حکایت ویژه نوجوانان

(1)

رفیق بد

 هادی احمدی جلفایی

روزی معلم انشایم، موضوعی را در کلاس به عنوان انشا مطرح کرد و آن این بود که:« به نظر شما، دوستان خوب چه ویژگی هایی دارند؟»
این سؤال، بیشتر از آن که به عنوان یک موضوع انشا باشد، ذهن مرا به خود درگیر کرد؛ یک لحظه برای خودم، این سؤال، جدّی شد که: واقعاً، یک دوست خوب، چه کسی است؟

به هر یک از بچّه های کلاس و رفتار آن ها با من، فکر می کردم و در مورد هر کدام از آن ها، مطلبی خاصّ به ذهنم خطور می کرد: آیا این، همان دوست خوب است که من دارم؟!
علی؟ همان که در بغل دست من نشسته؟
او دوست خوبی است، ولی کمی حسود است. همیشه چشمش به دنبال این است که من، نمره چند گرفته ام و او چند گرفته است؛ اگر از من زیاد گرفته باشد، آن را به رخ من می کشد و پز می دهد و اگر کمتر از من گرفته باشد، با ناراحتی سعی می کند آن را توجیه کند!
محمد؟ او زرنگ ترین شاگرد کلاس است؛ اما خیلی مغرور است! حسن؟ او هیکل گنده ای دارد و به همان خاطر، کمی زورگو است و گاهی هم، مرا اذّیت می کند!
آریان؟ او خیلی فحش می دهد!
سجّاد؟ او خیلی کم حرف است و من هیچ ترسی از او ندارم!
ایرج؟ او یک بار در مورد من، به آقای ناظم دروغ گفت و یک پس گردنی حسابی نصیب من شد!
حمید؟ او پسری شیرین و با همه دوست است و همه را می خنداند؛ ولی تنبل ترین شاگرد کلاس به حساب می آید!
و... شب در منزل، از پدرم پرسیدم: پدر، به نظر شما، یک دوست خوب، چه ویژگی هایی دارد؟
پدرم گفت: «پسرم، قبل از هر چیز، باید بدانیم که هر انسانی در وجود خود، هم خوبی هایی دارد و هم بدی هایی؛ ولی میزان خوبی ها و بدی های افراد، با هم فرق می کند.
تو اگر در مورد تک تک دوستان خودت در کلاس فکر کنی، می فهمی که هر یکی از آن ها، هم خوبی  هایی دارند و هم بدی هایی. اما برخی از آن ها، خصلت های بدشان، زیاد تر است. برخی از آن ها هم، ممکن است که در ظاهر، تعداد خصلت های بدشان، کم تر باشد؛ اما آن خصلت های بد، در میان همه ی خصلت های ناپسند، از همه بد تر و خطرناکتر باشند؛ مثل دزدی، حسادت و مانند آن».
گفتم: به نظر شما، بدترین خصلت ها برای دوستی، چه خصلت هایی هستند؟
گفت: «امامان معصوم ما، در میان فرمایشات خود، به چند خصلت بد اشاره نموده اند که از همه خصلت های بد دیگر، بدتر هستند و آن ها سفارش کرده اند که از دوستی با صاحبان این خصلت ها، پرهیز نمایید. از جمله این خصلت ها عبارت اند از: دزدی، دروغ گویی، بد دهنی، بی وفایی، خیانت کردن در امانت، مردم آزاری، و مانند آن».
از پدرم پرسدم: یعنی باید با این گونه آدم ها، دشمن باشیم؟
گفت: «نه پسرم، این به آن معنا نیست که انسان با آدم های بد، دشمنی کند. ددشمنی کردن، با هر کسی که باشد، خودش، کار بدی است. ما باید با همه ی انسان ها، رفتاری منطقی و مهربانانه داشته باشیم؛ اما با آن ها دوستی و هم نشینی نکنیم.
وقتی با آن ها در یک محیط قرار گرفتیم، حواسّ مان جمع باشد تا روی ما اثر بدی نگذارد، هیچ وقت به حرف آن ها اعتماد نکنیم و اسرارمان را در اختیار آن ها نگذاریم و تا می توانیم از آن ها فاصله بگیریم؛ چرا که دوست، درست مثل بو وعطر می ماند؛ همان گونه که انسان، اگر در یک محیط بد بو قرار بگیرد، یواش یواش آن بوی بد، به روی لباس ها و بدن او می خوابد و او هم بوی بد می دهد؛ و بر عکس، اگر در یک محیط خوش بو قرارر بگیرد، بوی خوش به خود می گیرد؛ دوست هم، همین گونه است؛ انسان با هر کسی که دوستی کند، بوی اعمال و رفتار و گفتار او درر انسان تأثیر می کند و یواش یواش، او هم مثل آن دوست می شود؛ اگر بد بود او هم آرام آرام، بد می شود و اگر خوب بود او هم خوب می شود».
گفتم: آخر پدر، مگر انسان، عقل ندارد، خب، می تواند با او دوستی کند، ولی مثل او بد نشود؟
پدرم گفت: «ببین پسرم، انسان که یک روزه یا یک ساعته، از دوست خود تأثیر نمی پذیرد، بلکه آن چنان یواش یواش، این اثر پذیری صورت می گیرد که اصلاً خودش هم نمی فهمد و یا بعد از ضرر های زیادی که متحمّل شد، یک دفعه می فهمد که چقدر آن دوست بد، در گمراهی و بد شدن او تأثیر داشته است. من برای این که این مطلب را خوب بفهمی، داستانی را برایت می گویم که این داستان، مربوط به دوره نوجوانی یکی از دوستان دوران دانشگاهی خودم است و او برای من، این داستان را تعریف کرده است و تو می توانی بعد از گفتن این داستان، آن را با قلم خودت، در انشای خود بنویسی و من مطمئن هستم که معلّمت هم از این داستان خوشش می آید... .
این چنین شد که پدرم، این داستان را که در دوران نوجوانی، برای یکی از دوستان خودش، پیش آمده بود، برایم توصیف کرد و من آن را نوشتم . در کلاس خواندم و معلّم انشایم، از آن، خیلی خوشش آمد و همه بچّه های کلاس هم خوششان آمد و به همان خاطر، علاقه مند شدم تا با راهنمایی های پدر عزیزم، این داستان را در کتابی بنویسم و برای همه دوستان و نوجوانان ایرانی خودم هدیه کنم، تا شاید به قول پدرم، همه آن ها از خواندن این داستان، عبرت بگیرند و در مسئله دوست گیری، دقّت زیادی نمایند!
داستان، از این قرار است:

علی، هشت ساله است و با خواهرش زهرا که چند سالی از او کوچک تر است رابطه صمیمی دارند.
پدر علی، هر چند که سواد زیادی ندارد، امّا خیلی علاقه دارد تا پسرش خوب درس بخواند و برای خودش کسی بشود.
رابطه علی با پدرش، بسیار صمیمی است و تقریباً با او مثل دوستانش، راحت است.
اوضاع، خیلی آرام است. صبح که می شود، مادر علی، بساط صبحانه را چیده و پدر علی پس از میل کردن صبحانه، به سر کارش می رود و علی هم، به مدرسه می رود.
زهرا که معمولاً دیر تر از خواب بیدار می شود، با یک عالمه اسباب بازی و مداد رنگی و خمیر بازی، خودش را تا برگشتن علی از مدرسه، مشغول می کند و مادر نیز، مشغول خانه داری و تمیز کردن خانه و شستن لباس ها و مانند آن می شود.
قصّه علی، یک روز در مسیر دبستان، از آن جا شروع شد که او با پسری که اسمش«حسن» بود برخورد کرد و با خودش فکر کرد که بهتر است با او دوست باشد.
پیش آن پسر رفت و گفت: سلام، می آیی با هم دوست باشیم؟
حسن گفت:«باشه».
علی پرسید: اسم تو چیست؟
حسن گفت:«اسم من حسن است، راستی اسم تو چیست؟»
علی گفت اسم من علی است.
آن ها برای اوّلین بار، خیلی با هم حرف نزدند، ولی در دل شان، حرف، برای گفتن، زیاد بود.
به در مدرسه رسیدند و از پلّه های کلاس بالا می رفتند که حسن، پسری را دید که با او قهربود. به علی گفت:«علی جان، بیا اغز این طرف برویم تا آن پسر را نبینم، آخر من با او قهر هستم.»
علی با تعجّب گفت:قهر! قهر برای چی؟!
حسن گفت:«من با او دعوا کردم، او به پای من زد و من به پای او، بعد با هم قهر شدیم.»
علی گفت: می خواهی شما را با هم آشتی بدهم؟
حسن گفت:« اگه بشه خیلی خوب می شه، آخه من و او خیلی وقته که با هم دوست بودیم».
علی نزد آن پسر رفت و به او گفت: سلام، من علی هستم دوست حسن، می دونی حسن، چه قدر تو را دوست دارد؟
او همیشه آرزو می کند ای کاش، با تو قهر نکرده بود.
می خواهی من شما دو تا را با هم آشتی بدهم؟
آن پسر که بعداً معلوم شد اسمش سجّاد است، قبول کرد و به این ترتیب، آن دو با هم آشتی کردند.
آن روز، وقتی علی به خانه برگشت، شب در رختخواب با خودش می گفت:« به به! امروز، من یک کار نیک انجام داده ام و امیدوارم که خدا از من، راضی باشد.»
آخر، پدر زحمت کش و مهربان او به او گفته بود:« پسرم، سعی کن حداقل در هر روز، یک کار خوب انجام بدهی؛ آن وقت، خدا تو را بیشتر دوست خواهد داشت و توفیق می دهد تا در درس هایت هم، موفّق شوی».
او با خوشحالی، آرام آرام، چشمانش را بست و خوابید.
ساعت ها گذشت که خروسه گفت: قوقولی قوقو... .
علی از خواب بیدار شد. رفت و دست و صورتش را شست و وقتی بر سر میز صبحانه نشست، به مادرش گفت: راستی مادر، می دانی من دیروز، یک کار خیلی خوب کردم؟
مادرش گفت:« چه کاری پسرم؟»
علی ماجرا را گفت و مادرش خوشحال شد و گفت:« آفررین پسرم! راستی تو هم می دانی که فردا روز تولّد تو هست و فردا پسر گل من 9 ساله می شود؟!»
علی گفت: راست می گویی مادر؟ وای، من 9 ساله می شوم، آخ جون!
امروز،  روز تازه ای برای علی بود. اوّلین روزی که او دو دوست تازه خود را می دید.
او نسبت به کار خوب خودش که آن دو تا را با هم آشتی داده بود، به خود می بالید و باافتخار، به دیدن آن ها می رفت: سلام سجّاد، سلام حسن، چه خبر؟
_سلام علی، صبح به خیر... .
یک ساعت از وقت کلاس گذشت. زنگ تفریح بود.
کلاس بعدی، زنگ تفریح بعدی. امّا سجّاد ناراحت بود و غمگین... .
علی: چه خبر شده سجّاد، چرا این قدر، غمگین و ناراحت هستی؟
حسن:« آخر، معلّم او را تنبیه کرده؛ امّا او بی گناه بود!»
علی: مگر چه شده بود؟!
سجّاد:« محمّد به من تهمت دزدی زد و آقا معلّم هم، حرف او را قبول کرد و مرا تنبیه کرد.»
علی اندکی به سجّاد دلداری داد...
زنگ زده شد، وای، کلاس ریاضی، علی از ریاضی خوشش می آید و با معلّم ریاضی خود، رابطه خیلی صمیمی دارد...
معلّم ریاضی:« علی جان، بگو ببینم: چهار پنج تا؟»
علی: آقا اجازه، بیست تا.
معلّم:« آفرین علی، نمره امتحان توام بیست شده است...».
علی برای چند لحظه، خیلی خوشحال بود و به یاد پدرش بود که شب، وقتی ورقه اش را به او نشان خواهد داد، چه قدر خوشحال خواهد شد!
امّا امروز، در مسیر دبستان، اتّفاق تازه ای برای علی افتاد. با حسن و سجّاد می رفتند، سری هم به مغازه سر کوچه مدرسه زدند تا چیزی بخرند و در راه بخورند.
حسن در مغازه، از صاحب مغازه، سیگارت خواست. از مغازه که بیرون آمدند حسن گفت:« صبر کنید بچّه ها».
او در گوشه دیوار خرابه ای نشست و از کیفش، سیگارت ها بیرون آورد. سپس کبریت را هم از جیبش در آورد و گفت:« بچّه ها بیایید».
او سیگارت ها را بر روی ماشین هایی که در مسیر، پارک کرده بودند، می انداخت و سیگارت ها پس از ترکیدن، ماشین ها را خراب می کردند و دزدگیر آن ها با انفجار سیگارت ها به صدا در می آمدند و آنها می خندیدند و می دویدند و پس از آن سراغ ماشین دیگری می رفتند.
علی گفت: حسن، گناه داره، نکن این کار ها را؟
حسن:« نه بابا، این حرف ها را بزرگ تر ها می گویند تا ما را بترسانند.
چند روزی از زندگی علی، با این دوستانش، سپری شد.
توجّه علی بیشتر به کار هایی است که با آن ها می کند و برای او همه این کار ها تازگی دارند: سیگارت، سر به سر بچّه ها گذاشتن، زنگ در خانه ها را زدن و فرار کردن، و مانند آن؛ او هر روز، یک کار جدید یاد می گیرد.
علی دیگر، پول هایی را که از پدرش، بابت نمره های خوبش می گرفت، به قلّک نمی انداخت و... .
روز جدیدی از مدرسه آغاز شد. زنگ تفریح است. علی با حسن و سجّاد، در گوشه حیاط مدرسه ایستاده اند.
حسن:« علی، سجّاد! بیایید برویم یک گوشه ای که هیچ کس ما را نبیند، یک حرف خیلی مهمّی دارم، به خدا، خیلی خوشحال می شوید! بیا...بیا... .
علی: چی می خواهی بگویی... هان بگو...
حسن:« بچّه ها، از این به بعد، غصّه پول را نخورید».
علی: چه طور؟
حسن:« به هیچ کس نگویی ها!»
علی: مطمئن باش.
سجّاد:« بابا بگو، مطمئن باش».
حسن:« دیروز بابام، با دو ساک خیلی بزرگ، پر از پول، به خانه آمد. نصف شب بود. من بیدار بودم و از گوشه چشم می دیدم. دیدم پدرم آن را کجا قایم کرد... رفت که بخوابه، آرام آرام رفتم و دیدم یک عالمه پوله... .
وای بچّه ها، خیلی پول بود، همه اش پول های گنده و درشت! سه بسته دو هزار تومانی برداشتم و یک جای خوب، آن ها را قایم کردم. هر روز، یک دو هزار تومانی می آورم و با هم خرج می کنیم...».
بعد از آن روز، الان، چند ماهی است که علی و حسن و سجّاد مشکل پول ندارند. حسن هر روز، چند تا دو هزار تومانی می آورد و حسابی با هم، پول خرج می کنند...
پس از مدّتی، دیگر دو هزار تومانی های حسن، تمام شده بود و او مجبور بود برود سراغ پول های درشت تر پدرش...
یک روز حسن، دل به دریا زده بود و یک بسته پنجاه هزار تومانی از پول های پدرش را برداشته بود و پنهان کرده بود. روز دوشنبه بود. حسن امروز، یک اسکناس 50 هزار تومانی به مدرسه آورده بود و آن ها مانده بودند که چگونه آن را خرج کنند.
زنگ مدرسه که زده شد، آن ها به مغازه رفتند و یک عالمه برنامه ریخته بودند که چه چیز هایی بخرند.
آن ها چیز هایی را انتخاب کردند و در آخر، پنجاه هزار تومانی را با دست های لرزان، به صاحب مغازه دادند.
صاحب مغازه که به آن ها شک کرده بود، دست حسن را گرفت و در پیش خود در پشت ویترین مغازه نشاند و سپس شماره پلیس را گرفت.
بچّه ها همه رنگ خود را باختند و علی کم بود که از هوش برود.
طولی نکشید که ماشین پلیس رسید. مغازه دار جلو رفت و گفت:« جناب، این بچّه ها، چند ماهی است که هر روز چند هزار تومان از مغازه من خرید می کنند و کبریت و سیگارت می گیرند و امروز هم یک پنجاه هزار تومانی برای خرید، آورده بودند...».
پلیس، دست حسن را گرفت و برد تا سوار ماشین کند. علی و سجّاد هم دنبال حسن رفتند و با هم سوار ماشین پلیس شدند.
در راه، آقای پلیس از حسن پرسید:« بگو ببینم اسم تو چیست؟»
حسن جواب داد:« حسن».
بعد پلیس پرسید:« خانه تان کجاست؟»
پاسخ داد:« در خیابان...».
پلیس به نشانی که حسن داده بود رفت و دید، نشانی اشتباه است. او با مهربانی به حسن گفت:« ببین پسر جان، من با پدرت کاری ندارم، فقط می خواهم تو را به دست پدرت بسپارم، حالا راستش را بگو، خانه شما کجاست؟ و الّا می برمت زندان، آن جا می مانی تا پدرت بیاید».
او من منی کرد وگفت:« خانه ماخیابان ... کوچه ... پلاک...».
پلیس به آن نشانی رفت و در را زد. پدر حسن در را باز کرد و گفت:« چی شده جناب، چرا پسر مرا گرفته اید؟ چه اشتباهی مرتکب شده است؟»
پلیس گفت:« ببخشید آقا، شما باید یک سر، با من، به کلانتری بیایید!»
پدر حسن گفت:« چرا؟ مگه چی شده؟»
پلیس گفت:« پسر شما چند ماهی است که پول های زیاد و درشتی در مغازه محلّه مدرسه خرج می کند، آیا شما خبر داشتید؟!»
پدر حسن، رنگش سرخ شد و می خواست چیزی بگوید که پلیس گفت:« آقا شما لطف کنید یک سربیایید کلانتری، باید یک فرمی را برای ما پر کنید، بعراً به صورت مفصّل با پسرتان حرف می زنید».
پدر حسن آماده شد و آن ها با هم به سمت کلانتری راه افتادند.
به کلانتری که رسیدند، از پدر حسن پرسیدند:« شما این قدر پول، به یک بچّه ابتدایی می دهید، آیا این، عاقلانه است؟»
پدر حسن، مشغول صحبت بود که در این فاصله، یکی از افسر های پلیس که پول را در دستش گرفته بود، به صورت شانسی، متوجّه شد که گویا پول، واقعی نیست. او بلافاصله آن پول را به یکی از درجه دارها داد  و گفت:« فلانی، این پول را ببر و در یک دستگاه پول سنج تست کن و بیار!»
آن درجه دار رفت و برگشت و گفت:« قربان، این پول، تقلّی است و خیلی هم ناشیانه، جعل شده است...».
آن افسر، ماجرا را رئیس کلانتری گفت و بالاخره، پلیس به خود پدر حسن شک کرد و شروع کرد به سؤال پیچ کردن او.
_اصلاً شما این پول را از کجا آورده اید؟
پدر حسن گفت:« صاحب کارم به من داده است».
پلیس گفت:« صاحب کارت، چه کسی؟»
او نشانی صاحب کارش را داد. پلیس، بلا فاصله کسی را به دنبال صاحب کار او فرستاد و از او بازجویی کردند. بعد ازمدّتی اطّلاع دادند که صاحب کار او می گویند:« ما اصلاً به کارگران و کارکنان خودمان، پول نمی دهیم، ما دستمزد های آن ها را به حساب بانکی شان واریز می کنیم».
شکّ پلیس به پدر حسن، زیادتر شد و ادامه بازجویی، به فردا موکول شد.
پلیس، علی و سجّاد را سوار ماشین کرد و آدرس خانه آن ها را هم پرسید و به در خانه شان رفت و به پدر آن ها هم سپرد تا فردا هر دو، سری به کلانتری بزنند.
فردا دوباره بازجویی شروع شد. پدر حسن، به خاطر ثابت شدن یک دروغی که در مورد صاحب کارش گفته بود، سرش پایین بود.
پلیس به او گفت:« صاحب کارت می گویند: ما اصلاً پول به کارکنان خود مان نمی دهیم، به حساب بانکی شان واریز می کنیم؟ چرا دروغ گفتی؟».
او گفت:« خب، من هم این پول را از دستگاه خودپرداز گرفتم؟»
پلیس:« باشد، کاری ندارد، ما این را هم بررسی می کنیم!»
سپس او رو به یکی از سرباز ها کرد و گفت:« سرکار مجیدی، زود باش، این پول را به بانکی که ایشان می گوید ببر و این نامه ای که می نویسم، آن را به رئیس بانک بده و بگو بررسی کند و ببیند آیا این پول، مال بانک است یا نه؟»
آن سرباز رفت و بعد از مدّتی برگشت و گفت:« قربان، رئیس بانک گفت: این پول، اصلاً شماره سریال ندارد، ما هر پولی که در دستگاه می گذاریم کاملاً چک می کنیم و سریال پول هایمان را هم ثبت می کنیم، قطعاً این پول،  مال این بانک نبوده است».
بنابراین، پدر حسن را در بازداشت گاه، نگه داشتند. لحظاتی بعد، پدر علی و پدر سجّاد، پشت سر هم آمدند و بعد از صحبتهایی که با پلیس کردند، قضیه پول را هم فهمیدند.
پلیس که به آن ها هم شک کرده بود، سؤال هایی را از آن ها پرسید، ولی نتیجه ای نگرفت و در آخر، به آن ها گفت:« تا اطّلاع ثانوی، شما حق ندارید از شهر خارج شوید تا زمانی که قضیّه روشن شود».
علی و سجّاد با پدران خود به خانه برگشتند و چند روزی نگذشته بود که شنیدند پدر حسن، اعتراف کرده است.
او گفته بود:« من با چند نفر از دوستان خودم، این پول ها را در زیر زمینی چاپ می کنیم و هر کس سهم خودش را بر مر می دارد ...».
بنابراین، پلیس همه دوست های او را دستگیر کرده بود و پدر حسن هم، به زندان، روانه شده بود.
غروب بود که پلیس به در خانه ی پدر علی رفت و در زد.
پدر علی در راباز کرد. پلیس، جریان پول های تقلّبی را به صورت مفصّل به او گفت و برای آن که هنوز به او و به پدر سجّاد هم شک داشت، آن ها را هم به کلانتری احضار کرد.
مادر علی که مریض احوال بود، وقتی این صحنه را دید، از هوش رفت و بعد از مدّتی معلوم شد که سکته قلبی کرده است. او را  بلافاصله با آمبولانس، به بیمارستان بردند.
تا 4 روز، پدر علی و سجّاد در بازداشت گاه بودند و پلیس از آن ها بازجویی می نمود.
امّا در نهایت، با تحقیقاتی که انجام شده بود، فهمیده بودند که پدر علی و پدر سجّاد، بی گناه هستند و بالاخره آن ها را آزاد کردند.
علی و سجّاد، از طرفی بسیار شرمنده بودند و از طرفی هم خیلی خوشحال بودند از این که بالاخره، این ماجرا به خیر گذشته بود.
مادر علی به هوش آمده بود. او وقتی فهمید که پدر علی از بازداشت گاه آزاد شده، خیلی خوشحال شد و حالش خوب تر شد و بعد از چند روز، همگی با هم به خانه برگشتند.
پدر علی، وقتی به خانه برگشت، به علی گفت:« علی جان، تو خودت خوب می دانی که چه کار هایی خوب و چه کار هایی بد است.»
علی گفت: بله.
پدر علی گفت:« پس تو باید بدانی که مردم آزاری، کار بدی است!»
علی گفت: راستش، همه این کار ها را حسن انجام می داد، امّا من همدر کنار او بودم و حالا می فهمم که کار خیلی بدی بود.
پدر علی گفت:« خوب، پسرم، آدم وقتی می بیند که یک پسر ابتدایی، آن همه پول به مدرسه آورده است، آیا نباید به او شک کند؟ آیا نباید به پدر و مادر خودش این موضوع را بگوید؟ شاید او دزدی کرده بود و شاید شما را هم وارد این کار می کرد...».
علی گفت: پدر، مرا ببخش، من اشتباه کردم.
پدر علی گفت:« آفرین پسرم، من هم می خواستم همین حرف را از تو بشنوم، حالا که همه چیز را فهمیدی، بیا برویم شام بخوریم».
علی هم خوشحال شد و همگی رفتند تا شام بخورند؛ امّا فکر او همچنان مشغول بود و به ماجراهایی که گذشت فکر می کرد.
او از آن روز به بعد به خودش قول داد که در انتخاب دوستانش، دقّت بیشتری بکند و با هر کسی دوست نشود، و همیشه بداند که ممکن است بعضی از کار های دوستانش، هم او را و هم پدر و مادر او را به زحمت بیندازد و آبروی آن ها را در کوچه، بین همسایه ها و آشنایان ببرد و... .