حکایت

حکایت سوم برای نوجوانان

(3)

داستانی از عفو و گذشت رسول اسلام (ص)

علی تسلیمی

 

یک زن یهودی در جریان خیبر که در سال هشتم هجری واقع شد،غذایی از گوشت دست گوسفند تهیهّ کرده  وآن را مسموم نمود و  به
رسول خدا (ص) خورانید و اثر آن غذای مسموم گاهی ظاهر می شد تا آن که سرانجام آن  حضرت بر ا ثر مسمومیت ، بیمار و
بستری شده و از دنیا رفت.
قبل از آن که از دنیا برود، آن زن یهودی را دستگیر کرده، نزد رسول خدا (ص) آوردند، پیامبر (ص) به او فرمود:« چرا چنین کاری انجام دادی؟»
زن گفت: با خود گفتم: اگر واقعاً پیغمبر باشد، به او زیان نمی رساند؛ و اگر پادشاه باشد، مردم را از دست او آسوده خواهم کرد.
رسول خدا(ص) وقتی این سخن را از آن زن شنید، او را مجازات نکرد و بخشید.

[ترجمه اصول کافی، ج 2، ص108، ح 9]

حکایت دوم برای نوجوانان

(2)

چوب بی ادبی

علی ایمانی زاده

 امروز که از خواب بیدار شدم، خورشید طلوع کرده بود. دست و صورتم را شستم و بعد صبحانه ام را خورده و کیف مدرسه ام را برداشتم و به راه افتادم.
از خانه که بیرون آمدم رفتم در خانه دوستم احمد تا با او به مدرسه برویم. بعد از چند دقیقه، احمد از خونشون بیرون آمد و دوتایی با هم به طرف مدرسه، راه افتادیم.
احمد، پسر نترس و بی ادبی بود و من با این که از بعضی کار های او وحشت داشتم، امّا باز به دوستی با او ادامه می دادم؛ چون او از نظر زور و هیکل قوی بود و هرکس که با او دوست می شد، هیچ کس در کلاس نمی توانست او را اذیّت کند.

حکایت ویژه نوجوانان

(1)

رفیق بد

 هادی احمدی جلفایی

روزی معلم انشایم، موضوعی را در کلاس به عنوان انشا مطرح کرد و آن این بود که:« به نظر شما، دوستان خوب چه ویژگی هایی دارند؟»
این سؤال، بیشتر از آن که به عنوان یک موضوع انشا باشد، ذهن مرا به خود درگیر کرد؛ یک لحظه برای خودم، این سؤال، جدّی شد که: واقعاً، یک دوست خوب، چه کسی است؟