حکایت دوم برای نوجوانان

(2)

چوب بی ادبی

علی ایمانی زاده

 امروز که از خواب بیدار شدم، خورشید طلوع کرده بود. دست و صورتم را شستم و بعد صبحانه ام را خورده و کیف مدرسه ام را برداشتم و به راه افتادم.
از خانه که بیرون آمدم رفتم در خانه دوستم احمد تا با او به مدرسه برویم. بعد از چند دقیقه، احمد از خونشون بیرون آمد و دوتایی با هم به طرف مدرسه، راه افتادیم.
احمد، پسر نترس و بی ادبی بود و من با این که از بعضی کار های او وحشت داشتم، امّا باز به دوستی با او ادامه می دادم؛ چون او از نظر زور و هیکل قوی بود و هرکس که با او دوست می شد، هیچ کس در کلاس نمی توانست او را اذیّت کند.

آن روز، موقع رد شدن از خیابان، احمد یک دفعه بدون این که به سمت چپ و راست خود نگاه کند از خیابان رد شد.
چیزی نمانده بود که یک ماشین سمند، به او بزند؛ امّا به خیر گذشت و ترمز کردن به موقع راننده، از وقوع حادثه، جلوگیری کرد.
من با نگاه کردن به سمت چپ خود، تا وسط خیابان رفتم و بعد به سمت راست نگاه کردم و بعد از این که مطمئن شدم ماشینی نمی آید، به طرف دیگر خیابان رفتم و خود را به احمد رساندم. به او گفتم: نباید یکدفعه ای بدون این که به دو طرف خیابان نگاه کنی، از خیابان رد شوی پسر، کم بود ماشین بزند!
او با خونسردی تمام گفت: ول کن بابا، کی حال دارد که بایستد و به این طرف و آن طرف، نگاه کند؟!
گفتم: خودت می دانی، یک روزی ماشین ها می زنند داغونت می کنند. او اعتنایی به حرف های من نکرد و گفت: زود باش بیا بریم بابا، الآن زنگ مدرسه می خوره.
وقتی من و احمد به مدرسه رسیدیم، بچّه ها توی حیاط مدرسه، وسطی بازی می کردند.
در بازی وسطی، دو نفر در وسط میدان قرار می گیرند و دو نفر هم در کناره ها، آن دو نفری که در کناره های میدان هستند به وسیله توپ، بچّه های وسطی را نشانه می گیرند و بچّه هایی که در وسط میدان هستند باید سریع حرکت کنند تا توپ به آن ها نخورد و اگر توپ به آن ها بخورد، باید به بیرون از بازی بروند.
من و احمد رفتیم تا بازی بکنیم. من و احمد در کناره ها قرار گرفتیم و رضا و هادی در وسط میدان. همه ما از نشانه گیری احمد می ترسیدیم، چون احمد قدرت زیادی داشت و توپ را خیلی محکم پرتاب می کرد و اگر توپ احمد به کسی می خورد خیلی دردش می گرفت. و حالا توپ در دست احمد بود و احمد توپ را به طرف رضا نشانه گرفت و توپ را پرتاب کرد.
رضا از ترس، دست هایش را روی سرش گرفت و به زمین نشست و توپ با قدرت زیادی از روی سرش گذشت و بیرون زمین بازی، به کمر بابک که داشت کلوچه می خورد،  اصابت کرد و بابک یک فریاد بلندی کشید و با صورت به زمین خورد و پوست صورتش و دست هایش خراشیده شد و خون، تمامی صورتش را فرا گرفت.
آقای ناظم که از دور شاهد ماجرا بود، با عجله به طرف بابک آمد و او را از زمین بلند کرد و با عصبانیّت به احمد گفت: بیا دفتر... .
فردای آن روز، پدر بابک به مدرسه آمد و با داد و بیداد، از مدیر مدرسه خواست که آن بچّه ای که پسر مرا به این روز در آورده، باید از مدرسه اخراج شود؛ ولی با پادرمیانی مدیر مدرسه و آقای معلّم مان، پدر بابک را راضی کردند که دیگر این کار احمد تکرار نشود و آقای ناظم هم از احمد تعهّد کتبی گرفت که دیگر در مدرسه شلوغی نکند و باعث آسیب دیدن کسی نشود.
درست همان روز، وقتی زنگ آخر کلاس زده شد، همه بچّه ها با هیاهو از مدرسه خارج می شدند. من و احمد هم، با هم به راه افتادیم تا به خانه برگردیم.
در راه، احمد، باز از کار های زشت خود دست بردار نبود. او به یکی از هم کلاسی های مان، یک پشت پایی زد که کم مانده بود با سر به زمین بخورد و مغزش متلاشی شود، ولی آن پسر، خودش را به هر زحمتی بود نگه داشت و برگشت به احمد گفت: ای کلّه خراب، داری چه غلطی می کنی، کم مانده بود مرا بکشی!
ولی احمد با بی اعتنایی گفت: برو بابا، داشتم شوخی می کردم. و به راه خود ادامه داد.
من دوان دوان خودم را به احمد رساندم و گفتم: خیلی شوخی بدی کردی، اگر سرش می شکست چه کار می کردی؟
احمد گفت: حالا که نشکسته.
وقتی به کوچه مان رسیدیم، دو سه نفر از بچّه های همسایه داشتند فوتبال بازی می کردند، توپشان به طرف ما آمد و احمد توپ را گرفت و یک شوت محکمی کرد و از قضا توپ رفت و شیشه همسایه شکست و همگی فرار کردیم؛ ولی آقا مسعود، از خانه بیرون آمد و گفت: چه کسی این کار ها را کرد؟
او یقه حسین را که نتوانسته بود فرار کند گرفت. امّا حسین با ترس و لرز گفت: آقا مسعود، ما نبودیم، احمد بود که شکست.
بعد از چند لحظه، هیاهویی بردرخانه احمد بلند شد که نگو و نپرس.
آقا مسعود می گفت: یعنی چه؟ باید این بچّه ادب شود، هر روز در کوچه، یک شرّی درست می کند. اگر شیشه خورده ها سر بچّه ام می ریخت چه کار می کردید؟ آخه این چه بچّه ای است که شما تربیت کرده اید؟!
پدر احمد، پشت سر هم، از آقا مسعود، معذرت خواهی می کرد و می گفت: چشم، خودم تنبیه اش می کنم.
فردا که می خواستیم برویم مدرسه، من دوباره رفتم احمد را صدا کنم که با هم برویم، ولی مادر احمد گفت: احمد امروز نمی تواند بیاید.
نمی دانم چرا آن روز احمد به مدرسه نمی رفت، امّا آن روز، در مدرسه، یک مقدار آرامش برقرار بود؛ چون احمد نبود که شلوغی کند و بچّه ها را اذیّت کند.
صبح روز بعد، روز سه شنبه بود که من حاضر شدم که به مدرسه بروم و دوباره رفتم که احمد را صدا کنم، دیدم احمد خودش از خانه شان بیرون آمد.
از او پرسیدم: چرا دیروز به مدرسه نیامدی؟
گفت: دیروز پدرم یک کتک مفصّلی به من زده بود که نای راه رفتن نداشتم، به همین خاطر، توی خونه موندم. سپس او با عصبانیّت گفت: فکر کرده که من با کتک خوردن، حرف گوش می دهم، حالا ببینه چه کار هایی می کنم، چه بلا هایی سرش می آورم.
من، متعجّب از این حرف ها گفتم: احمد، دست از این کار هایت بردار، خوب پدرت است دیگه، عصبانی شده، کتک زده، اگر باز از اون شلوغی ها بکنی، دوباره پدرت عصبانی می شود.
احمد گفت: دیگه فرقی برام نداره.
او سپس یک سنگی از کوچه برداشت و شیشه بقّالی سر کوچه مان را زد و شکست و سپس بدو بدو میخواست از خیابان رد بشود که در این هنگام، ماشینی که با سرعت زیادی می آمد، به احمد زد و احمد چند متر آن طرف  خیابان، پرت شد.
من خیلی ترسیده بودم، نمی دانستم چه کار باید بکنم، ناخواسته برگشتم به طرف خونه احمد و مادر احمد را صدا زدم.
او تا مرا دید، با تعجّب از من پرسید: مگر به مدرسه نرفته ای، احمد خیلی وقت است که رفته است.
من که زبانم بند آمده بود، به هر جون کندنی بود گفتم: چرا با احمد داشتیم می رفتیم که احمد تصادف کرد و الآن افتاده تو خیابان.
مادر احمد، جیغ بلندی کشید و رفت تو خونه و چادرش را سر کرد و با من بدو بدو رفتیم به طرف خیابان و دیدیم که آمبولانس آمده تا احمد را به بیمارستان ببرند. آن گاه مادر احمد نیز با آمبولانس، به سمت بیمارستان، راهی شدند.
تقریباً چهل پنجاه روز می شد که احمد در بیمارستان بود و خیلی از بچّه ها از نیامدن احمد، خوشحال بودند.
بعد از مدّتی، دیدیم که احمد به همراه پدرش وارد مدرسه شدند؛ امّا با تعجّب دیدیم که پای راست احمد از زانو به پایین قطع شده است و احمد خیلی خیلی ناراحت است و به خاطر از دست دادن پایش، به روی کسی نگاه نمی کرد.
اتّفاقاً آن روز، زنگ اوّل، ورزش داشتیم، بچّه ها همگی داشتند بازی می کردند؛ گروهی فوتبال و گروهی هم والیبال؛ ولی احمد، چون پایش قطع شده بود، روی ویلچرش، یک گوشه کز کرده بود و غمگین، بچّه ها را تماشا می کرد.
من به طرف احمد رفتم و او را دلداری دادم و گفتم: ناراحت نباش.
او خیلی مأیوسانه به من گفت:« می بینی علی جان، همه بچّه ها دارن بدو بدو می کنند و من نمی توانم، من قدر سلامتی خودم را ندانستم، هی شلوغی کردم و تا می توانستم پدر و مادرم و معلّم و همکلاسی هایم را اذیّت کردم و حالا باید حسرت آن روز ها را بخورم».
من باز سعی می کردم که با حرف هایم او را دلداری بدهم تا کمتر ناراحت شود و به او گفتم: دیگر کاریش نمی شه کرد، تو باید واقعیّت را قبول کنی و سعی کنی که از این به بعد، حرف پدر و مادرت را گوش بدهی، تو هم می توانب متناسب با خودت، ورزش های دیگری را انجام بدهی، این که مشکل ندارد؛ پس، این همه معلولان، چگونه ورزش می کنند و بعضی از آن ها قهرمان هم می شوند... .
امّا با این که او را نصیحت می کردم، تصوّر این که پای آدم قطع باشد، آن هم بچّه ای مثل احمد که به هنگام سلامتی اش، بسیار چابک و پر فعالیّت بود، برایم خیلی سخت بود و دلم به حال او می سوخت... .