اخلاق اسلامی

 
                   

نویسنده: حمید احمدی جلفایی

                                                           بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

آغاز سخن

                   «باطن خود را مزيّن كن به اخلاق جميل
                                                                         كانچه مى ‏ماند به حُسن لا يزال، اين است و بس»

شايد يكى از متداول‏ترين و مشهورترين واژه ‏هاى ارزشى و آرمانى  كه در ميان عموم مردم در سرتاسر اين دنياى پهناور، اعمّ از خواصّ و  عوام، مورد استفاده قرار مى‏ گيرد، واژه «اخلاق» باشد.
 در همه‏ جاى دنيا  و در ابعاد مختلف زندگى بشر، انسان‏ها در انواع ارزيابى‏ هاى خود ـ چه  به صورت فردى و چه اجتماعى ـ از اين واژه، بهره مى ‏گيرند.
 به عنوان  نمونه، عموم مردم، در انواع گزينش‏هايى كه انجام مى ‏دهند، يكى از ملاك‏هاى اصلى  را اخلاق شخص در نظر مى‏ گيرند؛ وقتى به دنبال رفيق مى ‏گردند، سعى  مى ‏كنند شخص با اخلاق و خوش‏ اخلاقى را برگزينند؛ وقتى  مى‏ خواهند با كسى شراكت و يا معامله‏ اى را ترتيب دهند، اشخاص با  اخلاق، در اولويّت هستند؛ وقتى مى‏ خواهند دخترشان را شوهر دهند،  درباره اخلاق او تحقيق مى ‏كنند؛ وقتى مى‏ خواهند زن بگيرند، باز  اخلاق همسر مورد انتخاب، برايشان اهميّت ويژه ‏اى دارد... و  همين‏ گونه در همه ابعاد زندگى بشر، به صورت عمومى، اين موضوع،  فراوان‏تر از هر موضوع ارزشى ديگر، مرتّب به كار گرفته مى‏ شود.
به  جرأت مى‏ توان گفت: درست از زمانى كه بشر، پا در اين عرصه خاكى  نهاده، به نوعى با اين مسئله، به صورت ناخودآگاه درگير بوده و در  سطوح مختلف، درباره آن انديشيده است.

 امّا پرسش هایی كه در اين زمينه،  ذهن هر مخاطى را به خود مشغول مى‏ نمايد، عبارتند از:
1.    اخلاق  چيست؟
2.    اخلاق خوب، چه ويژگى ‏هايى دارد؟
3.    آیا اخلاق، یک مسئله دینی و مذهبی است، یا نه بلکه یک مسئله انسانی به شمار می رود؟
4.    نقش دین در اخلاق ، چه می باشد؟
5.    اهمیت اخلاق از منظر اسلام، تا چه اندازه می باشد؟
6.    مبانی و اصول اخلاق اسلامی کدام اند؟
شايد بعضى از عوام مردم، آنچه كه از معناى اخلاق، در ذهنشان  خطور كند، تنها خوش‏ برخوردى و خوش‏گويى و شوخ‏ طبع بودن و  مانند آن باشد؛ و يا در نهايت شايد عدّه ‏اى تنها فروتنى و تواضع و خاكى  بودن با همگان را نيز بر آن بيفزايند! امّا آيا اخلاق، تنها در همين  ويژگى‏ ها خلاصه مى‏ شود؟! آيا اگر كسى در ظاهر خوش ‏برخورد بود،  امّا آدمى بود كه هميشه دروغ مى‏ گويد، به گونه‏ اى كه نمى‏ توان هيچ  وقت، راست او را از دروغ تشخيص داد، مى ‏توان از او به عنوان شخص  داراى اخلاق خوب نام برد؟! و يا مانند آن، بسيارى از فضايل اخلاقى  ديگر كه بشر به صورت فطرى و ناخودآگاه، به آن‏ها ارزش مى ‏دهد؛ آيا  مى‏ توان بدون در نظر گرفتن آن‏ها در مورد اخلاق كسى داورى نمود؟!
آنچه در ميان اهل تحقيق و دانشمندان اين عرصه، مسلّم است، اين  است كه: اخلاق، به مجموعه‏ اى از روحيّات و رفتارهاى متّكى بر  روحيّات بشر، اطلاق مى ‏گردد كه ملاك‏ها و ويژگى ‏هاى معیّنی دارد؛ و  معمولاً در اصل اين ملاك‏ها و ويژگى‏ ها، عموم انسان‏ها ـ با هر  جهان‏ بينى و اعتقادى كه باشند ـ مگر اندكى از آن‏ها كه پا بر روى فطرت  و طبيعت انسانى خود نهاده و به عبارتى ديگر، نداى فطرت و عقل خود  را سركوب نموده‏ اند، با هم مشترك‏ اند؛ و دليل محكم اين بحث، همان  است كه عموم انسان‏ها در انواع ارزيابى‏ هاى خود به مصاديق مختلف  اخلاق خوب، ارزش داده و در گزينش ‏هاى خود، آن ‏را ملاك و معيار  قرار مى‏ دهند؛ به عنوان نمونه، در همه جاى دنيا، مردم از حسادت،  بدشان مى ‏آيد؛ و يا انسان‏هاى متواضع و مهربانى، در نزدشان  محبوب‏تر است؛ و صدها مثال ديگر مثل اين.
و اساساً يكى از دلايل اهميّت ويژه مباحث اخلاقى در ميان علوم  نظرى، همين همگانى بودن بحث است كه تقريباً در همه اديان و  ممالك بشرى، اين نوع مباحث، از رايج‏ ترين مباحث ميان مردم به  حساب مى ‏آيند. به گونه‏ اى كه امروزه بخش مهمّى از پژوهش‏ها و  گفتمان‏ هاى انديشمندان مختلف علوم رفتارشناسى، روان‏ پژوهى،  علوم اجتماعى و حتّى سياسى و اقتصادى، به اين مقوله اختصاص يافته و در قالب عنوان‏ هايى  همچون: اخلاق فردى، اخلاق اجتماعى، اخلاق سياسى، اخلاق  اقتصادى، اخلاق ورزشى و... از آن‏ها بحث مى‏ شود.
  امّا از اصل رواج اين نوع مباحث و غالب مصداق‏ هاى آن‏كه  بگذريم، معمولاً درباره جزئيات بحث و بايدها و نبايدهاى جزئى  درخصوص هر كدام از ويژگى ‏ها، در ميان جهان‏بينى‏ هاى مختلف،  اختلاف‏ نظر وجود دارد؛ و معمولاً در ميان ديدگاه‏ هاى غير دينى، روش  تحقيق در اين عرصه بيشتر به صورت تجربى و آزمون و خطا بوده و به  همان دليل، ضمن آن‏كه در بسيارى از موارد، دچار اشتباهاتى شده و هر  از گاهى نظريّات سستى ارائه مى ‏شود، يافته ‏هاى اخلاقى نظرى، بيشتر  به صورت تدريجى، روند تكاملى خود را طى مى ‏كنند.
در اين ميان ما مسلمانان ادّعا داريم، آموزه ‏هاى اسلامى در اين زمينه،  همچون ساير ابعاد مختلف، از ديرباز، حرف اوّلين و آخرين را زده و  در واقع، كامل‏ترين نظريّات و تبيين‏هاى اخلاقى، در پرتو تعاليم ناب  معصومان دين مبين اسلام، يافت مى ‏گردد؛ به گونه‏اى كه امروزه حتّى  بسيارى از دانشمندان غيرمسلمان، در تكميل نظريّات خود، از اين  آموزه‏ها بهره گرفته و در مواردى نيز به اين حقيقت، اعتراف مى ‏نمايند.
آرى، از آن‏جا كه اسلام، كامل‏ترين و جاودانه‏ ترين و اجتماعى ‏ترين  دين روى زمين به حساب آمده و توجّه به همه ابعاد و نيازهاى مادّى و  معنوى و يا ظاهرى و باطنى و يا فردى و اجتماعى انسان‏ها، از  ويژگى ‏هاى بارز و ممتاز اين دين به حساب مى ‏آيد، طبيعى است كه در  اين زمينه نيز بيشترين توجّه را به موضوع اخلاق و منظّم ‏ترين و  دقيق‏ترين آموزه ‏ها را در اين زمينه داشته باشد.
  اين كتاب، در واقع در پى اثبات گوشه‏ اى از اين حقيقت برآمده  و سعى دارد تا حدّ امکان، آیات و اخباری که به نوعی اهمیّت اخلاق یا گونه های مختلف آن را از منظر اسلام و به ویژه معصومان دین (ع) می رسانند ، شناسایی و برای مخاطبان گرامی، آن را تبيين نماید.  
بى‏ترديد، معارفى كه از سينه سرتاسر نور برترين انسان‏هاى روى  زمين و محبوب‏ترين آن‏ها در نزد خداوند و عالم‏ترين آن‏ها نسبت به  علوم دنيوى و اخروى و حقايق عالم هستى و ظاهر و باطن انسان‏ها  برخيزد، شايسته اطمينان و اعتماد كامل و نهايت ادب و شايان اطاعت  بوده؛ و بايد كه در اين آستان، همچون طفل نوآموز، زانوى ادب بر زمين  زد و از دل و جان به فرمايشات اين اساتيد بى‏ مانند، گوش جان سپرد و  با همّت و تلاش مضاعف، به آن‏ها متّصف شد.
امّا قبل از پردازش به اصل مباحث در این پژوهش، ابتدا کلّیّاتی را در خصوص ماهیت اخلاق و برخی مباحث مرتبط با آن ، بیان می کنیم. 

فصل اوّل
درآمدی بر اخلاق اسلامی

 

اخلاق چيست؟

واژه «اخلاق» كه در اصل، يك واژه عربى است، جمع «خُلقْ» بوده و  معمولاً به ويژگى ‏ها و خصلت‏ هاى درونى و برخى رفتارهاى متأثّر از  آن‏ها اطلاق مى‏ شود. در مقابل آن، «خَلْق» به ويژگى‏ هاى جسمانى و  فيزيكى انسان، گفته مى ‏شود(کتاب العین، لسان العرب، دهخدا).
به عبارتى ديگر، خُلق و خوى هر انسانى، عبارت از صفات و  ويژگى هايى است كه نفس و يا روح او به آن‏ها متّصف گشته است و  معمولاً اين ويژگى ها ريشه در فطرت و سرشت عموم انسان‏ها دارند.  از اين  جهت، از مجموعه فضيلت‏هاى اخلاقى، به عنوان اصولى مشترك و  مطلوب براى عموم انسان‏ها ياد مى‏ شود.
به اين معنا كه عموم انسان‏ها با هر اعتقاد و بينشى كه دارند و در همه  مكان‏ها و زمان‏ها و با هر سطح قدرت و توان اقتصادى، اجتماعى،  سياسى و علمى كه دارند، همگى از نوع فضايل اخلاقى و يا اخلاق  پسنديده، خوششان مى ‏آيد و گرايش مثبتى نسبت به آن‏ها از خود نشان  مى‏ دهند؛ و اگرچه ممكن است كه خودشان در مرحله عمل نسبت به  آن‏ها پايدار نباشند، امّا در مقام تلقّى و نظر، فطرتاً آن‏ها را مى ‏پسندند و  به آن‏ها بها مى‏ دهند.
  به عنوان نمونه، هر آدمى، در هر جاى دنيا و با هر نوع فكر و  اعتقادى كه باشد، اگر چه خودش دروغ‏گو باشد، امّا راست‏گويى را  مى‏ پسندد و در ابعاد مختلف زندگى خود، به انسان‏هاى راستگو بيشتر  اعتماد مى‏ كند و از صميم دل، از دروغ و تزوير كه در ديگران مى‏ بيند،  بيزار است؛ چرا كه اين ويژگى، به صورت عمومى، ريشه در فطرت و  سرشت همه انسان‏هاى روى زمين دارد، هرچند كه برخى از افراد  انسان‏ها، به خاطر وسوسه شيطان و يا فريب نفس و تحت تأثير  هواهاى نفسانى، اين نداى فطرت را نشنيده گرفته و به آن عمل نكنند.
همين‏گونه است ساير مصاديق فضايل اخلاقى، همچون: امانت‏دارى،  خوش‏ خلقى، صبر و شكيبايى، حلم و بردبارى، فروبردن خشم،  مهربانى و ملاطفت، مدارا با خلق، غيرت و حميّت، خيرخواهى،  حُسن‏ ظن، قناعت، تواضع و فروتنى، احترام به حقوق ديگران، رحم و  مروّت، انصاف، احسان و نيكى به ديگران و... .  موضوع دانش اخلاق و رسالت آن

از آنچه گفتيم به خوبى مى‏ توان نتيجه گرفت كه: محور اساسى دانش  اخلاق و تعاليم اخلاق، نفس انسان يا روح او است؛ و به همان‏ خاطر،  رسالت اصلى اين دانش و تعاليم آن نيز چيزى جز تربيت و اصلاح  نفس نمى ‏باشد.
از اين ‏رو طبيعى است كه در فرايند تربيت اخلاقى، شناخت نفس  در وجود انسان، حرف اوّل و آخر را مى ‏زند؛ و از اين جهت است كه در  احاديث معصومان عليهم‏السلام به طور مرتّب، به اين مضمون تأكيد شده كه:
                              «هر كس كه نفس خود را بشناسد، پس به تحقيق، خداى خود را نيز  خواهد شناخت».
يا در حديث ديگرى امام معصوم عليه‏السلام به صراحت، رسيدن انسان به نهايت  درجه معرفت الهى را در گرو معرفت نفس خود، اعلام نموده و  مى ‏فرمايد:
                             «هركس نفس خود را بشناسد، به نهايت درجه همه معرفت‏ها و  دانش‏ها، دست خواهد يافت».
توضيح مطلب آن ‏كه: وجود هر انسانى، از دو بُعد متفاوت تشكيل  شده است؛ يك بُعد از آن، بُعد ظاهرى انسان است كه همان جسم و بدن  و يا فيزيك او مى‏ باشد و گاهى نيز از آن به عنوان «صورت انسان» ياد مى ‏شود. امّا بُعد دوّم كه مهم‏ترين بُعد وجودی انسان به حساب مى‏آيد،  بُعد روحانى و نفسانى اوست كه شامل خصوصيّات و ويژگى ‏هاى درونى و  باطنى و اخلاقى او مى‏ شود و از آن، به عنوان «سيرت انسان» نيز ياد  مى ‏گردد.
همان‏ گونه كه جسم انسان و بدن او نياز به تربيت و مراقبت‏ هاى  ويژه ‏اى دارد تا ضمن مصون ماندن از انواع آفات و خطرات و  بيمارى ‏ها، او را در راستاى اهداف و برنامه ‏هاى زندگى‏ اش، به صورت  بهينه يارى نمايد؛ بُعد روحانى و نفسانى او نيز به تربيت و تهذيب و  مراقبت‏ هايى نياز دارد، تا علاوه بر آن‏كه از انواع خطرات و آفت‏ هاى  روحانى و اخلاقى، سالم باشد، راه رسيدن به اهداف متعالى انسانى و  كمال و ترقّى معنوى را براى انسان، هموار سازد.
به عنوان نمونه، همچنان كه تغذيه نامناسب انسان و عدم ملاحظه  تأثير و تأثّرهاى سودمند يا مضرّ براى بدن، جسم انسان را با يك‏ سرى  بيمارى ‏ها و ضعف‏ ها و نواقصى مواجه مى‏ سازد و معمولاً هر انسانى در  چنين مواردى، بايستى به انواع آفات و ضرر رساننده ‏ها و عوامل  بازدارنده و بيمارى ‏ها شناخت كافى داشته باشد و يا از طريق مراجعه به  پزشك متخصّص، آن‏ها را بشناسد و نسبت به آن‏ها عمل كند؛ در مورد  روح و نفس انسان نيز مسئله همين ‏گونه است و هر انسانى جهت  سلامت ماندن روح و يا نفس خود از انواع بيمارى ‏ها و نواقص روحى  و اخلاقى، ناچار است كه نسبت به آن‏ها شناخت كافى داشته باشد و نيز  راه‏كارهاى مبارزه با انواع بيمارى ‏ها را بشناسد و سپس نسبت به  مراعات آن‏ها اهتمام كافى داشته باشد.
بديهى است كه در اين  خصوص، مراجعه به پزشكان روحى و اخلاقى، از نقش و اهميّت  بسيار ويژه‏اى برخوردار است؛ و اين طبيبان، همان عالمان آشنا به  مباحث نفس‏شناسى و انواع بيماران نفس و فضايل و رذايل اخلاقى و  نيز راه‏كارهاى مبارزه با بيمارى‏ ها و رذايل هستند.
  بنابراين، اساس و محور دانش اخلاق و تعاليم اخلاقى، بر پايه  تربيت نفس، استوار است؛ و از آن جهت كه نفس و روح انسان نسبت به  همه موضوعات ديگر مربوط به انسان، برترى و امتياز ويژه ‏اى دارد،  مى‏توان گفت: دانش اخلاق و فراگيرى تعاليم اخلاقى، نسبت به همه  دانش‏ها و تعاليم ديگر، برترى و شرف ممتازى دارد و تلاش  انسان در جهت تربيت نفس و اصلاح ويژگى‏ هاى اخلاقى خود نيز،  برترين مجاهدت و تلاش او در مسير تعالى و ترقى و تكامل، محسوب  مى ‏شود.
درست به همين خاطر است كه برخى از عالمان عرفان نظرى و  اخلاق، دانش اخلاق و يا خود اخلاق حسنه را به عنوان «اكسير اعظم»  معرفى نموده ‏اند، چرا كه تربیت اخلاقی، وجود انسان را جلا بخشيده و آن‏ را به طلايى  بى ‏نظير، مبدّل مى‏ كند.
امّا جاى بسى تعجّب است كه برخى از روشن‏فكرمآبان، در اصل  اين‏كه آيا انسان نياز به تربيت و پرورش دارد، ايجاد ترديد نموده و ادّعا  مى‏  كنند: اساساً تفاوت انسان با جمادات و نباتات، در اين است كه  انسان، برخلاف آن‏ها نيازى به تربيت ندارد!
ولی امروزه هيچ انسان  متمدّنى، منكر اين نيست كه: وقتى يك گل و يا يك گياه و يا درخت و يا  اسب، نياز به تربيت دارد و در واقع، هرچه يك شى‏ء در جهان طبيعت، از خصوصيات تكاملى بيشترى بهره ‏مند است، بيشتر نيازمند تربيت است؛ پس چگونه مى ‏توان نياز انسان - كه كامل‏ترين موجود عالم هستى مى ‏باشد – به تربیت را ناديده گرفت؟!
  به عنوان نمونه، در جهان طبيعت، نباتات همچون گل و گياه و  درخت و مانند آن، نسبت به جمادات مثل سنگ و خاك و غيره، يك پله  كامل‏تر و خصوصيّات حياتى بيشترى دارند؛ و به همان خاطر است كه  نياز گل و گياه به پرورش و تربيت، نسبت به خاك و سنگ و مانند آن  بيشتر است. و همين‏ گونه است حيوانات كه نسبت به گياهان، به تربيت  و پرورش بيشترى احتياج دارند؛ و بالأخره انسان كه نهايت ويژگى ‏هاى تعالی و اهداف تكاملى در خلقت آن، تعبيه شده، بيشتر از همه  موجودات ديگر به تربيت نياز دارد؛ به ‏خصوص كه وجود عنصر اختيار  و اراده و تكليف در مورد انسان، اين نياز را درباره او مضاعف  مى ‏گرداند.
مرحوم استاد شهيد مطهّرى رحمه‏الله در اين‏ رابطه نوشته است:

افراد جاهل و بسيط و بى ‏خبر، اين ‏طور فكر مى‏كنند كه انسان ديگر  انسان است؛ انسان كه حيوانات يا گياه نيست كه احتياج به تربيت و  پرورش داشته باشد. رئيس يك قبيله وحشى، هرگز لازم نمى ‏بيند كه  فرزندش تربيت شود و حتّى تحت تربيت قرار دادنِ فرزند خود را  نوعى اهانت به خودش و فرزندش، تلقّى مى ‏كند. شايد هم اين چنين  تصوّر كند كه افراد پست قبيله، چون پست و همدوش و هم‏افق با  حيوانات‏ اند، بايد تربيت شوند؛ امّا فرزند او را كه يك انسان تمام عيار  است، ديگر احتياجى به تربيت و آموختن ادب زندگى و خصال عالى  نيست.
  ولى يك انسان عالمِ متمدّن، هرگز اين‏ طور فكر نمى‏ كند؛ او فرزند خود  را به دليل اين‏كه انسان است و انسان زاده است؛ بيشتر محتاج تربيت  مى‏ داند از يك اسب يا يك كبوتر يا يك گل يا يك درخت.
همان‏طورى كه گياهان، به دليل اين‏كه از جمادات كامل‏ترند و حياتى  دارند، محتاج تربيت مى ‏باشند و احتياجشان به تربيت، دليلِ كمال آن‏ها  است، نه دليل نقص آن‏ها؛ و باز حيوانات به دليل اين‏كه از نباتات  كامل‏ترند، بيشتر به تربيت احتياج دارند از نباتات؛ فرزند انسان نيز به  دليل اين‏كه از حيوانات كامل‏تر است و استعدادهاى بيشترى در  وجودش نهفته است، بيشتر احتياج دارد به تربيت و پرورش و تعلّم  آداب و عادات نيك و خصائل عالى.
ادامه دارد...

Tags: قرآن اخلاق مبانی حدیث سند سنت انسانیت فطرت