحدت، به معنای تخریب ماهیّت یا خودباختگی و گریز از اصول دین و منطق و برهان خود نیست، یا به معنای توخالی شدن هر یک از مذاهب و ادیان نیست؛ بلکه به معنای این است که: پیروان همۀ ادیان با هم، نوعی همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند؛ و به ویژه، اتّحاد و همدلی بر سر اصول مشترک را حفظ نمایند. مثلاً شیعه و سنّی، هر دو اصولی چون قرآن دارند، نماز دارند، کعبه دارند و مانند آن.

یا همۀ ادیان، بر سر توحید، معاد و مانند آن، با هم اشتراک دارند. پس خود وجود این ها، مستلزم مراعات نوعی ادب و احترام میان یکدیگر، باید باشد.

آری، این مسلک است که یک مسلک قرآنی است، و قرآن، به تمام معنا از آن حمایت می کند. به عنوان نمونه، قرآن کریم، در آیۀ 64 از سورۀ آل عمران خطاب به همه پیروان ادیان آسمانی پیشین می فرماید:

( قل یأهل الکتاب تعالوا إلی کلمة سواء بیننا و بینکم ألّا نعبد إلّا اللّه و لا نشرک به شیئاً و لا یتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأناً مسلمون

 این گونه قرآن، وجود دو اصل مشترک« توحید عبادی» و« پرهیز از شرک» را در میان ادیان مختلف آسمان، مغتنم شمرده و آن ها را به عنوان محور اتّحاد ادیان، پیشنهاد می فرماید.

نیز در دو آیۀ شریفه که محور بحث بود، « ایمان به خدا»،« ایمان به معاد» و« پسندیده بودن عمل شایسته» را سه اصل مشترک در این رابطه معرفی فرمود[ بقره/62؛ مائده/69].

جالب آن که: در آیۀ 110 از سورۀ آل عمران، پس از آن که خداوند امّت پیامبر اسلام(ص) را به عنوان بهترین امّت در ادای فرضیۀ امر و نهی، معرفی می کند، به صراحت، گروهی از اهل کتاب را از مؤمنان دانسته و ایمان آن ها را به نوعی مورد ستایش قرار داده، در مقابل گروهی را فاسق معرفی نموده است.

نیز در آیۀ 199 سورۀ آل عمران، گروهی از اهل کتاب، به جهت ایمانشان به خداوند و رعایت برخی مشترکات میان دین اسلام با دین خودشان و این که آیات بر حقّ الهی را به ثمن ناچیز نمی فروشند، مورد ستایش قرار گرفته اند؛ و برای آنان پاداشی در نزد خداوند، وعده داده شده است؛( وإنّ من أهل الکتاب لمن یؤمن باللّه...).

یا در آیۀ 65 از سورۀ مائده، به صراحت می فرماید: (و لو أنّ أهل الکتاب آمنوا و اتّقوا لکفّرنا عنهم سیّئاتهم و لأدخلناهم جنّات النعیم). یعنی: اگر اهل کتاب ـ که همان یهود و مسیح و سایر ادیان باشند ـ به خدا و روز قیامت ایمان بیاورند( و با خداوند به دشمنی بر نخیزند) اجرشان نزد خداوند، محفوظ خواهد بود.

به ویژه در آیۀ 68 از مائده، اهل کتاب، به اقامۀ حقایق کتاب تورات و انجیل، سفارش می شوند؛ چرا که اگر واقعاً به کتاب خودشان عمل کنند، حقیقت اسلام نیز برای آنان، روشن می گردد؛ می فرماید: (قل یا أهل الکتاب لستم علی شيء حتّی تقیموا التوراة و الإنجیل و ما اُنزل إلیکم من ربّکم و...).

یا در آیۀ 46 از سورۀ عنکبوت، همۀ مؤمنان و مسلمانان، به مبادلۀ نیکو با اهل کتاب ـ و قطعاً به پرهیز از خشونت و دشمنی و بی ادبی دربارۀ همدیگرـ فرمان داده شده اند؛(و لاتجادلوا أهل الکتاب إلّا بالتی هي أحسن إلّا الذین ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذي اُنزل إلینا و اُنزل إلیکم و إلهنا و إلهکم واحد و نحن له مسلمون).

همان گونه که مشاهده می کنید: در این آیۀ شریفه، خداوند به مؤمنان سفارش می کند تا در بحث و گفتگو و برخورد با اهل کتاب، اصل ایمان به خداوند واحد را به عنوان یک اصل مشترک، غنیمت شمرده و با هم تعامل و همزیستی و بحث و گفتگوی علمی و مسالمت آمیز داشته باشند، نه تکفیر و دشمنی و جنگ و ستیز.

ممکن است کسی بگوید: خوب، خداوند در آیۀ 51 از مائده می فرماید:(یا أیّها الذین آمنوا لا تتّخذوا الیهود و النصاری بعضهم أولیاء بعض...).

امّا ناگفته نماند که: اوّلاً این آیه، شأن نزول خاصّی دارد که نشان می دهد مراد از آن، یک عدّه ای خاص از یهود و نصاری هستند که با اسلام، سر دشمنی و قصد براندازی داشته اند.

 و ثانیاً: در همین آیه نیز نمی گوید: با آن ها خشونت به خرج دهید، یا آن ها را تکفیر کنید؛ بلکه حکم این آیه، یک حکم استراتژی و سیاسی است؛ و مراد، آن است که: آن هارا محرم اسرار خود نپندارند؛ و به آنان که دشمنی به اسلام نیز دارند، اعتماد نکنند؛ تا مبادا ضربه ای اساسی از آن ها بخورند.

خوب، این کاملاً یک بحث مدیریّتی عاقلانه است که امروزه همۀ حکومت ها و کشور ها، از اطّلاعات و اسرار خود در برابر کشور ها و ادیان و ملّیّت های دیگر، پاسبانی کرده و مواظب امنیّت خود هستند.

[تقریب ادیان در کلام معصومان(ع)]

در فرمایشات معصومان(ع) نیز ما شاهد همین نظریّه و ایدۀ رحمت آمیز و دقیق اسلامی هستیم. و اگر واقعاً سخنان ادیان منسوب به معصومان دین اسلام: را خوب اعتبار سنجی کنیم، در عموم روایت های معتبر معصومان، همین تز اسلامی، مراعات شده است.

بلکه در دستۀ قابل توجّهی از اخبار، روش های مجادلۀ خشونت آمیز و تکفیری و بد رفتاری و خصومت با مخالفان مورد نکوهش قرار گرفته، و یا به رفتار های مدارا آمیز با آن ها دعوت شده است؛ به ویژه دربارۀ اهل کتابی که از روی عدم اقناع فکری و استضعاف و عدم پذیرش برهان یا از روی جهالت، نتوانسته اند به اسلام ایمان بیاورند؛ علی الخصوص آن که در برخی فرموده های معصومان (ع) به مدارا و رعایت ادب انسانی با همۀ غیر مسلمان، حتّی اهل باطل، سفارش شده است. به عنوان نمونه امام صادق(ع)در ضمن نامۀ بلندی که آن را به عنوان، یک منشور رفتاری برای همۀ یاران خود نوشته و مرحوم کلینی; آن را در کتاب کافی آورده است[ الکافي، ج8، ص2، ح1] می فرماید:

و علیکم بمجاملة أهل الباطل؛ تَحَمَّلوا الضَّیمَ منهم. و إیّاکم و مُماظَّتَهم؛ دینوا فیما بینکم و بینهم إذا أنتم جالستموهم و خالطمتوهم و نازعتموهم الکلام؛ فإنّه لابدّ لکم من مجالستهم و مخالطتهم و منازعتهم الکلام بالتقیّة إلتي أمرکم اللّه أن تأخذوا بها فیما بینکم و بینهم. فإذا ابتلیتم بذلک منهم، فإنّهم سیؤذونکم و تعرفون فـي وجوههم المنکر...

به صراحت در این خبر، امام(ع) یاران خود را به نیکو رفتاری و خوش خویی و برخورد زیبا با اهل باطل، فرمان می دهد. « مجامله» در لغت یعنی رفتار زیبا و شایسته. چون هر مسلمانی به عنوان یک نماینده ای از اسلام در میان اهل باطل است، که رفتار و کردار اوست که شیرینی و جذّابیّت و حقّانیّت اسلام را بازتاب می دهد.

سپس امام (ع) در ادامه می فرماید: جفا کاری آنان را تا می توانید تحمّل کنید.

خیلی جالب است، نه تنها نمی فرماید: فحش بدهید، بد و بیراه بگویید، درگیر شوید، تکفیر کنید، تنجیس کنید و مانند آن؛ بلکه می فرماید: جفای آنان را نیز تا می توانید تحمّل کنید.

چون این، تأثیر دارد؛ و موجب جذابیّت دین اسلام می گردد. نه آن که تسلیم شوید و سر تسلیم فرود آورید و خودتان را ذلیل کنید، یا از خودتان دفاع نکنید؛ امّا در بسیاری از اوقات، انسان می تواند با تحمّل جفاهای کوچک و جزئی، راه درگیری و خشونت و جنگ را بگیرد و به جای آن از کیاست و سیاست و تدبیر استفاده کرده و به فکر اهداف بلند و عالیه باشد.

در ادامه می فرماید: با آنان، با خشونت و تندی، بحث و گفتگو و مجادله نکنید؛ و بلکه وقتی با آنان نشست و برخاست می کنید و در جامعه در می آمیزید، به همان مشترکاتی که هم شما و هم آنان به آن ها معتقدید ـ همچون: اصل توحید، یا ایمان به معاد اصول انسانی مورد قبول هر دو طرف- چنگ بزنید و دم از آن ها بزنید و سعی کنید حدّ اشتراک و وجوه تقریب ایجاد کنید.

در ادامه فرمود: شما به هر حال، مجبورید در جوامع مختلف با اهل باطل و کسانی که به مسلک شما نیستند، زندگی کنید؛ بنابر این، با آن ها نیکو سخن بگویید؛ و اگر نیز بحث و مجادله می کنید، به نحو زیبا و انسانی و با ادب همراه باشد؛ و در گفتگو های خود، تقیّه را مراعات کنید؛ یعنی برخی مسائل را که می دانید از اعتقادات درون مذهبی شما است و غیر شما نمی توانند آن ها را بپذیرند، آن ها را پیش نکشید و بر سر آن ها جدال مکنید؛ چرا که خداوند، شما را به این روش و رفتار، فرمان داده است، و اگر شما این اصول را مراعات نکردید و به دشمنی و ضربه های آن ها گرفتار شدید و مورد اذیّت قرار گرفتید، دیگر از خودتان برنجید و...

در روایتی دیگر که مرحوم کلینی آن را در کافی [ ج2، ص157، ح30] آورده است، شخصی به نام« جهم بن حُمید» از امام صادق(ع)می پرسد: من خویشانی دارم که با من، هم اندیشه و هم مسلک نیستند؛ آیا آنان نیز بر من حقّ خویشاوندی دارند؟

امام می فرماید:« بله که دارند؛ حقّ خویشاوندی را هیچ چیز نمی بُرّد؛ و اگر آنان بر مسلک تو بودند، آن وقت، دو حق بر گردن تو خواهند داشت؛ یکی حقّ خویشاوندی و دیگری حقّ اسلام...»

از پایان این کلام ـ که حقّ خویشاوندی را در کنار حقّ اسلام قرار داده است ـ به خوبی می توان فهمید که: این مسأله، حتّی دربارۀ خویشاوندی که اصل اسلام را نیز نپذیرد، صدق می کند؛ و انسان مسلمان، باید با خویشاوند غیر مسلمان خود نیز حقّ خویشاوندی و صله و ادب و احترام انسانی را حفظ نماید.

 آری، این ها همه نکته است و صد ها حدیث مانند این، که در روایات معصومان(ع) دیده می شود ؛ و متأسّفانه مجال اندک ما برای آوردن آن ها کافی نیست.

به ویژه، وقتی به سیرۀ خود امامان معصوم(ع)نگاه می کنیم، می بینیم که خود آن ها از طرفداران جدّی« تقریب ادیان و مذاهب» بوده اند؛ و همواره در رفتار و گفتار و کردارشان، این اصل را مراعات نموده و به همۀ مسلمانان نیز سفارش می نمودند.

آری،با مطالعه ای اندک و دقّت در انواع نقل ها و روایت ها، به خوبی در می یابیم که: معصومان(ع)در طول زندگی خود، نه تنها با مسلمانان غیر شیعه، بلکه با انواع پیروان ادیان دیگر ـ از جمله: یهودیان، صائبیان، مسیحیان و مانند آن، مراودۀ انسان گونه، توأم با ادب و احترام داشته اند.

آن ها را به خانه های خود راه می دادند، بی آن که نجسشان بدانند، یا بی آنکه مراعات هایی برای دفع این مسأله از خود نشان دهند؛ و حتّی به مستمندان آن ها کمک می کردند؛ و به پزشکان آن ها مراجعه می کردند؛ بلکه طبق آنچه ما در منابع معتبر دیدیم، بیشتر پزشکانی که برای معالجۀ امامان مورد استفاده قرار می گرفتند، غیر مسلمان بوده اند.

از این گذشته، در برخی از نقل های معتبر، اگر خوب در آن ها دقّت کنیم، چنین منعکس شده است که: آن حضرات(ع)در معامله ها و داد و ستد های خود؛ هیچ مرزکشی اسلامی نمی کردند؛ و بلکه گاه میزان معامله و داد و ستد و اعتماد آنان به غیر مسلمانان امین و درستکار، بیشتر از برخی مسلمانان بوده است.

مثلاً در همین سورۀ« هل اَتی» که دربارۀ حضرت زهرا(س) نازل شده و خانوادۀ امام علی(ع)سه روز افطاری خود را به مسکین و یتیم و اسیر می بخشند، خوب دقّت کنید. همۀ ما این خبر را ـ که هم در منابع شیعه و هم سنّی نقل شده ـ  مدام از منبر ها شنیده ایم؛ ولی خوب دقّت نکرده ایم؛ چون بیشتر دنبال شور و احساسات و گریه بوده ایم تا شعور و عبرت آموزی و پیروی از نکته های اخلاقی و انسانی.

ببینید: ما در این ماجرا شاهدیم که امام(ع) وقتی می خواهد یک چیزی از یک مغازه ای قرض کند و چیزی را به عنوان رهن و گرو در پیش او بگذارد؛ اون طرف مقابلش، یک یهودی است، یا نصرانی، یا صابئی، در حالی که در آن محلّ زندگی امام، قطعاً چندین مغازۀ مسلمان هم بوده و چندین فروشندۀ مسلمان هم بوده اند؛ خوب، این نشان می دهد که: امام، میزان دوستی و اعتمادش به آن یهودی یا نصرانی درستکار، بیشتر از برخی مسلمانانِ به ظاهر مسلمان و تاجران دغلباز مسلمان بوده است؛ همان گونه ما نیز الآن در شرایط فعلی شاهدیم که واقعاً برخی تاجران، فروشندگان، پزشکان، صنعت گران ادیان دیگر، اعمّ از ارمنی و یهودی و مسیحی، بسیار درستکارتر از مسلمانان هستند و بسیار هم معروف شده اند. یا برخی کشور های غیر اسلامی، در بحث اخلاق و مراعات حقوق انسانی و مانند آن، واقعاً بهتر از برخی کشور های اسلامی، اهل عمل و مراعات هستند.

و امثال این داستانهای معتبر که به صورت تاریخی، مطرح هستند و همگی نشان از این دارند که: امامان ما با اهل کتاب، مراوده داشتند و خوبی های آن ها را درک می کردند و به خوبان آنان محبّت می کردند. همان گونه که برخی علمای ما نیز در کشور های عربی، به مستمندان اهل کتاب، کمک می کردند، همچون مرحوم آیت الله حکیم(ره)شهید صدر(ره) و مانند آن ها، که همگی از طرفداران «تقریب ادیان و مذاهب» نیز به شمار می روند.

[اصالت اخلاق و انسانیّت در اسلام واقعی]

آری، به نظر ما اسلام بیش از همۀ ادیان و دیدگاه های دیگر، طرفدار حقوق انسانی و مراعات آن است؛ و اسلامی که من می شناسم، مهمترین حقّ زمینی در میان انسان ها را همین حقّ همگانی می داند که متکّی بر انسان؛ بودن انسان است و هر انسانی موظّف است بدون ملاحظۀ دین و کیش و آیین و عقاید خاصّ خود، حقوق مسلّم انسانی را دربارۀ هر انسان دیگری، به حکم آن که هم نوع اوست، مراعات کند.

بله، ما هم قبول داریم که: غیر از این حقوق عمومی، هر چه انسان مقابل شما، به آیین برحقّ موجود و بارهایتان نزدیک تر باشد، یا خویشاوند انسان باشد، یا هم وطن باشد، حقوق ویژۀ دیگری نیز بار می شود که بایستی مراعات نماید. امّا این دلیل نمی شود که حقوق انسانی و ادب و احترام میان همنوعان، به بهانۀ کیش و مذهب و سلیقه و اعتقادات، زیر پا نهاده شود و دامنۀ کشمکش و نزاع و جنگ به این بهانه، در دنیا گسترده گردد.

و امروزه، هیچ خردمندی نمی تواند این نکته را رد کند که: عقاید افراطی در هر مذهبی و در هر دینی که باشد و موجب توسعۀ دامنۀ تکفیر و تنجیس و خشونت باشد، به ضرر و زیان همۀ انسان ها و همه دین ها و به ویژه به ضرر خود دین ها و مذاهب طرفدار این خشونت ها بود و افراط ها خواهد بود؛ و قبل از هر چیز، دود این آتش، به چشم خود آن ها خواهد رفت. از این رو، بسیاری از عالمان ژرف اندیش مسلمان، از دیرباز، تکفیر را ـ به ویژه تکفیر اهل قبله و علی الخصوص تکفیر مذاهب اسلامی را ـ به شدّت حرام و غیر مجاز دانسته اند.[نک: فیصل التفرقه بین الإسلام والزیدیّه،غزالی، ج1، ص85-101].

[تقریب ادیان و مذاهب در سیرۀ علمای ژرف اندیش شیعه]

بلکه در سیرۀ برخی علمای قدیم ما ـ همچون: سیّد مرتضی، شیخ صدوق، سیّد رضی، شیخ طوسی و مانند آن ها ـ  اصل «تقریب ادیان و مذاهب» جزو اصول بسیار اساسی در تفکّر اسلامی، به شمار می رفته است. به گونه ای که بیشتر علمای دیرین ما ـ که دین اسلام، به هّمت آنان، به دست ما رسیده است ـ در محضر علمای اهل سنّت نیز به شاگردی پرداخته اند، و یا برعکس، بسیاری از علمای اهل سنّت را به شاگردی خود پذیرفته اند؛ و با مراعات یک سری اصول، به نقل روایات از مکاتب مقابل نیز پرداخته اند.

 آری، آنان، چنین مسالکی داشته اند؛ امّا متأسّفانه پس از قرن های 5 و 6، این مراوده و همزیستی مسالمت آمیز، به دلیل افراط و تفریط های برخی عالمان کج اندیش و حاکمان مستبد و خود رأی و به ویژه به خاطر پیدایش برخی نحله های افراطی و خشن از سوی هر دو مذهب، کم رنگ شده روز به روز دامنۀ اختلاف و کشمکش و جنگ ها و خصومت ها گسترده تر شده است.

به عنوان نمونه، شما مراجعه کنید و در منابع معتبر ببینید: پیشکار مرحوم سیّد رضی(ره) ـ گردآورندۀ کتاب نهج البلاغه ـ  یک مجوسی به نام « مهیار دیلمی» بوده است.

 یا برادر همین سیّد رضی(ره) ـ  که از عالمان تراز اوّل شیعه در قرون اوّلیّه است و « سیّد مرتضی علم الهدی» نام  دارد، وقتی« ابو اسحاق صابئی» که یک مرد شریف و دانشمند صابئی مذهب بوده است از دنیا می رود، سیّد مرتضی برای او شعر می سراید و فضایل اخلاقی او را به با این زبان، به مردمان مسلمان و مردمان هم کیش او، یاد آوری می کند.

 و قرائن و شواهد بسیار دیگر، که اگر وقت بود، به اندازۀ حجم یک کتاب مستقل می توانستیم صحبت کنیم؛ ولی به همین مقدار در این جا بسنده می کنیم.

[کج فهمی از معنای تقریب ادیان و مذاهب]
حالا شما تصوّر کنید: این نظر اسلام و قرآن و معصومان:در رابطه با اهل کتاب و غیر مسلمانان است، که باید این گونه بود و این گونه اندیشید و این گونه رفتار کرد، که به نظر اسلام، همین روش به نفع خود اسلام و مسلمانان نیز است؛ بلکه اصولی مثل تقیّه، مدارا، حلم، صلح، دوستی، ادب و مانند آن در اسلام نیز همگی در همین راستا تشریع شده اند. حال به نظر شما در رابطه با خود مسلمانان و فرقه های مختلف اسلامی، چگونه باید رفتار کرد؟ وقتی اسلام در رابطه با سایر ادیان، چنین تزی دارد، دیگر در رابطه با رفتار های درون دینی، بدین چگونه باید اهل صلح و مدارا و ادب و احترام بود؟

آری، به نظر ما خطا رفتند آن هایی که این اصول اسلامی را نفهمیدند و مردمان مذهب خود را- چه شیعه باشند و چه سنّی- هر چه بیشتر به صف کشی و خشونت و تکفیر و تنجیس و ظلم و ستم فراخوانده اند و آتش اختلاف را میان مذاهب اسلامی، به اوج رسانده اند.

البته هیچ گاه یک انسان خردمند و فهیم، نباید از این سخنان ما این معنا را بفهمد که: در این صورت، هیچ ماهیّتی برای هیچ دینی و مذهبی و به ویژه برای مذهب حق و سالم و درست، باقی نمی ماند یا خیال کند که این باور، به نوعی به یک خود باختگی و تهی شدن از خود و مذهب خود منجر می شود؛ نه، چون ما گفتیم که: مراد از «تقریب ادیان و مذاهب» در فکر اسلامی، به این معنا نیست؛ در نظریۀ تقریب ادیان و مذاهب که به نظر ما اسلام و قرآن و امامان: از آن حمایت می کنند، این گونه نیست که پیروان هیچ یک از فرقه ها بدون منطق و برهان و ثابت شدن حجّت برای آن ها، از عقاید فرقه ای دیگر پیروی کنند، و یا از کیش و عقاید خود تنها به خاطر مراعات تقریب و همزیستی مسالمت آمیزـ دست بردارند؛ بلکه طبق این فکر ناب اسلامی، این مدارا و معاشرت نیکو و اتّحاد، تنها در مقام عمل و همزیستی مسالمت آمیز است؛ این که با هم در نیفتند، خشونت به خرج ندهند، جدایی عمل نیفکنند، مجادلۀ خصومت آمیز نکنند، کسی یا گروهی را تکفیر نکنند، همدیگر را نجس ندانند، به حقوق انسانی، دینی و ملّی همه احترام بگذارند، ستمی به پیروان مذهب یا دین دیگری نرسانند، بدگویی نکنند و مانند آن. و به ویژه بر سر اصول مشترک دینی و انسانی و اخلاقی، با هم اتّحاد داشته باشند و در تقویت آن ها با هم همداستان و همدل و همیار گردند، حتّی هر گروهی یا فرقه ای عقاید و اصول خود را به راحتی و بدون هیچ محدودیّتی، تبلیغ کند؛ و هر دینی یا مذهبی، براهین و ادلّه خود را بگوید؛ و حتّی علمای آنان، به صورت مسالمت آمیز، با هم گفتگو و مجادله داشته باشند؛ امّا به هم نپرند، ادب و احترام را مراعات کنند، کارهای بی منطق و اصطکاک آفرینی نکنند و مانند آن.

 درست همان گونه که در تمدّن های پیشرفته، امروزه انتظار آن است که پیروان یک مذهب واحد، وقتی بر سر سلیقه های سیاسی، مدیریّتی، اجتماعی و مانند آن، با هم اختلاف دارند، با هم سازنده داشته باشند و ایجاد تنش و اختلاف آسیب آفرین نکنند.

البتّه این را نیز نباید فراموش کرد که مطابق این تز فکری، ما نمی گوییم: همۀ ادیان و مذاهب، همۀ گفته هایشان بر حق است؛ نه، بلکه هر دینی و مذهبی، ممکن است عقاید ناسالمی هم داشته باشد؛ حتّی خود دین شیعه هم  قرائت های گوناگونی از آن شده و برخی با برخی دیگر مختلف است؛ و قطعاً حق در میان همۀ ادیان و مذاهب، بر سر هر مسئله ای واحد است و یکی از قرائت ها و اعتقاد های موجود همان است که در نظر خداوند نیز درست همان است؛ حتّی ما هم می پذیریم که در تاریخ گذشتۀ برخی ادیان یا مذاهب، جفا ها و ظلم هایی صورت گرفته است؛ یا بزرگان اهل سنّت در مقابل حق و حقیقت، و به ویژه در حقّ امامان معصوم شیعه، ظلم و ستم نموده اند؛ امّا با همۀ این مسائل، اسلامی که من می شناسم و قرآنی که من می شناسم و امامانی که من می شناسم، دعوت به کش ندادن این ماجراهای تاریخی و دوری از مجادلۀ بی منطق و بی نتیجه در این رابطه و درک برخی واقعیّت ها در دوره های بعدی و سپردن داوری این مسائل به داور مطلق لایزال در روز قیامت، نموده است.

[مثالی در تبیین معنای حقیقی تقریب ادیان و مذاهب]

ببینید: بنده برای این مسأله، یک مثال خوبی دارم که همیشه می زنم، تا حقیقت این اصل اسلامی، خوب برای مسلمانان جا بیفتد؛ دعوت به تقریب و اتّحاد از منظر اسلام، گویا به این می ماند که: وقتی در یک خانواده ای، وقتی پدر خوشنام و شایسته ای از دنیا می رود، گاهی فرزندان آن ها بر سر ارث و میراث، یا برخی مسائل دیگر، اختلاف پیدا می کنند؛ و حتّی ممکن است برخی از آن ها بر سر منافع بیشتر، به برخی ظلم کنند ، یا با درگیر شوند و به اختلاف حقوقی جدّی میان آن ها  پیش آید. خوب، در چنین شرایطی، این ها دو راه بیشتر ندارند: یکی این که با هم درگیر شوند و همدیگر ضربه بزنند و آبروی همدیگر را بریزند و مانند آن. که مسلّم است در این صورت، هم خود و هم آبروی پدر و اصالت خانوادگی خود را در نزد همسایه ها و خویشاوندان برده اند و هم ممکن است زمینۀ دخالت برخی دشمنان و سودجویان و بدخواهان را در سرنوشت خانوادگی و مسائل شخصی و حیثیّتی خود فراهم سازند. ضمن آن که از این طریق، به نتیجه ای نیز نخواهند رسید؛ چون درگیری که پایانی ندارد و بلکه بدین وسیله، تنها تخم کینه و کدورت و دشمنی را حتّی در میان نسل های آیندۀ خود می کارند و اتّحاد و الفت خانوادگی آنان، به کلّی، تا روز قیامت، خدشه دار خواهد شد.

امّا گاه در این میان، یک پیرمرد خردمند و خیر خواهی پیدا می شود و به آنان می گوید: عزیزم، من هم می دانم که برخی از شما بر سر این مسئله، حق را می گویید و برخی ناحق هستید. چون حق که نمی تواند هم برای اهل حق باشد و هم مخالف اهل حق. بالأخره یکی تان حق می گویید و یکی تان نه. امّا این، راهش نیست؛ به همان دلایلی که گفتیم؛ خب، محکمه است، داور است، قاضی هست؛ لازم نیست با هم درگیر شوید؛ خب، شکایت که کرده اید، اصلاً انگار نه انگار اختلاف با هم دارید، با هم خوش باشید، متّحد باشید، مهر و محبّت و دوستی را در میان چشم بدخواهان خود به نمایش بگذارید، ولی در محکمه نیز هر کدام حرف خودتان را بزنید؛ بالأخره داور و قاضی، هر چه گفت، تسلیم همان شوید.

«تقریب مذاهب و ادیان» نیز به نظر بنده، چنین حکمی دارد؛ به ویژه آن که در داوری این اختلاف های دینی و عقیدتی، داور، خود خداوند است، که همۀ ما در ادیان و مذاهب مختلف، ایمان داریم که اندکی در حق کسی جفا نمی کند و حکم او عین حقیقت خواهد بود. پس الآن، این اختلاف ها را دامن نزنیم و هر کس بر عقیده خود باشد و یک رفتار مسالمت آمیز و محبّت گونه با هم داشته باشیم و همۀ اختلاف ها و داوری بر سر آن ها را به روز محکمۀ عدل الهی موکول کنیم.

خُب، آیا این به نظر شما نیز یک فکر عاقلانه نیست؟ واقعاً چه قدر احمق و نادان است کسی که- در هر لباسی باشد- این حکم عقل و شرع را خوب نفهمد و باز به افتراق و دشمنی و خصومت و تکفیر و مانند آن، دامن زند؟! به ویژه، اگر بداند که حکم قرآن و امامان:نیز جز این نیست!

[نهی از تکفیر در قرآن و سنّت]

ما آیات و به ویژه روایات بسیار فراوانی داریم که به این اصل مارا دعوت می کنند، که اگر آن هارا جمع کنیم شاید چندین جلد حجیم از سخنان معصومان: خواهیم داشت که همگی به این اصل اساسی، همۀ مسلمانان را فرا می خوانند و حکمت ها و پیامد های این مسئله را به خوبی تشریح می کنند. که ما در این جا تنها به نمونه هایی از آن، بسنده می کنیم.

در خود قرآن کریم، آیه ای آمده است که به اعتقاد من، برای همۀ کسانی که به نوعی موحّد به شمار می روند و ایمان به خدا و معاد دارند، راه را به خوبی نشان می دهد؛ و مطابق آن، هیچ مسلمانی، نباید انسان موحّد و مومن دیگری را کافر و غیر مؤمن بداند. در این آیه ـ که در سورۀ نساء، آیۀ 94 آمده است ـ می فرماید:

(یا أیّها الذین آمنوا إذا ضربتم فـي سبیل اللّه فتبیّنوا ولا تقولوا لمن ألقی إلیکم السلام لست مؤمناً...

یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید! چون در راه خدا سفر می کنید( و با مردمان گوناگونی، مرتبط می شوید)، خوب بررسی کنید و به کسی که نزد شما اظهار اسلام( یعنی تسلیم شدن در برابر حق می کند) مگویید: تو مؤمن نیستی...

البتّه ما هم می دانیم که این آیه، دربارۀ کسانی حرف می زند که به وسیلۀ این اتّهامات، سعی در به دست آوردن غنیمت های بسیاری و بهانه ای برای چپاول اموال دیگران داشتند؛ امّا مفهوم مسلّم آیه، همان است که گفتیم؛ و این مفهوم، عمومیّت دارد؛ چرا که منطق آن، یک منطق عمومی است، همان گونه که آیات و روایات دیگر نیز این منطق را به خوبی پشتیبانی می کنند.

 نیز همان گونه که در فتاوای عالمان ژرف اندیش شیعه و اهل سنّت نیز از دیرباز، همین سیره، منعکس شده است.

بلکه از نظر روایات معصومان(ره) تنها مرز مسلمانی که با وجود آن نباید کسی را غیر مسلمان دانست، گفتن شهادتین و قبول کردن اصل توحید و نبوت رسول اکرم 9زبان است؛ و هر کس تنها این ها به زبان، را اقرار کند، مسلمان است و حقوق مسلمانی بر او صدق می کند و هیچ کس حق تکفیر یا تنجیس یا پایمال کردن حقوق او را ندارد [نک: العروة الوثقی، ج1، ص273].

سیرۀ رسول خدا( ص) در طول زندگانی خود[ نک: الشفاء، ج2، ص10؛ الإیمان والکفر، ص108 و 109؛ الخلاف، شیخ طوسی، ج1، ص551] و سیرۀ سایر امامان معصوم شیعه:نیز، چیزی جز این نبوده است[ نک: المیزان، ج118، ص338؛ العروة الوثقی، ج1، ص273؛ أوثق الوسائل، ص239].

به عنوان نمونه، در برخی روایات اسلامی، تصریح شده است که: هر کس این دو اصل را پذیرفت و به نوعی اظهار داد ـ حتی اگر در ظاهر نیز باشد ـ او را تکفیر نکنید[ نک: البحار، ج54، ص246 و 247؛ و ج58، ص104؛ الوافي، ج8، ص1182؛ مسند أبی عوانه، ص32؛ کنز العمّال، ج7، ص20].

در حدیث دیگری از رسول گرامی اسلام9آمده است:« هر کس لاإله إلّا اللّه را به زبان آورد، جان و مال او در امان است»[ نک: صحیح البخاری، ج2، ص110؛ صحیح مسلم، ج1، ص38].

به ویژه، در برخی احادیث معصومان:، به صراحت، هر گونه تکفیر مسلمان دیگر و در برخی از آن ها تکفیر هر مؤمنی، گناه تلقّی شده است. پیامبر اسلام(ص) در روایتی فرمود:« هرگز هم کیشان خود را تکفیر نکنید( یعنی به آنان، کافر نگویید)؛ حتّی اگر می بینید که گناهان بزرگی را انجام می دهند» [ نک: لسان المیزان، ج3، ص133؛ و ج6، ص225؛ کنز العمّال، ج1، ص215].

و اساساً در برخی منابع کهن روایی اهل سنّت، بابی به عنوان« باب إثم من کفّر مسلماً» افراز شده و در آن به گرد آوری روایت هایی که گناه تکفیر مسلمانان را بیان می کنند، پرداخته شده است[ نک: المفهم، ج2، ص17].از آن جمله، در روایتی، رسول گرامی اسلام:می فرماید:« إذ قالَ الرَّجُل لأخیه: یا کافر! باءَ بِها أحدهما»؛ هرگاه شخصی برادر( دینی اش) را کافر خطاب می کند، یکی از آن دو کافرند». یعنی: یا واقعاً طرف مقابل، کافر است؛ یا اگر نبود، خود تکفیر کننده، در نزد خداوند، با کافران هم ارزش است [ نک: صحیح مسلم، ج1، ص57؛ صحیح البخاري، ج7، ص17].

در روایتی دیگر امام علی(ع) فرمود:« هر گاه کسی برادر مسلمان خود را به اسم فاجر یا کافر یا پلید یا فاسق یا منافق یا الاغ، خطاب کرد، باید 39 ضربۀ شلّاق براو زد» [ نک: الجعفریّات، ص134].

حضرت صادق(ع)نیز در روایتی می فرماید:« ملعونٌ ملعونٌ مَن رَمی مؤمناً بکفرٍ، و مَن رَمی مؤمناً بکفرٍ فهو کقتله»؛ ملعون است ملعون است هر کس نسبت کفر، به مؤمنی دهد؛ و هر کس نسبت کفر، به مؤمنی دهد، گویا اورا کشته است[ کنز الفوائد، ج1، ص150].

یا در برخی روایات دیگر، به تفصیل دربارۀ تعزیز و مجازات کسانی که دیگران را به کفر متّهم می کنند، سخن گفته شده است، که در کتاب های فقهی، شیعه نیز در این رابطه، فتواهای مناسب آن از سوی برخی ژرف اندیشان و محقّقان واقعی صادر شده است. [ نک: السرائر، ج3، ص529؛ البحار، ج69، ص208و209؛ الروضه البهّیة، ج9، ص175وص335؛ الفقه علی المذاهب الأربعة، ج5، ص194-197؛ الموسوعة الفقهیّة، ج13، ص228و229].

[دعوت به تقریب مذهب از سوی امام صادق(ع)]

نیز در مقابل آن، احادیث بسیاری، همۀ شیعیان را به خوش رفتاری با مخالفان خود فرا خوانده اند، که برخی از نو اندیشان معاصر، سعی در گردآوری این گونه احادیث در کتاب های مستقل نموده و هر چه بیشتر تلاش کرده اند توانسته اند مجلّدات ضخیمی را در این باره تهیّه نمایند. ما در پایان این بحث، تنها به یک روایت در این رابطه اشاره می کنیم؛ و آن روایت، روایتی است که مرحوم کلینی (ره) آن را در کتاب کافی[ ج2، ص219، ح11] از امام صادق7نقل نموده است، به این صورت که آن حضرت فرمود:

«إیّاکم أن تَعملوا عَملاً یُعَیّرونّا به؛ فإنّ وَلَدَ السوء یُعَیَّرُ والدُهُ بعمله. کونوا لِمَنِ انقَطَعتُم إلیه زَیناً، ولا تکونوا علیه شَیناً؛ صَلّوا في عَشائِرِهم، و عُودوا مَرضاهم، و اشهَدوا جَنائزَهُم، و لا یَسبِقونَکم إلی شيء مِنَ الخیرِ فأنتم أولی به منهم. و اللّهِ، ما عُبِدَ اللّهُ بشيءٍ أحَبَّ إلیه مِنَ الخَبءِ».

قلتُ: و مَا الخَبُ؟ قال: «التقیّةُ».

یعنی حضرت تأکید می کند به یاران خود که: مبادا عملی از شما سر بزند که به سبب آن، غیر شما از مسلمانان و غیر مسلمانان، ما را سرزنش کنند.

 بنابراین، هر عملی که موجب شود چهرۀ مذهب شیعه تخریب شود و چهرۀ بدی از آن برای جهانیان عرضه گردد و مثلاً متّهم به خشونت و غرور و تعصّب بی جا و جنگ طلبی و افراط و تفریط و غلوّ و مانند آن شود، به نظر امام صادق(ع)این کارها به تخریب چهرۀمعصومان: برمی گردد و نام مبارک آنان را نیز خراب می کند؛ و این، به نوعی جفای در حقّ امامان مذهب راستین و به حقّ شیعه است.

جالب آن که: امام(ع) نسبت میان خود با شیعیانش را همچون نسبت پدر با فرزندان خود می داند و همان گونه که فرزندان نا اهل، اگر حرکات زشت و پلید از آنان سرزند، موجب خراب شدن آبروی پدر می گردند، امام به این نکته اشاره می کند که: شما نیز اگر فرزندان بدی برای ما امامان شیعه گردید و سرخود، خارج از مسیر تعادلی که ما ترسیم کرده ایم، حرکت کنید، به تخریب شخصیّت و آبروی ما کمک نموده اید.

و در ادامه می فرماید: بنابراین، ای شیعیان! برای ما موجب زینت و خوشنامی گردید و سبب آبروریزی و بدنامی ما نباشید.

  و مهم تر این که: از ادامۀ سخن حضرت، به خوبی فهمیده می شود که: این همه توصیه ها و تأکید های امام(ع) در این فرمایش، دربارۀ نحوۀ رفتار زیبا و انسان دوستانه با مخالفان خودشان و بلکه با غیر مسلمانان است؛ و امام( ع) به این مسأله تأکید دارند که: اگر شیعه،  با مخالفان خود از مسلمانان، و غیر مسلمانان، رفتار نیکو نداشته باشد، این کار سبب تخریب آبروی امامان شیعه خواهد بود و همۀ مردم دنیا این رفتار های جنگ طلبانه و افراط آمیز یا غلوّ آمیز یا تکفیری احتمالی را به حساب امامان آن ها خواهند گذاشت؛ و همین مسأله، موجب بدنامی آنان خواهد بود.

بنابراین امام(ع) به صراحت، به همۀ شیعیان سفارش می کند که: نه تنها مخالفان خود را تکفیر نکنید و نجس ندانید و اعمال آن ها را پوچ مشمارید و با آنان درشتی و بد رفتاری نکنید؛ بلکه در جماعت های آنان شرکت کنید و مریض های آنان را عیادت کنید و در تشییع جنازه های آنان شرکت کنید.

خیلی جالب است؛ واقعاً اگر در همۀ کشور های اسلامی، شیعه در برابر سنّی ها و برعکس آن، چنین رفتار وحدت آمیز و انسان دوستانه داشته باشند ـ که به نظر بنده، در برخی دوره های گذشته، بسیاری از علما و مؤمنان و مسلمانان از شیعه و اهل سنّت، در سایۀ راهنمایی های عالمان ژرف اندیش، چنین معاشرت مسالمت آمیزی با هم داشتند ـ مگر این همه جنگ و خونریزی و اختلاف و تکفیر و سوء استفادۀ دشمنان پیش می آید؟ و مگر گروه های افراطی، قدرت نفس کشیدن می توانند پیدا کنند؟!

آری، امام7در ادامه می فرماید: مبادا مخالفان ما و شما شیعیان، در کارهای شایسته که شما به انجام آن ها سزاوارترید، از شما پیشی بگیرند.

 آری، مبادا، تنها اهل شعار دادن باشید و به شیعه بودنِ خودتان ببالید و با یک سری عقاید پوچ و بی اساس ـ  همچون بسندگی ولایت و محبّت ما و مانند آن ـ با عمل شایسته و اخلاق خوب بیگانه باشید و به مرور زمان، مخالفان ما که هیچ ادّعایی نیز دربارۀ ما ندارند، در عرصۀ عملِ خوب و صدق و راستی در عمل و حق شناسی و مراعات حقوق دیگران و رعایت اصول اخلاق و انسانی، از شما پیشتر بیفتند، که در این صورت، آبروی ما را برده اید؛ و از شیعه گری، یک چهرۀ یاوه گوی خرافی بی اساس، برای جهانیان، به نمایش گذاشته اید.

آری، مبادا یک زمانی از خواب بیدار شوید و ببینید که از دین و انسانیّت و اخلاق انسانی، در جامعۀ شما شیعیان، تنها یک سری مسائل نمادین و شعاری و تعصّبات نابجای مذهبی و احساسات و هیجانات مفرط و توخالی به جا مانده؛ و در بسیاری از کشور های دیگر که این ظواهر را ندارند، اصول اخلاق و انسانی و عدالت اجتماعی و سایر گزینه هایی که از جمله شعائر اساسی دین اسلام و سیرۀ ماست، بیشتر از شما مراعات می شود!

به نظر بنده، این ها واقعاً دردهایی است که امروزه باید عالمان دردشناس دین، ذهن خود را مشغول آن سازند؛ و به جای پرداختن به یک سری ظواهر و لایه های پوستین دین، در تقویت آن ها بکوشند؛ دردهایی که نمی دانم آیا باید سر مطلب را بیشتر باز کرد و گفت، یا نه، بلکه ممکن است کار دین در جوامع ظاهر گرای اسلامی در دوره های معاصر، به جایی رسیده که گفتن این حقایق نیز جرم تلقّی می شود؛ و آشکارا یا غیر آشکارا، بایستی در ازای گفتن این حقایق، هزینه داد و چوب خورد؟!

به هر حال، در ادامۀ این حدیث نورانی، امام(ع) با تکیۀ هر چه بیشتر بر اصل «تقریب ادیان و مذاهب» و لزوم معاشرت مسالمت آمیز شیعیان با همۀ انسان های روی زمین و به ویژه ادیان توحیدی و آسمانی، و علی الخصوص با سایر فرقه های اسلامی،« تقیّه» در دین را به عنوان یکی از مهمترین مصادیق عبادت و بندگی خداوند، معرفی می کند.

از این روایت و به ویژه ذیل آن، به خوبی روشن می گردد که: برخلاف تفسیری که در اذهان عموم مردم از تقیّه، است؛ تقیّه تنها در بُعد فردی انسان ها مطرح نیست که به خاطر ترس از جان و یا مال و یا آبروی خود، عقاید و باورهای شخصی خود را در برخی مجال ها اظهار نکنند و یا بر روی آن ها پافشاری ننمایند.

بلکه یکی از مهمترین ابعاد تقیّه، تقیّۀ دینی و مذهبی کلان، برای یک امّت است، برای عموم مسلمانان؛ عموم شیعیان، این که در معاشرت با غیر مسلمانان و مخالفان مذهب خود، پا روی احساسات و عواطف مذهبی مفرط خود نهاده و به پیروی از معصومان دین:؛ از هرگونه خشونت و جدال و دشمنی و تکفیر و تنجیس و مانند آن، پرهیز کنند؛ و با تکیه بر اصل صلح و مدارا و محبّت دینی، اصول انسانی را در رابطه با همۀ همنوعان خویش در روی زمین، مراعات کنند؛ و بدین وسیله، از دین اسلام، یا مذهب شیعه، دینی شیرین و خوشنام و مهر آمیز و عدالت محور برای همۀ جهانیان نشان دهند و جذبۀ آن را برای ورود نومسلمانان به این دین و آیین، تقویت نمایند.

نام این نظریۀ ـ انسان دوستانه ـ که با صدها آیات کریمه از قرآن و شاید هزاران روایت معتبر از معصومان: و به ویژه، با سیرۀ قطعی آن حضرات:، به خوبی قابل اثبات است ـ « تقریب ادیان و مذاهب» است، که ما و معتقدیم:  که همۀ موحّدان و مسلمانان جهان، بایستی اهمیّت این اصل اسلامی را خوب درک کرده و به آن عمل نمایند و از هرگونه کج فهمی و جمود عقلی و دینی و تعصّبات نابجا بپرهیزند.

نیز نا گفته نماند: از جمله اساسی ترین پیش نیازهای این اندیشه، همان گونه که به نظر ما در خود هریک از ادیان دیگر نیز این مسأله، یک اصل فراموشی است، آن است که: همۀ موحّدان عالم، در برخورد با یکدیگرـ چه در سطوح فردی و چه اجتماعی ـ بایستی انسانیّت و سپس اصول مشترک میان همۀ ادیان را بر باورها، احکام و آموزه های اختصاصی هریک از ادیان، مقدّم بدارند؛ چراکه این مسأله، ضمن آن که موجبات تقریب ادیان و زندگی مسالمت آمیز آنان را فراهم می آورد، موجب تقویت بنیادین و رشد و تعالی مادّی و اخروی هریک از ادیان و جوامع مرتبط با آن ها نیز خواهد شد. بلکه ناگفته پیداست که: امروزه، یکی از مهمترین عوامل تضعیف هریک از ادیان در جوامع بشری، توخالی شدن آن ها از آموزه های بنیادین انسانی و گرایش بی منطق آن ها به یک سری ظواهر دینی یا باورهای پوچ خرافی و بی اساس می باشد؛ و باید اعتراف کنیم که: جوامع اسلامی و مذاهب مرتبط با آن نیز نه تنها از این آسیب در امان نبوده و نیستند؛ بلکه متأسّفانه در برخی از ابعاد، از سایر ادیان و مکاتب، جلوتر افتاده اند!

 و السلام علی من اتّبع الهدی

حمید احمدی جلفایی 1395/12/5